X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

نمیدونم چرا امروز به سرم زده برم به سن 12 سالگی خودم. .......

اگه یادتون باشه وقتی جنگ شد من خسته دل !!!!!‌فقط 11 سالم بود و چه عشقی تو دلم بود!!!! ( آخی آخی هنوز یادم میاد به وقتی که با اشک به رختخواب میرفتم و گریه میکردم دلم شدیدا برای تتهایی اون موقع خودم میسوزه ) به خیال خودم تو اون زمان 1 سال صبر کردم تا از معشوق خبری برسه و یه گوشه دنیا پیداش کنم . خلاصه هر جوری بود فورانات عشقی رو پشت سر گذاشتم و یه روز صبح تصمیم گرفتم دیگه عاشق نباشم . ونبودم . به همین سادگی انداختمش پشت درای بسته ی خاطره . وجالبه که هنوز یادمه از سبکی خودم چه لذتی میبردم. به هرحال روزای جنگ طولانی میشد و ما که از برگشتن به اهواز نا امید شده بودیم تصمیم گرفتیم یه خونه اجاره کنیم و موندگار بشیم . و این شد که ساکن عفیف آباد شیراز شدیم . موندنی...... به هرحال نقل مکان انجام شد و بلافاصله بعدش فصل امتحانا شروع شد ومن مجبور شدم خیلی فشرده خودم رو برای امتحانا آماده کنم . هنوز صدای بچه های شاد رو که با جیغ و داد بازی میکردن اونم دقیقا پشت پنجره اتاقم رو خوب یادمه ...... این باعث شده بود برای آشنایی با اونا بی قرار بشم. و همین شد که بعد امتحانا دیگه جای من تو کوچه بغلی بود . یا بازی میکردم یا یه گوشه جمع میشدیم به حرف زدن . گل سر سبد اون کوچه یه پسره بود به اسم رسول . کوچولو موچولو بود و همیشه خدا موهاش بلند و پریشون . از من یه سال بزرگ تر بود ولی از نظر قدی کوتاه تر میزد و من گنده و دراز اون ظریف و کوچولو . خوب یادمه که یه برادر داشت حدود دو سال و عصر به عصر میاوردش تو یه کالسکه تو کوچه . بغل کردن این بچه مکافاتی بود . چون مثل یه مسابقه شده بود . همه دخترا وقتی با کالسکه از در میومد بیرون میریختن دورش و مسابقه شروع میشد . تا این که یه شب که کوچه خلوت تر از همیشه بود . من بچه رو بغل کردم . نمیدونم چی شد ؟ به خاطر عطر یاس بنفش خونه همسایه بود یا به خاطر گرمی هوا که وقتی بچه رو پس دادم ای دل غافل دوباره عاشق شدم . اونم عاشق کسی که هیچ تناسبی با من نداشت ( هنوزم که هنوزه داداش کوچیکه سر کوفتمون میزنه بابت این انتخاب ) این عشق هم یه دو سالی تو دلمون لونه داشت و من دقیق دقیق لحظات عاشقی رو توی یه سر رسید نامه ثبت میکردم . مثلا مینوشتم : امروز رسول را دیدم و بچه را بغل کردم . فکر کنم اونم من رو دوست داره چون بچه رو فقط به من داد . یا این که : رسول با کالسکه رد شد . یا این که : کاش مامان من خواهر گم شده مامان رسول بود و ما پسر خاله دختر خاله بودیم .

خلاصه روزگاری بود . تا این که داداش بزرگه بهمون پیله کرد که این هم درازه هم گنده . چه جوری روش میشه تو کوچه میدوه؟ و کم کم ساز نا کوک شروع کرد به نواختن ..... بوش میومد که دیگه از رفتن تو کوچه خبری نیست . ولی من میرفتم به هر بهونه و هر کاری................... یه روز نشسته بودم برنامه کودک تماشا میکردم و منتظر صدا ی بچه ها بودم که تا شنیدم بپرم تو کوچه . با مامانم تنها بودیم و منم تو عالم خودم سیر میکردم. که یههو دیدم مامانم با یه دفتر تو دستش بالای سرمه . این قدر تو حال و هوای خودم بودم که نفهمیدم چی تو دستشه . یه دفعه دفتره پرت شد سمتم و با صدای برخوردش با زمین از جام پریدم . وای مامانم امون نداد . شروع کرد به داد زدن که اینا چیه نوشتی؟ هان ؟ رسول کیه ؟ برا من عاشق شدی؟ .......

خدای من این بلا از کجا اومد این دست مامانم چه میکنه ؟ ( من تو جا جورابیم قایمش میکردم به خیالم جاش امنه !!!!!!!!!!) حالا چه جوری توجیه کنم؟ مامانم داد میزد و من با جدیت دفتر نازنین رو پاره میکردم . و اشک میریختم . من از رفتن به کوچه منع شدم و روزای طولانی خونه نشینی که تمومی نداشت شروع شد . تموم فکرو ذکرم کوچه بود و صدای بچه ها . دوستام هم ول نمیکردن همش دم در بودن و میومدن دنبالم تا مامانم راضی بشه برم یه سر بزنم و بیام . همین هم غنیمت بود . آخی ........ چه میدونم اینم عاشقی دومی که دو چیز رو به یادم میاره . یکی بوی یاسای بنفش شیراز و صدای تق تقی * طولانی توی کوچه . که من تردید نداشتم اونی که از همه بیشتر میزنه رسوله چون ماهره و بهترینه ( نگو داداش کوچیکه خودمون بود و نمیدونستیم . چون صداش بد بود تو خونه اجازه نداشت بزنه میرفت تو کوچه میزد . )

 

 

  • تق تقی= یه جور وسیله بازی بود . دوتا توپ گرد پلاستیکی که با دو تا نخ به هم وصل بود .اینو تو یه دست میگرفتی و سعی میکردی دو تا توپ ها به هم بخورن و صدا بدن .

 

پ.ن : این فیلم زدن لنگه کفش خبرنگار عراقی به بوش رو دیدین . من مردم ازخنده . اگه دوباره دیدین به چهره شیطون بوش دقت کنید . برای یه لحظه انگار تموم شیطنت بچگیش با یه لبخند شیطون روی لب هاش میاد تو صورتش. اون جایی که سرش رو تکون میده و جا خالی میده .


 

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1387ساعت 09:44 ق.ظ توسط من نظرات (7)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others