X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

میخواستم یه چند روزی چیزی ننویسم ولی مرگ نگذاشت.......

زن جالبی بود . از اون زنها که آدم از دیدنش سیر نمیشد. همیشه یه عالمه حرف خنده دار برای گفتن آماده داشت . این اواخر حتی برای تک تک لوله هایی که تو دیالیز بهش آویزون میشد جوک ساخته بود . همه ی پرستارای بخش دیالیز عاشقش بودن و وقتی میرسید دورش پر از پرستار میشد . از وقتی یادمه و شناختمش کلی مشکل داشت و یک تنه از پس همه اش بر میومد .

جوون بود خیلی جوون که پسرش شهید شد . شوهرش تاب فراق پسر رو نیورد و خیلی زود از دنیا رفت. زن بد بخت موند با  6 تا به و یه حقوق بخور نمیر . پسر بزرگ هم که انگار کارش فقط خوردن حق این یتیما بود . به هر جون کندنی بود بچه ها بزرگ میشدن – شوهر میکردن – زن میگرفتن . جهاز میبردن – سیسمونی میخواستن . اما هیچوقت هیچوقت صداش در نمی یومد . بر عکس صدای خنده اش باعث دلگرمی همه بود .

یه روز بهش گفتم : عذرا خانم چه جوری از پس همه چی بر میای؟ گفت : به تو میگم تنها چیزی که نگهم داشته حرف زدنه هر جا که سوار تاکسی میشم یا تو اتوبوس حرف میزنم. اونا من رو نمیشناسن که..........

آره اونا تو رو نمیشناختن ولی تو فقط اونا رو لایق دونستی باهاشون حرف بزنی.

دیروز اومدم بالای سرت . با رفتنت یکی از زنای خوب عالم کم شد. ازت خیلی چیز یاد گرفتم و هر جا که کم میاوردم فقط یه لحظه فکر کردن به مشکلات تو و توان تو آرومم میکرد. دیروز تک تک لحظات بیماریت و طاقتت اومد جلو نظرم : دیابت – نابینایی- دیالیز و این اوخر نا توانی در راه رفتن . میدونی هیچ کدوم از اینا علت مرگت نبود. قلبت ایستاد به همین سادگی وگرنه این چیزا تو رو از پا نمی انداخت.

از غم پسزت فقط یه گله جا تو قطعه والدین شهدا نصیبت شد تا زیر پاهای شوهرت آروم بگیری...........

میخواستم ننویسیم اما مرگ نذاشت................

نوشته شده در سه‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 10:29 ب.ظ توسط من نظرات (2)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others