X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

خواب عجیبی بود بیشتر شبیه یه حرف مونده روی دل آدم که نمی دونی باهاش چی کار کنی؟  

 

سردم بود . داشتیم یه اتاق بزرگ و قدیمی و آشنا رو به سرعت صندلی می چیدیم . من و برادر کوچیکه به شدت مشغول بودیم . تند تند داشتیم کار میکردیم . یک دفعه یه موبایلی زنگ خورد انگار یکی از دوستان قدیم برادره میخواست من رو ببینه . یه خانم که نمیشناختمش . رفتم بیرون تا ببینمش . دیدار خوبی نبود فقط یه جور حس انزجار و عصبانیت برام داشت یه بغض عمیق . اصلا یادم نیست چه حرفایی زده شد ؟ با همون بغض اومدم توی اتاق و به برادره شکایت کردم . برادرم حق به اون خانم داد و با عصبانیت رفت بیرون . دلم شکست و بغض من ترکید و آروم اشک ریختم . تو توی اتاق بودی با کمی فاصله .... من به گوشه اتاق پناه بردم . آروم گریه میکردم . اشکم رو که دیدی اومدی سمتم کنار دیوار . با دستات دو طرف صورتم رو گرفتی توی دستات . با آروم ترین صدا گفتی گریه نکن . اما نمیتونستم آروم بشم و اشکم میومد . سرم رو بالا گرفتی و من رو بوسیدی. یه بوسه داغ داغ..... و بازم خیلی آروم گفتی : دوستت دارم....... 

صدای گریه ام بلند تر شد دیگه جیغ میزدم اشکام تمومی نداشت با تمام توانم داد میزدم : الان میگی؟ الان؟ چرا نگفتی؟ چرا؟؟ 

دستام رو میگرفتی اما آروم نمیشدم . من رو محکم بغل کردی و نوازش میکردی  . من سرم رو گذاشتم روی سینه ات و با مشت آروم میزدم روی سینه ات . آروم شده بودم . انگار همه چی یک هو تموم شد . انگار همه چیز همون یه جمله بود : چرا نگفتی؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391ساعت 07:52 ب.ظ توسط من نظرات (2)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others