X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

رفته بودم دخترک را بیاورم . سرخوش و شاد . همه چیز خوب بود . لباس عروس دیدیم . سفره مقدمات بزک دوزک . حتی عکاس و گل فروش . همسر بعد سالها با دوستان همکلاس دانشجویی قرار داشت . او هم رفت پی دمی شادی . چه قدر خندیدیم . چه قدر خوش بودیم . همسر خوش گذراند . دخترک ذوق عروسی داشت . من هم خرامان و سبک . عروس هم می خندیدید . داماد لحظه شماری می کرد . فقط ۱۸ روز مانده بود . 

نمی دانم حکمت صبر نکردنت چه بود . نمی دانم چرا حوصله سر رفته ات  را کنار ما نماندی . اصلا باغ رفتنت چه بود ؟ آخر این چه باغی بود که بادش تورا با خودش برد ؟ این چه جمعه لعنتی بود؟ باز خدا را شکر پسرانت را دیدی. باز خدا را شکر آخرین شوخی ها را با هم کردیم . جایت این قدر خالی است که با هیچ چیز پر نمی شود . زود تر بیا بگو زیر آن همه خاک چه خبر؟ 

 

پدر شوهرم روز جمعه گذشته سکته کرد . دو روزی هم دوام آورد . اما ۴ صبح یکشنبه همه چیز تمام شد . به سرعت هر چه رنگ سفید بود مشکی شد . تا حالا فکر میکردم این عروسی هایی که تبدیل به عزا میشوند فقط توی فیلم هاست . چه میدانستم فیلم هم عین زندگی است؟

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر‌ماه سال 1390ساعت 05:22 ب.ظ توسط من نظرات (10)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others