X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

امروز جلسه اولیا و مربیان بود . با شوق و ذوق رفتم . فکر میکردم با یه جلسه کاملا فرهنگی روبرو میشم و چهار تا حرف درست و حسابی  میشنوم . ولی هنوز تو شوکم. هنوز نمیتونم حرفهایی که شنیدم هضم کنم .

مدیر مدرسه هستی با افتخار تعریف میکرد که وقتی دخترش دانشجو میشه بهش توصیه میکنه که وقت غروب آفتاب دیگه هر جا که هست باید برگرده خوابگاهش دخترش میپرسه آخه چرا؟ این خانم مدیر نمونه میفرمایند چون از غروب به بعد حیوانات وحشی بیرون میمونن و تو یه حیوون اهلی هستی و باید برگردی تو لونه ات ( یه چیزی تو مایه های مرغ و خروس ) داشتم این جمله زیبا رو مزه مزه میکردم که صدای احسنت احسنت از اقصی نقاط سالن فسقلی بلند شد . هنوز محو ضزبه وارده بودم که افاضات یکی بعد از دیگری ردیف شد : بچه هاتون رو کنترل کنید . وقتی با خواهرتون نشستین حرف میزنید برید مرتب به بچه ها سر بزنید ببینید چه خبره . اگه دخترتون با برادرش درس میخونه در اتاق رو هر چند دقیقه برید باز کنید . به تلفن بچه ها گیر بدید . چه معنی میده پای تلفن با دوستشون حرف بزنن. بازی کامپیوتری نباشه .  تولد که میرن باهاشون برید . اصلا هر کی تولد میگیره مامان ها رو دعوت کنه . به پسر خاله و پسرعمو و خلاصه هر چی پسره اطمینان نکنید . نگذارید با دایی و عمو تنها بمونن ...............

خدای من چه خبره . دیگه نتونستم ساکت بمونم . حالم داشت به هم میخورد . این همه شک و دودلی فقط از یه ذهن بیمار بیرون میاد و نمیتونم بفهمم . اینی که جامعه ما امن نیست شکی نیست . ولی کاشتن ترس و دودلی و از همه مهم تر نداشتن اعتماد به بچه خودت دیگه آخرشه . همین ها رو با صدای بلند گفتم و بهش گفتم اگه قرار باشه  این بی اطمینانی رو من مادر به بچه ام بدم ؛ بچه من چه جوری میخواد فردا تو این جامعه راه بره ؟ چه جوری میخواد پیشرفت کنه؟ این که چاره نیست . درمون نیست . میشه حکایت کبکه . تا سرت زیر برفه هیچی نمیبینه . بهش گفتم همه ما تو یه دوره از زندگیمون کنترل میشدیم اما هیچوقت احساس نمیکردیم چشمی پشت سرمونه. چون قرار بود رو پای خودمون باشیم و اعتماد به نفس داشته باشیم . آخرش دیگه داغ کرد و فرمود ببینین این جا قرار نیست شما حرف بزنید . من حرف میزنم. نمیدونم چرا اسم جلسه اولیا مربیان بود؟

خلاصه از همه چی گفتن حتی از لوبیا و عدس خرمالو که گرون شده . حتی از مهمونی که دیگه کی میوه میده تو مهمونی گرونه دیگه . خلاصه همه چی گفتن . که دوباره من داد زدم مدرسه شما کتابخونه داره ؟ غذای روح به بچه ها میدین؟ دیگه میخواست با هر چی دستش بود بکوبه تو سرم . از اون طرف یه خانومه جلوی من بود که همش لب هاش رو گاز میگرفت و سرش رو دائم تکون میداد  کاش  میزدمش خیلی رو اعصابم بود .

نمیدونم چی بگم؟ هنوز تو کف تشبیه دخترش به حیوونم . به نظرتون اون که بچه ی خودش رو مرغ میبینه بچه من رو چی میبینه؟





- به نظرم یه جورایی شبیه این اطلاعاتیا اولای انقلاب اومد . اونایی که دوست داشتن از هر آدمی یه جاسوس بالفطره بسازن . نمیدونم شاید اشتباه میکنم . شاید من اون کبکه هستم . اوضاع خیلی خیلی بیریخته من حالیم نیست . نمیدونم...............

نوشته شده در سه‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1387ساعت 03:48 ب.ظ توسط من نظرات (9)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others