X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی


چند روز پیش رفته بودیم مهمونی. من از قبل میدونستم که آقای خونه با خانوم همون خونه تا همین چند وقت پیش سر یه مسائلی ناجور اختلاف داشتن . حالا از طرفی خانم خونه برام تعریف کرده بود که شب عیدی چه طور آقای همون خونه نادم و پشیمون افتاده به دست و پای خانوم خونه و چه جور با صبر و تحمل تونسته رقیب رو از میدون به در کنه . خلاصه تو مهمونی مورد نظر ما رفتیم تو نخ آقای خونه که بلکه بتونیم از وجنات ایشون تصویر یه مرد پشیمون و نادم رو ببینیم . تصاویری که دیدیم بسیار عبرت آموز و جالب بود . شما هم بخونید بلکه بفهمید مرد نادم چه جوریاس؟؟؟؟؟

 

 

 آقا خسته و نالون از در اومد تو . خانوم با عجله ترتیب سفره غذا رو داد . روی میز هر چی بود چید . آقا با غرلند فرمودند : سالادی؟ ماستی؟ خانوم هم جوابیدند که نداریم. تموم شد . آقا با غیض شروع به تناول نمودند . در همین فاصله آقا زاده هم رخ پدیدار نمودند . ایضا خانوم خونه دوباره با عجله شام ابتیاع نمودند . آقازاده هم عینهو پدر طلب ماست و سالاد نمودند. خانوم از ته ظرف های شام ما کمی سالاد مونده بود که میخواست بریزه دور. همون رو آورد داد به آقا زاده . ماست هم تازه بار گذاشته بود ضمن اعلام اینی که این ماست هنوز نبسته آورد . آقا لحظه به لحظه سرخ تر میشد و البت آتیشی تر . یک دفعه برگشت سمت همسر ما که : دیدی فلانی ( خانوم خونه ) چه کرد؟ ما سالاد و دسر!!!!!!!!!! و ماست خواستیم برای این پسره آورد برای ما نیاورد . بیچاره خانوم نه راه پیش داشت نه راه پس . نه میشد بگه سالاده از آشغالی بود نه میشد ساکت بمونه . همون حین هم آقا زاده با غیض شبیه به پدر ماست رو تف کردن و یه دونه مو هم از سالاد در آوردن . ولی خداییش هیچی به روی مادر نیاورد . شام که تموم شد هم زمان چایی هم  آماده شد . چای رو دختر خونه آورد . وقتی آقا دستش رو دراز کرد که چایی  برداره برق یه انگشتر غریبه به چشم خانوم افتاد . خانوم که خیلی سعی میکرد هچ لحن کنجکاوی تو صداش نباشه با عشوه هر چی تموم تر اعلام کرد: چه انگشتر قشنگی . !!!‌از کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟ هم زمان هم هرچی مو تو سرش بود پریشون کرد تو صورتش و چشماشم خمار کرد . آقا که هنوز برق انتقام از نبود سالاد و ماست تو چشمای شهلاش پیدا بود ؛ با بی تفاوتی گفت : آره اینو دوستم بهم داده . خانوم خونه هم دیگه این جا سوتی داد که : ااااااا کدوم دوستت ؟؟؟؟ ایشون هم گفتن که : تو نمیشناسی. خلاصه ساعتی بعد یه فامیل دیگه شون از راه رسید . هنوز ننشسته بود که به آقا گفتن : اون انگشتر من رو بده تا یادم نرفته . یک دفعه خانوم همون خونهه پرید وسط و خودش رو محکم زد زمین که : تو که گفتی دوستت داده . چرا دروغ میگی آخه ؟ آقا هم نه گذاشت و نه برداشت گفت : میخواستم دل تو رو آتیش بزنم ببینم چی کار میکنی؟

 

 

سرتون رو درد آوردم . من که نه تنها تو وجنات ایشون اثر ندامت ندیدم بلکه از همین تریبون اعلام میکنم در وجنات هیچ مردی تا همین حالا و همین لحظه حتی یه ذره هم اثری از پشیمونی نمیبینم . اصولا فکر میکنم مردا براشون واژه ندامت تعریف نشده . شما دیدین ؟ سراغ دارین؟


نوشته شده در سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1387ساعت 12:48 ق.ظ توسط من نظرات (8)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others