<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[پرنسس جنی]]></title>
		<link>http://hastie.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://hastie.blogsky.com/1387/06/04/post-151/</link>
					<description><![CDATA[<p><br /></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 19:18:43 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://hastie.blogsky.com/1387/06/04/post-151/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آپ تو دیت !!!!!]]></title>
					<link>http://hastie.blogsky.com/1387/06/04/post-149/</link>
					<description><![CDATA[<p><br />

</p><p dir="rtl"><span lang="FA">دیشب به
طور اتفاقی آدرس وبلاگ هایی که یه زمانی از خواننده هاشون بودم و گمشون کرده بودم
پیدا کردم . البته تو نت که چیزی گم نمیشه اما یه ذره هم تنبلی و درگیری ذهنی خودم
باعث شده بود که یادم بره چه شبهایی رو با اونا صبح کردم . </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">میدونی
وقتی متن های غریب شبنم طلوعی عزیز رو خوندم ( که این روزا غریب تر هم شده ) و یا
نوشته های ناب معروفی دلم سوخت تا ته ته ته ........ </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">دلم تنگ
شد برای خنده های شبنم . سمفونی مردگان معروفی و کمی عقب تر برای شب های دنشجویی و
کمی عقب تر درد فهمیده شدن . دلم تنگ شد و خجالت کشیدم از خودم که اجازه دادم سرم
این قد شلوغ بشه که یادم بره چی میخوندم و چی میخونم. </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">میدونی
دیشب از جام بلند شدم و هرچی مجله خانواده کوفتی بود ریختم دور. از جام بلند شدم
گرد و خاک کتابهام رو گرفتم و یه سری به آرشیو فیلمهام زدم . از فردا به روزشون
میکنم . از فردا دستمال دستم میگیرم تا دیگه کتابهام خاکی نشه . </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">به روز
میشم . آپ تو دیت . فرش ( به کسر ف و ش ) <span>&nbsp;</span>و تازه . </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">دیگه
نمیذارم گرد بشینه روی فکرم و روی قلبم .</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">با صدای
زنگ آلارم موبایلم از خواب میپرم . خواب خوبی بود . باید یه زنگ به عطی بزنم بریم
کریستال بخریم. بعد برا عصر قرار با شکو برا جنسای تازه رسیده زی زی از کیش. وای که
چه قدر کار دارم . مید.ونی که به بر و بچ وبلاگیم قول دادم آپ آپ باشم.......</span><span dir="ltr"></span></p><br /><p dir="rtl"><span lang="FA"><br /></span><span dir="ltr"></span></p>

]]></description>
					<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 01:28:14 GMT</pubDate>
					<comments>http://hastie.blogsky.com/Comments.bs?PostID=149</comments>
          <guid>http://hastie.blogsky.com/1387/06/04/post-149/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://hastie.blogsky.com/1387/06/03/post-148/</link>
					<description><![CDATA[<p>نفرت چیزی نیست که در یک لحظه به وجود بیاید . </p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 22:46:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://hastie.blogsky.com/Comments.bs?PostID=148</comments>
          <guid>http://hastie.blogsky.com/1387/06/03/post-148/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ابتکار برای یک روز تعطیل ( یا کاربرد های چند گانه اجسام )]]></title>
					<link>http://hastie.blogsky.com/1387/06/01/post-146/</link>
					<description><![CDATA[<p>

</p><p dir="rtl"><span lang="FA">چند تا
چیز هست تو خونه ما که حکم همه کاره رو داره و بیشترش توسط همسر و البته به ابتکار
پایان ناپذیر ایشون به ثبت رسیده که بدین وسیله <span> </span>در ذیل اعلام میشود :</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">1 – موچین
: این وسیله هم به عنوان انبر استفاده میشه و هم به عنوان یک پیچ گوشتی دو طرفه . البت
وسیله بسیار خوبی است <span> </span>برای نیشگون و آزار
دیگران که سال هاست به ثبت رسیده. </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">2- چاقو :
اعم از اره ای و ساده . اره ای که از اسمش پیداست برای اره چوب- آهن وحتی فولاد
کار آرایی دارد . ساده هم باز برای پیچ باز کردن به خصوص پیچ های لاکردار و محکم
چهار پهلو.</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">3- هاون –
به جای تیشه و قند شکن و به خصوص چکش بسیار مطلوب میباشد . البته به جای گوشت کوب
به خاطر باریکی زیاد تایید نشده ولی مال شما شاید پهن تر باشد . امتحان کنید . </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">4- کبریت
: به جای خلال دندان و رول پلاک برای سوراخ هایی که توسط دریل ایجاد میشود . </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">5- مسواک
: کفش را خوب میشوید امتحان کنید . </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">البته
ابتکارات ایشون تمومی نداره و هر وقت چیزی به ذهن خلاق ایشون میرسه فورا توی خونه
ما نایاب میشه.</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">واما
میرسیم به کشف خودم که اصلا این همه نوشتم که به اون برسم :</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">زیر پوش
آقا . زیرپوش مردانه به خصوص آستین دار از نوع تریکو برای شیشه و دستگیره و زمین
شور فوق العاده اس. خانومای عزیز بیکار نمونید . بلند شین همین الان برین تو دراور
بگردین و یه دونه پید کنید و پاره کنید . به امتحانش می ا رزه . البته میتونید
پاره هم نکنید . استفاده کنید ؛ معجزه اش رو ببینین ؛ بعد بشورین بگذارین سر جاش. از
کجا میخواد بفهمه ؟</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">لازم به
ذکر است هم اکنون ما در منزل به ترتیب : موچین . چاقو میوه خوری و اره ای .هاون . کبریت ِمسواک وزیرپوش تمام کردیم . حراجی خوب سراغ ندارید؟</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">پی نوشت
مخصوص : هادی عزیز . مردم رو خوشحال کردی ؛ خدا خوشحالت کنه . ممنون . کاش میشد حد اقل با یه دسته گل به استقبالت بیام . امروز فقط به خاطر تو از ته دل خندیدم . فقط به خاطر تو....<br /> </span></p>

]]></description>
					<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 23:05:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://hastie.blogsky.com/Comments.bs?PostID=146</comments>
          <guid>http://hastie.blogsky.com/1387/06/01/post-146/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[همین جوری!!!!!!]]></title>
					<link>http://hastie.blogsky.com/1387/05/30/post-145/</link>
					<description><![CDATA[<p>

</p><p dir="rtl"><span lang="FA">دیروز یه
آمپول داشتم . با این که سومین باری بود که میزدم ولی نمیدونم چی شد که حالم بد شد
و فشارم افتاد پایین. به سختی خودم رو تا خونه رسوندم وقتی رسیدم فقط یادمه دراز
کشیدم . یه حالتی مثل گیجی داشتم . همون موقع تلفن زنگ زد داداشم بود . گفتم بعدا
زنگ بزنه چون حال حرف زدن ندارم. خیلی بی تفاوت گوشی رو قطع کرد و حتی نپرسید آمپول
برای چی زدی؟ کمی تا قسمتی بهم بر خورد. بعد چند دقیقه همسر از سر کار اومد و هستی
با عجله و تند تند گفت که مامانم حالش بده. من هم خوشحال که الان میاد به احوال
پرسی . خواهر که شما باشی ایشون هم زده بودن مسابقات و به کل یادشون رفت ما حالمون
بده تا 1 ساعت بعد که از رو رفتم وبلند شدم برای خودم میوه بیارم . یه ظرف هم برای
همسر پر کردم دادم دستش و بهش گفتم خانوم چه طوره ؟ حالش بهتر شد؟ با پررویی میگه
مگه حالت بد بود؟</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">تا همین
چند دقیقه پیش داداشمون دوباره زنگید که چه طوری ؟ بهتری؟ وقتی گفتم خوبم میگه چه
بد!!! من گفتم یه میراث خور کمتر........</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">بماند که
من دو تا خط هملاه اول دارم ولی هنوز تنهام . اینا همش دلوغه : هیشکی با هملاه اول
تهنا نیست!!! پس چلا من تهنام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</span><span dir="ltr"></span></p>

]]></description>
					<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 09:58:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://hastie.blogsky.com/Comments.bs?PostID=145</comments>
          <guid>http://hastie.blogsky.com/1387/05/30/post-145/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[صفرنامه]]></title>
					<link>http://hastie.blogsky.com/1387/05/29/post-144/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA">به هر
وبلاگی که سر زدم دیدم همه تعطیل بوده رفتن مسافرت و انواع و اقسام سفرنامه ها
نگارش شده منم گفتم صفرنامه خودم رو بنویسم :</span></p><p dir="rtl"><br /></p><p dir="rtl"><span lang="FA"><br /></span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">تاروزجمعه
مهمون داشتیم و مشغول پذیرایی بعد یههو هوس کردیم راه بیفتیم صفر . خلاصه سریع جمع
و جور کردیم پریدیم تو ماشین و هر چی تونستیم گاز دادیم رفتیم کجا؟ اراک . اونم
چی؟ بی خبر !!!!!!!!!!!</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">ولی خداییش
خواهر شوهرام از خوچحالی پر در آوردن . طفلی ها به قدری از خانم جاری خانم بنده
عذاب کشیده بودن که تازه یه ذره قدر ما رو میدونستن و کلی جامون رو چشم همه بود. من
هی نصیحت میکنم میگم بابا! برید شهر دور عزیز میشید !!!‌کو گوش شنوا؟</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">ولی
خداییش خوش گذشت. دوری و دوستی خیلی بهتر از هر روز دیدنه. یه چیز جالب هم این که
یه میدون تو اراک ساختن که برای روزهای عزاداری و جشن تزیین میکنن . ملت همیشه در
صحنه هم صف میگیرن برای عکس گرفتن نه این که هر دفعه ریختش عوض میشه. کلی تنوع
داره تو عکساشون لابد!!!!! </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">دیگه دیگه
این که این بود صفر نامه ما هرچند به سفرهای همسایه های گرانقدر نمیرسد ولی بد
نبود . خیلی هم آموزنده بود . فهمیدیم همچنان از اراک نفرت داریم حتی اگر نور چشم
باشیم . به هر کس هم رسیدیم کلی پز شهر جدید را دادیم که یک وقت فکر نکنند غم غربت
داریم. همسا ده های خانه قبلی را هم رویت نمودیم و آنجاهم فهمیدیم این یارو که جای
ما آمده باعث شده که اینها هم قدر مارا بدانند . پس نتیجه میگیریم تا جلوی چشم
باشیم قدر نشناسی بیداد میکند همین که دور بشویم آنتن ها راه می افتد. بماند......................</span></p>



<p dir="rtl"><span lang="FA"><br /></span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p><br /><p dir="rtl"></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 14:15:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://hastie.blogsky.com/Comments.bs?PostID=144</comments>
          <guid>http://hastie.blogsky.com/1387/05/29/post-144/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چوپان دروغگو]]></title>
					<link>http://hastie.blogsky.com/1387/05/24/post-143/</link>
					<description><![CDATA[<p><br />

</p><p dir="rtl"><span lang="FA">سالها پیش
وقتی هستی یه سالش بود . آقامون تو یه شرکت دولتی کار میکرد و ظهر ها به وقت اداری
میومدن خونه . ما هم جوون و جاهل هر روز می ایستادیم تا آقامون بیاد خونه با هم
ناهار بخوریم. یه مدتی طولانی میدیدم که میاد خونه بدون ناهار میخوابه . کلی نگران
شدم به خصوص وقتی میگفت اشتها ندارم. دلم شور میزد که ای دل غافل آقا مریض شد رفت.
</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">این
داستان یک ماهی ادامه داشت و هر چی بهش اصرار میکردم بریم دکتر قبول نمیکرد تا یه
شب که چند تا از همکاراش خونه ما دعوت بودن. خلاصه اون شب من باب درد دل به همکارش
گفتم یه مدتیه دوستتون اصلا اشتها نداره و من خیلی نگرانم . گفت چه طور؟ گفتم که
آره ظهرا ناهار نمیخوره و صبح ها هم بدون صبحانه میاد اداره.</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">دیدم
دوستاش زدن<span>&nbsp; </span>زیر خنده و لو دادن که آره ما
صبح ها نون تازه و خامه و اینا میخوریم . ظهر ها هم کباب و جوجه و اینا میبریم
فلان باغ که شیفت داریم لب آب و زیر درخت میرنیم تو رگ.</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>

<p dir="rtl"><span lang="FA">نشون به
این نشون که تا همین امروز خواهر که شما باشین هیچوقت دیگه هیچوقت به بی اشتهایی
آقامون محل نذاشتیم و تا امروز حتی یه وعده هم منتظرش گشنه نموندیم.</span><span dir="ltr"></span></p>

]]></description>
					<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 00:26:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://hastie.blogsky.com/Comments.bs?PostID=143</comments>
          <guid>http://hastie.blogsky.com/1387/05/24/post-143/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
