X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

چند وقت پیشا خیلی حوصله ام سر رفته بود . گفتم بشینم به عادت قدیم یه چند تایی داستانک بنویسم بلکه سر حال بیام . تو دوره جوونی وقتی دلم میگرفت اغلب داستانک های خوبی به ذهنم میومد و همین من رو سر حال میکرد . قلم دستم گرفتم و شروع کردم به نوشتن . از دخترک تنهایی نوشتم که از قاب پنجره یه دیدگاه محدود به یه کوچه داشت و از هر چیزی که تو مسیر نگاهش قرار میگرفت برای خودش داستان میساخت و خودش رو مشغول میکرد . میتونست خیلی قشنگ و رنگی بشه . میتونست پر بشه از آواز پرنده ها و پرواز پروانه ها . میتونست تو قاب پنجره اش عاشقی دو تا آدم رو ببینه یا حتی تولد یه بچه گربه . اما نمیدونم چرا این قدر صحنه های دلخراش دید. گریه یه یتیم – دعوای یه زن و شوهر- خونی شدن دست رفتگر از شیشه های شکسته – گرسنگی یه پیرمرد – چاقو خوردن یه پسر از دوستش – انتظار بیهوده یه دختر برای عشقی که مرده ......... خلاصه آخرش از ادامه اش منصرف شدم . صفحه ای رو که نوشته بودم جدا کردم . اما پاره اش نکردم . گذاشتم یه گوشه . امروز که دوباره دیدمش فهمیدم که حالم چه قدر بد بوده . این قدر ناراحت و پژمرده بودم که حتی تا آخرین لایه های ذهنم هم نفوذ کرده بوده . خوب شد . خوب شد که پاره اش نکردم . باید یادم بمونه که دیگه هیچوقت نذارم درونی ترین لایه های روحم آلوده سختی ها بشه . سالها پیش خودم رو یه درخت میدیدم که بعد هر طوفانی تموم سر شاخه هاش سبز میشن و ریشه هاش محکم تراز قبل. یادم اومد که هنوزم میتونم میتونم داستانک های رنگی و قشنگ رو خلق کنم ..............

تینا جون اون مطلبی که قول داده بودم تو هفته آینده میذارم . ببخش . فقط نمیدونم آرشیو رو خوندی؟ بهت یشنهاد میکنم اگه نخوندی اینا رو بخونی . ( پست های شماره دار )



نوشته شده در چهارشنبه 25 دی‌ماه سال 1387ساعت 11:49 ب.ظ توسط من نظرات (13)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others