X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

پاییز و زمستون 57 برای من پره از خاطره های جور واجور. اون موقع 9 سالم بود . یه کمکی سری تو سرا داشتم و یه ذره هم بیشتر از سنم میفهمیدم . اولای سر و صدای انقلاب دو تا پسر دانشجو بودن که با موتور در خونه ها کتاب میفروختن . دانشگاه ها تعطیل بود . و دانشجو ها بیکار نمینشستن . بالا خره هر کی یه کاری میکرد . این دو تا کتابای ممنوعه رو برامون میاوردن . صحیفه سجادیه ( اگه اسمش رو اشتباه نکرده باشم !) از امام خمینی . سری کامل آثار صادق هدایت . یه چند تایی کتاب شعر یادگار همون دو تا پسرن که هنوز تو کتابخونه مامان اینا هستن . بحث های سی...ا...سی داغ بود . و سرگرمی عمده مردم رفتن به سخنرانی های انقلابی تو مسجدا بود . بهترین سخنرانای اون موقع اهواز معمولا حسینیه اعظم ( تو خیابون طالقانی ) رو انتخاب میکردن . هم بزرگ بود و هم مرکز شهر. خوب یادمه یه شب با داداش بزرگه رفتیم سخنرانی . اون 13 سالش بود . یه پالتو که پشتش کلاه میخورد تنم بود که کلاهش مثلا شد حجابم . خوب یادمه دستم رو گرفته بود و از ورودی زنها رفتیم تو . دم در ایستادیم که مثلا اگه خبری شد و ریختن تو حسینیه از همون دم در فرار کنیم . تا آخر سخنرانی ایستادیم .خبری هم نشد و خودمون هم برگشتیم خونه . یه بار دیگه هم خوب یادمه با ماشین و خانوادگی تو یکی از فرعی های خیابون امام ایستادیم به سخنرانی گوش دادن . هرکی با ماشین یه گوشه می ایستاد . هیچ کس به هیچ کس کار نداشت . انقلاب با گام های مطمئن و آرام جلو میومد . 

یه شاخه گل برمیدارم . دونه دونه گلبرگ هاش رو پر پر میکنم . میخوام کتاب ممنوعه بفروشم ......... بفروشم ؟ نفروشم ؟ بفروشم ؟ نفروشم؟ ....... میخوام برم یه سخنرانی بو دار ...... برم ؟ نرم؟ برم ؟ نرم؟ ........... دوستم داره؟ دوستم نداره؟ دوستم داره؟ دوستم نداره؟........ جرات دارم؟ جرات ندارم ؟ میمیرم؟ نمیمیرم؟ ...............

نمیفروشم . نمی رم . دوستم نداره . جرات ندارم . می میرم . لامصب هیچکدومش نشد که بشه .

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 11:39 ب.ظ توسط من نظرات (3)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others