X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

عینکم رو میزنم چشمم و خدا رو شکر میکنم که این قدر بزرگ هست که میشه از پشتش جاسوسی کرد. بلند میشم جام رو عوض میکنم و درست روبروش میشینم و زل میزنم به خودش و کاراش. کمتر از 25 به نظر میاد. قیافه اش بد نیست و صدای آرومی داره. یه شلوار گل و گشاد کتونی پوشیده و یه تی شرت اسپرت. موهاش روشنه و کمی آشفته . بعضی وقتا که کسی رد میشه با صدای آرومی میگه : این جا کویته . بیا کویت. کمی که میگذره انگاری شرم و حیا هم کمرنگ تر میشه . چند تا دختر جوون رد میشن با مانتوهای رنگارنگ بنفش و سبزو زرد . برای یه لحظه میگم این جا رو چه به این مانتو ها !!!! که چشمم دوباره به پسرک میخوره . بی پروا سوت میزنه براشون و اشاره میکنه بهشون که بیاین بالا . با دستاش همه جور ایما و اشاره در میاره. دخترا با ناز و ادا چند قدم پایین تر می ایستن به مشورت. دقیقا بالای سر من سه تا دختر معقول و سنگین نشستن و حرف میزنن . با لباسای اسپرت و تیپ دانشجویی.  یه دفعه میبینم یه پسره که از رفقای سوژه من هست با یه سیگار بلند یه جوری که انگار صد ساله اینا رو میشناسه میاد میشینه کنار یکیشون و سیگار دست به دست میچرخه . بوی گندش میزنه زیر دماغم. این مدلی ندیده بودم !  در کمتر از چند ثانیه سیگاری تمومه و سه تا دختر ولو میشن رو هم . یکیشون که از همه سنگین تر به نظر میومد سیگاری بعدی رو طلب میکنه. پول رد و بدل میشه و هر سه میرن هپروت . کمی بالاتر چند تا بچه دبیرستانی میزنن و میرقصن . اگه از دور ببینی تو دلت لابد حسرت میخوری که ای وای چه قدر جوونن !! خوش به حالشون . اما من که  میبینم چه خبره حالم به هم میخوره . اینا هم سیگاری زدن هم لابد قرص . رو پا بند نیستن و جیغ و داد شون همه جا پیچیده . داد میزنن و هوار میکنن و لخت میشن . چند قدم پایین تر یه پسره داره بساط قلیون راه میندازه . اون پسره بوره در حالی که تلو تلو میخوره میره میشینه کنارش میبینم که یه چیزی بهش میده و اونم میزاره تو قلیونش . سرم گیج میره اما هنوز کنجکاوی ولم نمیکنه . تا حالا از نزدیک هیچوقت این چیزا رو ندیده بودم. خود پسره حالش از همه خراب تره . میره روی یه سنگ چین نسبتا بلند می ایسته . تعادل نداره و هر لحظه امکان افتادنش هست . اگه بیوفته تا پایین میره . شیبش زیاده . چند تا پسر هم سن و سالش خودش از جایی که بهش دید ندارم میان می ایستن کنارش و مثل یه حرکت هماهنگ روی سنگ چین عقب و جلو میرن و کلمات نا مفهوم میگن. پیش خودم فکر میکنم اینا لابد الان تو فضان..................

از بعد این ارتفاع نوردی سوژه من دیگه حریم نمیشناسه و هر کی رد میشه از زن و مرد و جوون و پیر رو دعوت به کویت میکنه.

سرم رو بالا میگیرم میبینم این یه نفر آدم یه محیطی به اندازه تقریبی متر 100 از هر طرف رو آباد کرده . همه حالی به حولی. سرم درد میگیره . یه دفعه میپرم به همسر و داداشام که بریم خسته شدم که میخندن ای بابا بی جنبه بوخوری شدی؟؟؟ تصمیم گرفتم تو راه اگه هر انتظاماتی دیدم بگم بیان این پسره سوژه رو بگیرن. تا پایین حتی یه مامور هم نمیبینم. میگم گل و بلبل همینه . من کورم تا حالا ندیدم........

 

 

 

اینا واقعیه . من هر وقت میرم تهران حتما یه سر دربند میرم. چون اون جا رو دوست دارم و هر پیچش و هر یه دونه سنگ ریزه اش برام یه خاطره اس . محاله برم اونجا و با یه انرژی عالی برنگردم . اما این بار برام فقط حسرت بود . نمیدونم شاید من نمیفهمم اما عقل ناقصم میگه کوه اونم دربند یه جای خونوادگیه . امنیت میخواد و آسایش  . میخوام وقتی بچه ام میگه میرم کوه خیالم راحت باشه . عقلم کمه دیگه نمیفهمم .....



نوشته شده در یکشنبه 21 مهر‌ماه سال 1387ساعت 09:04 ق.ظ توسط من نظرات (1)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others