X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

هنوز هم آن عکس را دارم . من ـ تو ـ شاهدخت ـ نیکا ـ وحیده ....... صورتهای عرق کرده و سرخ از هیجان . لبهای خندان و چشم های شیطان و مصمم . آن قدر جیغ کشیده ایم که نای حرف زدن نداریم ولی خوشحالیم و هیجان زده . فقط یک مسابقه بود . والیبال بین مدرسه ما و یک مدرسه دیگر . ما هم رفتیم برای تشویق تیممان . نبردیم ولی عین خیالمان نبود . آمده بودیم آن غلیان احساسات را در اوج جوانی فریاد کنیم . چه جدی داد میزدیم :  

ـ مرجان دست طلایی امید تیم مایی.... 

ـ این شوت نبود آرپی جی هفت بود..... 

 

مهتابم کاش زمان همان موقع می ایستاد . کاش میماندیم . شاد و بی خیال از آینده پر از درد سر .  

یادت هست کتاب خواندن هایمان . سینما رفتن . آخ یادت هست برای دیدن بازیگر مورد علاقه مان تا کجا پیاده رفتیم .؟ آن شب دیدن نجفی ـ معتمد آریا ـ جمیله شیخی؟ چه قدر لوند بودیم وقت برخورد با نجفی که نمی دانستیم زن ندارد ! که اگر میدانستیم..... 

آن شب مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر سینما هلال ؟  

بعد تمام شدن دانشگاه آن کلاس مسخره تایپ یادت هست؟ ظهر های گرم و نمناک از شرجی و پیاده روی های طولانی و خنده های گشاد . مهتابم . دلم برایت تنگ شده برای آن چهره خندان سال چهارم وقتی از در آمدی . شاگرد جدید ـ خوشگل ـ با چشمهای شیطان و خنده ای که برایش میمردم ـ می میرم . 

دلم تنگ شده حرف بزنی و من مثل آن موقع ها گوش بدهم و فقط تایید کنم .  

دزفول یادت هست ؟ آن شور و شوق نا شناخته؟ که انگار میخواستیم در هر چه مذهب هست حل شویم . آن گردش عرفانی و پر از نشانه های عرفان ؟ 

شیطنت ها؟ اصلا شیطان بودیم ؟ فقط خوش بودیم با هم . ما سه نفر بودیم . هستیم . همیشه . و چه قدر دل تنگم برای روزهایی که در کنارم بودید و من غمم نبود که دارم آدم هایی که مثل پروانه دورم هستند و من نبودم وقتی هر دوی شما مرا می خواستید . زندگی لعنتی قشنگی است عزیز . مثل تار عنکبوت . وقتی در آن گرفتار میشوی فقط می توانی دست و پا بزنی . گرفتار این لعنتی شدم و دور از شما . مهتابم همین الان تو را میخواهم . کنارم که باشاهدخت باشیم . گرفتار نباشیم . پیش هم . ن قدر حرف بزنیم که بیهوش و مست خواب بیفتیم تا هر وقت که شد .  

عزیزم می خواستم طوری بنویسم که فقط بخندی و شاد شوی ولی نمیدانم چرا صورتم خیس شده ؟  

فقط می دانم این یک جور واکنش است از داشتنت . از بودنت . از دوست داشتنت . از چیزی که بین هر سه ما جاری است . هیچ وقت یادم نمی آید چیز اضافه ای از هم خواسته باشیم حتی یک توضیح . ما خوب میدانیم که پشت چشم هایمان چیست و چه میگوییم؟  

این ها را نوشتم تا یادم باشد امروز این روز خوب ۱۰ خرداد تو به دنیا آمدی. دوست خوب و دوست داشتنی من تولدت مبارک .  

 

 

 

تحریر شد بعد تماس با تو .

نوشته شده در سه‌شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 10:42 ق.ظ توسط من نظرات (9)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others