X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

نمی دونم دقیقا چند ساله بودم؟ ولی میدونم هنوز مدرسه رو شروع نکرده بودم. ماشینمون یه آریا آبی آسمونی بود . اون سال تابستون پدرم مارو به یه سفر شمال خاطره انگیز برد . هنوزم پلاژای حصیری و رنگای شاد چترهای بزرگ تو ساحل رو خوب یادمه . هنوز صدای رادیو دریا تو ساحل شنی و زیر آفتاب داغ تو گوشمه . خوب یادمه بعد هر شنا تو دریا دوشای تمیز پر آب آماده بود . نجات غریقای خوش اخلاق و مهربون یه لحظه چشم از دریا بر نمیداشتن .خوب یادمه که سوار یه تیوپ شدیم و رفتیم دور دور . آفتاب داغ دریای تمیز و دستای یه بابای مهربون و بی نظیر که حمایتت میکرد و مواظبت بود .

اصلا یادم رفت چی میخواستم بنویسم . نیومده بودم که دلتون رو بسوزونم و بگم شمال اون شکلی بود و این شکلی شد . اومدم یه چیز دیگه بگم . تو همون سفر بود که بابام قول یه سفر تفریحی به تهران رو داد . برگشتنی یه توقف حسابی تو تهران داشتیم . از باغ وحش بگیر تا شهر بازی و هر چی که دیدنی بود . یه شب هم برای انتخاب یه برنامه درست و درمون بابا ما رو برد لاله زار . از اون موقع لاله زار یه خیابون شلوغ پر از چراغای نئون رنگی و تابلوهای بزرگ و دیدنی از عکس  های هنر پیشه ها و خواننده ها به یادم مونده . خوب یادمه که از دیدن عکس بزرگ هنر پیشه ها چه قندی تو دلم آب شده بود . عکس مرحوم گرجی- سوسن و آقاسی رو خوب یادمه . لاله زار پر بود از سالن ها و کافه هایی که یا برنامه داشت یا تئاتر . تئاترهای رو حوضی یا حتی جدی . سالن سینما هم بود . به هر حال اون شب قرعه به نام آقاسی افتاد . هم خوزستانی بود و هم چیزی به شروع برنامه نمونده بود . سالن خیلی زود پر شد و آقاسی برنامه رو شروع کرد . ما نزدیک سن نشسته بودیم و خوب یادمه که تو گروهش همه جور نوازنده بود . میخوام بگم کار یه کار جدی بود با یه گروه جدی  . ویلون – تنبک – سنتور خلاصه موسیقی ...... آقاسی کم نذاشت خوند و خوند و خوند ..... شاد ترین آهنگ هایی که داشت رو اجرا کرد . مردم دست میزدن میخوندن و جیغ میزدن . خیلی ها هم سر جای خودشون بلند میشدن و میرقصیدن . سن یه جایی بود مثلا مثل صحنه تئاتر ( جایی برای یه رقص جدا نداشت . ) تو اوج برنامه من سرم رو چرخوندم دیدم داداش بزرگه از کنار دستم غیبش زده . تا اومدم مامان بابا رو خبر کنم دیدیم یه آدمی داره خودش رو از سن به زحمت میکشه بالا و یه دونفری هم به زور دارن هولش میدن بالا . ای خدا داداشم بود که نمیدونم چه جوری در رفته بود و خودش رو میخواست برسونه به آقاسی. آقاسی مادر مرده هم که فکر میکرد این بچه لابد یه بوسی چیزی میخواد دستش رو گرفت و بردش بالا .  حالا داداش ما هنوز نرسیده رو سن تا پاش ثابت شد رو سن شروع کرد به رقصیدن چه رقصی . می پرید بالا میومد پایین . یه دستمال هم از آقاسی گرفت و مثل اون تکون میداد و میرقصید . رقصش تمومی نداشت . یه آهنگ – دو آهنگ........... هی آقاسی میگفت به افتخارش . ملت هم دست میزدن و سوت اما مگه از رو میرفت چسبیده بود به سن . خلاصه تا آخر برنامه موند و رقصید پایین هم نیومد که نیومد . خوب یادمه وقتی میخواست پرده ها پایین بیاد یه تعظیم جانانه هم تحویل مردم داد و موند بالا . کار به جایی کشید که برای آوردنش رفتیم به اتاق خود آقاسی  . بنده خدا برده بودش عقب سن بهش آب هم داده بود بلکه نفسش بالا بیاد و یادش بیاد آقا ننه اش کی بودن . خلاصه همین باعث شد یه دسته بزرگ عکس امضا شده بده به داداشم . ( راستی عکسا کجان ؟ ) 

این بود خاطره امشب من .
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1388ساعت 11:51 ب.ظ توسط من نظرات (4)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others