X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

مهمان دارم . مادرم و خاله . حکایتی دارند این دو . خاله ام معدن خاطره است . وقتی حوصله اش باشد میبردت به دهه ۲۰ و ۳۰ . مادرم هم اگر حالش باشد همراه میشود . شنیدن خیلی چیزها برایم جالب است . انگار داری صفحات تاریخ را ورق میزنی. داستان پدر بزرگ سیاسی من  از حزب کارگر آن موقع یا مادر بزرگ پر شر و شور وبسیار فهمیده و مستقل آن هم در دوره گوشه نشینی زن در شهر دزفول . داستان مادر بزرگم با  روش متفاوت زندگیش و ایستادن یک تنه در مقابل مشکلات یک حس غرور بی نطیر به من میدهد . همینی که حس کنی به هر حال خون او در رگهای تو هم هست حالیم میکند یک جاهایی شاید فقط شاید مثل او باشم و این یعنی دل خوشی.  

امروز برای مادرم یک نیمچه جشن گرفتیم . با کیک و چای و آواز و خنده . مادرم معلم بود بهانه هم همین بود شاید این دو خواهر از لاکشان بیرون بیایند .  

دیروز و امروز بردمشان بیرون . فکر کنم خوش میگذرانند . به هر حال بد نیست . دور همیم . همین یعنی همه چیز.

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 11:33 ب.ظ توسط من نظرات (3)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others