X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی


سالها پیش وقتی هستی یه سالش بود . آقامون تو یه شرکت دولتی کار میکرد و ظهر ها به وقت اداری میومدن خونه . ما هم جوون و جاهل هر روز می ایستادیم تا آقامون بیاد خونه با هم ناهار بخوریم. یه مدتی طولانی میدیدم که میاد خونه بدون ناهار میخوابه . کلی نگران شدم به خصوص وقتی میگفت اشتها ندارم. دلم شور میزد که ای دل غافل آقا مریض شد رفت.

این داستان یک ماهی ادامه داشت و هر چی بهش اصرار میکردم بریم دکتر قبول نمیکرد تا یه شب که چند تا از همکاراش خونه ما دعوت بودن. خلاصه اون شب من باب درد دل به همکارش گفتم یه مدتیه دوستتون اصلا اشتها نداره و من خیلی نگرانم . گفت چه طور؟ گفتم که آره ظهرا ناهار نمیخوره و صبح ها هم بدون صبحانه میاد اداره.

دیدم دوستاش زدن  زیر خنده و لو دادن که آره ما صبح ها نون تازه و خامه و اینا میخوریم . ظهر ها هم کباب و جوجه و اینا میبریم فلان باغ که شیفت داریم لب آب و زیر درخت میرنیم تو رگ.

 

 

نشون به این نشون که تا همین امروز خواهر که شما باشین هیچوقت دیگه هیچوقت به بی اشتهایی آقامون محل نذاشتیم و تا امروز حتی یه وعده هم منتظرش گشنه نموندیم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1387ساعت 12:26 ق.ظ توسط من نظرات (4)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others