X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

صبح ساعت 6.45 بیدار میشم . تند تند کارا رو میکنم تا ساعت 7 که همسر و هستی رو با هم بیدار میکنم.  میدوم اینور میدوم اون ور و خیلی سریع کار میکنم و مرتب هم میگم دیر شد بجنبید ( حالا طفلی ها کلی وقت هم دارن )‌. بعد تقریبا با سرعتی نفس گیر قبل از رفتنشون سفره رو جمع میکنم چون میترسم دیگه وقت نکنم. بعد با چشم نگران منتظر میمونم تا برن به محض اینی که صدای بستن در اومد هر چی دستمه پرت میکنم زمین و تا میز کامپیوتر پرواز میکنم . بعضی وقتا هم تقلب میکنم . به یه بهانه میام پای میز و روشنش میکنم که وقتم تلف نشه . بعد هم در حالی که هزار جور تیک عصبی بهم دست میده کانکت میشم و شروع میکنم به وبلاگ خونی. بعضی وقتا سر بلند میکنم میبینم ظهره : سفره پهنه – ظرفا نشسته – غذا هم نداریم ولی به جاش با همه ایرادا وسط بازار شام ایستادیم. بده مگه مجانی با یه کم شلختگی میبرمشون خارجه !!!!!

 

 

به نظر شما من معتاد شدم آیا ؟ برم کجا به کی بگم ؟؟؟ به خدا رفیق بد رفیق بد .........

من رو ببندین به تخت – دارو بدید اصن بکشید ........

حروم شدیم رفت . تموم شد . عجب عجب.............



نوشته شده در پنج‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1387ساعت 11:02 ق.ظ توسط من نظرات (6)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others