X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی


این دفعه یک ماه غیبت داشتم . نمیدونید این دختر گو گولی من چی به سرم آورد . از بس که مجبور شدم از این کلاس ببرمش اون کلاس تا مشغول بشه و ناله و گریه راه نندازه از دست روزگار قدار. یادش رفته چی کشیدیم روزای آخر تو اراک بچه اس دیگه..... باور کنید این روزای آخر تا اومدن مهر آروم و قرار نداشتم. کشت من رو به خدا از بس دلش تنگ میشه و از تنهایی شکایت میکنه. امروز دوباره با چشم اشکی اومد خونه . نمیتونه دوست پیدا کنه . ازم پرسید تو هم این جوری میشدی؟ که رفتم تو فکر. عزیز دلم ما اصلا وقت نکردیم این جوری بشیم. دلمون تنگ بشه و غصه بخوریم .......


پنجره رو باز میکنم. بوی شرجی و نم هوا می خوره تو صورتم. پنجره بعدی هم باز میکنم. یه دفعه کوران هوا میشه و پنجره ها با صدا ی زیادی به هم میخوره. از جام میپرم .این صدا من رو میبره به دور دورها......



اول مهر 59

مدرسه ها باز میشه . کلاس پنجمم .... با بچه ها قرار گذاشتیم خوب درس بخونیم و غوغا کنیم. اون سال ارشد مدرسه بودیم و کلی کیا بیا داشتیم. اون سال لباس فرم مدرسه معلوم نشده بود . معلوم نبود روپوشیم یا مانتو. همه بر خلاف سال های قبل هرچی داشتیم پوشیده بودیم . یادمه از همون دم مدرسه به ریخت و قیافه خودمون کلی میخندیدیم. سر کلاس تازه کتاب ها توزیع شده بود که اون صدا اومد. صدای لرزش پنجره ها و صدای سوت مانند هواپیما . گوش هامون رو گرفتیم . بدون ترس. بعد از تموم شدن صدا هم نترسیدیم . فقط زمانی ترسیدیم که معاون با رنگ پریده اومد دم کلاس و گفت مدارس تا اطلاع بعدی تعطیله. هاج و واج مونده بودیم. چرا ؟ چی شد ؟ بدون خداحافظی جد ا شدیم کی میدونست دیگه هیچوقت هیچوقت هم دیگه رو نمیبینیم؟ جنگ شروع شد با لرزش پنجره ها و شکستن چند تا شیشه.



این جوری شد که از روی نیمکت ها ی مدرسه به زور جد ا شدیم و فقط کم تر از 24 ساعت بعد بیل به دست و گونی به دست کیسه شن درست میکردیم که اهواز رو نجات بدیم. اونم با چه جدیتی . یه شبه بزگ شدیم .

کمتراز 48 ساعت بعد فرمول ساخت کوکتل مولوتف شد ملکه ذهنمون و دستای بچه گانمون پر از زخم و زیلی از رنده هر چی صابونه توی خونه و لباسامون پره از بوی گند بنزین . چه قدر تو خرابه ها دنبال بطری گشتیم.....

کمتر از 72 ساعت بعد خونمون پر شد از جنگ زده های آبادان و صدای رادیو آبادان . هیچوقت قیافه مهمون همسایمون که از رادیو شنید چه جوری خونه اش با خاک یکی شده رو یادم نمیره.

کمتراز یک ماه بعد آواره شدیم . از شهرمون و خونمون . از دوستامون و غصه بود که دل کوچیک من رو پر میکرد. هیچکس نمیدونه ولی اون سالها عاشق بودم . عاشق پسرخاله دوستم . فقط 11 سالم بود ولی به قدری این عشق عمیق بود که تا دو سال بعدش هم فراموش نشد. چه قدر لحظه رفتن منتظر بودم بیاد یه نظر ببینمش. چه قدر به بهانه های مختلف میرفتم خونه دوستم تا عکسی یا نشونی.......... روز ها طول کشید تا یه نفس راحت بکشم از این که جاش خوب باشه . چه قدر جون کندم تا یه خبری ازش بشنوم. سالها بعد تو لباس سربازی دیدمش بعد از 7 سال . آروم پشت درخت قایم شدم و اشک ریختم. نمیخواستم من رو ببینه که ندید . شاید هیچوقت دوستم نداشت . نمیدونم.



مهر میاد میره. من پیر میشم . هستی بزرگ میشه . اما سال هاست که مهر برام طعم گریه و بغض داره و مزه تلخ یه دل عاشق کوچولو که چه جوری مجبور شد در کمتر از چند روز فقط چند روز یک دفعه بزرگ بشه . این قدر بزرگ که توی سینه کوچولوش جاش نشه.













نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1387ساعت 02:54 ب.ظ توسط من نظرات (6)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others