X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

وبلاگ های زیادی میخونم . لیست مورد علاقه من تقریبا پره از وبلاگ های روزنوشت . آدمایی که یه روزی با خنده و شادی و با یک دنیا امید شروع کردن به نوشتن . خیلیاشون ازدواج کردن بعد بچه دار و متاسفانه خیلیاشون از نیمه راه بریدن و کم کم لحن نوشتن غمگین و غمگین تر شد . خیلی وقتا با خوندنشون گریه کردم . گریه به حال زنایی که واقعا جایی ندارن حتی حرف بزنن و سبک بشن . دلم میسوزه برای تمام پایان های بد داستان های زندگی . اینا واقعیتن . کتاب نیستن که دوستش نداشته باشی بگذاری کنار و نهایتش داستان رو فراموش کنی . اینا آدمای واقعی مدام روی اعصابتن و نگرانی که آخرش چی میشه ؟ شب که بشه کجا میره ؟ بچه چی؟ نمی دونم از بین این همه داستان های زندگی چه قدر چیز یاد گرفتم و چه قدر تجربه کسب کردم . اما امشب همین امشب دلم میخواست تمام این آدما از توی دنیای مجازی میومدن بیرون و مینشستیم یه دل سیر حرف میزدیم . حرفای واقعی پره از نور و صدا . این قدر میگفتیم و حرف میزدیم که سپیده میزد بیرون و اون وقت یه حس سبکی باعث میشد این همه آدم غمگین دیگه دلخور زندگیاشون نباشن و آروم بشن و با بالا اومدن خورشید یه امیدی تو دلشون جوونه میزد . امشب دلم شور صحرا رو میزنه که آخرش چی میشه ؟ یا سپیده با این درد جدید چه میکنه ؟ یا حتی دخملی که از دو شب پیش نگرانم که مامانش باهاش قهر کرده یا حتی نازنین و خواهرش با نبود شاهرخ چه میکنن ؟ حتی ویولت که انگار بیماری شده جزو وجودش . یا حتی ساچلی آخرش شوهرش خوب میشه ؟  

نمیدونم کاش میشد یه قلم برداری و تک تک این کتابای زندگی رو خودت تغییر بدی و یه پایان خوب راشون بنویسی . کاش میشد....

نوشته شده در پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1391ساعت 01:47 ق.ظ توسط من نظرات (3)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others