X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

تعطیلی رفتیم اراک . خدای من چه قدر از این شهر متنفرم . از تک تک خیابوناش . محله هاش . از تموم میدوناش . مردمش. شوخی هاشون . همه چی. هر دفعه میرم به خودم قول میدم که این بار آخره . ولی دلم نمیاد تو ذوق هستی بزنم و او رو از دیدن عمه هاش و دختر عموش محروم کنم . هر کس ازم میپرسه کجایی و چه میکنی با غرور سرم رو بالا میگیرم و میگم سمنان هستم . نه از این نظر که شهر ایده آل من باشه از این نظر که آرامش گمشده ام رو این جا پیدا کردم . جنس علاقه ام به این شهر با خیلی ها فرق میکنه . شاید اینم مقتضای سنم باشه . من اون چیزی رو که دنبالش بودم لا به لای خشت های بافت قدیمی این شهر پیدا کردم . راه رفتن توی بازار قدیمی و کوچیک این جا برام لذتی  داره که با هیچ جا عوضش نمیکنم . این جا هیچ کس من رو نمیشناسه اما جز احترام و محبت هیچی ندیدم . برام همین کافیه که دوست سه ساله و نسبتا جدید از نبودنم نگران میشه . هر جا باشم تماس میگیره که از بودنم مطمئن بشه . هر از گاهی میرم مسجد امام اون گوشه که کاشی های آبی داره و همیشه یه قالی پهنه . میشینم و رفت و آمد مردم رو میبینم . دانشجوهای کاغذ به دستی که طرح مسجد رو اتود میزنن و استادشون که تک تک بچه ها رو زیر نظر داره . از اونجا آروم آروم میرم بازار و تکیه عباسیه . یه چند دقیقه ای کو چه های قدیمی رو گز میکنم و پیاده میرم میدون ارگ . همون جا محو هنر کاشی و نقش رستم و دیو سفید میشم . بعضی وقتا هم میرم باغ فیض و سعی میکنم بافت قدیمی شهر رو حدس بزنم . گاهی وقتا هم میرم ساختمون میراث فرهنگی و به بهانه عکس گرفتن میرم پشت بوم . کنار بادگیرش می ایستم و شهر رو تماشا میکنم . دیگه کارمندای اون جا میشناسن زنی رو که لذتش همین چیزاس. کسی مسخره ام نمیکنه و پشت سرم سر تکون نمیده . میدونم توی این شهر خیلیا هستن که لذتشون همین چیزاس . بوی خاک و نقشای رنگی کاشی . شاید 10 سال پیش منم چیز دیگه ای از یه شهر میخواستم . اما الان تو 41 سالگی همینا برام لذت داره . برام همین کافیه که هر جا باشم به محض دیدن سیاهه شهر و اولین چراغ روشن یه نفس راحت میکشم که برگشتم . این جا خونه ی منه . همینی که از پله ها میام پایین دلم پر میکشه برای دیدن گلدونام . بامبوهای سر سبزم . حتی حتی تلویزیون و بوفه ی کنار سالن . این جا همین جا صاف ترین دوستی ها رو پیدا کردم . آبی ترین آسمون رو دیدم . و سبزترین سبزی رو از نزدیک لمس کردم . همین چیزیاست که من رو پاگیر کرده . این جا همون گوشه امن منه . جایی که کسی کار به کارم نداره . از دلربایی چشمام با دونه دونه خشتای قدیمی تعجب نمیکنه . از اینی که با یه سر و وضع امروزی برم تو مسجد بشینم کنار چند تا پیرمرد و حرف بزنم و بخندم ابروهاش بالا نمیره .

به خاطر همینه که هر کس ازم میپرسه راضیم یا نه با اطمینان سرم رو بالا میگیرم و میگم که چه قدر عاشق اینجام و فقط خودم میدونم که پشت تمام این عشق چه سالهایی حروم شد تا به این جا رسیدم .

 

من خوب میدونم این جا با این امکانات کمش هیچی برای جوونا نداره . اما جنس علاقه من با جوون تر ها خیلی فرق میکنه . درست مثل یه آدمی که بعد سالها جنگ و نبرد یک دفعه پرتش کنن توی یه کوزه عسل

نوشته شده در دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389ساعت 01:09 ق.ظ توسط من نظرات (3)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others