X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

دستام رو بلند میکنم . اولین تاکسی که میرسه  داد میزنم : بازار! یکیشون ترمز میکنه . با عجله سوار میشم . مرتب به ساعتم نگاه میکنم فقط نیم ساعت فرصت دارم تا قبل از اومدن هستی برگردم خونه . یه دفعه یادم میوفته مسیر خونه تا بازار بیشتر از یه ربع طول میکشه میخوای معجزه کنی؟ همین طور که ماشین میره یادم میوفته از ساعت 8 زدم بیرون . تو چار گوشه شهر کار داشتم . هر طرف یه مسیر جدا و یه عالمه پیاده روی  . تازه امروز بانک ها رو حذف کردم . قبض ها و کرایه خونه . چکهای برگشتی خودم و تموم حساب کتا با مونده برای فردا . سعی میکنم از فکر فردا بیام بیرون . میگم ولش کن بمونه بعد . بازم تو فکر میرم :باید پیاده که شدم پیاز و سیب زمینی و سبزی بگیرم – بعد برم سراغ مرغ و گوشت بعد هم برم سر وقت شریک همسر یه حساب کتابی بکنم . سرم سوت میکشه . موبایل رو بر میدارم یه زنگ میزنم به خانم همسایه . میگم هستی نمونه پشت در ببرش خونه خودتون. بعد سر همه اینا غم غربت میریزه تو جونم. با خونه پدر همسر فقط 2 دقیقه پیاده راه هست اما نمیتونم هستی رو مجبور کنم بره اونجا . نمیره مرغ یه پا داره........... یه دفعه به خودم میام : عجب فکر شلوغی . نمیشه یه ذره امون بدین؟ یادم میوفته دیروز تو ریلکسیشن یوگا از شدت خستگی عجب خوابی رفتم . دیگه به بازار رسیدم . خرید میکنم . به قدری دستم سنگینه که نمیدونم چی کار کنم ؟ با نعمت شریک همسر قرار دارم . میرم سر وقت یه مغازه آشنا . خریدا رو ولو میکنم اونجا میپرم تو یه تاکسی دیگه . میرسم سر قرار . حرفا رو جمع جور میکنم بر میگردم وسیله ها رو بر میدارم و با یه در بستی میرم خونه . تو راه پله یادم میوفته ناهار ندارم. سنگینی بار داره خفه ام میکنه . پرتشون میکنم تو آشپزخونه میدوم بازارچه . سریع یه کم خنضر پنزر میخرم میام خونه . زنگ میزنم هستی بیاد . از دم در با لب و لوچه آویزون میاد تو . بغضش میشکنه . میزنه زیر گریه . بغلش میکنم . تو اشکاش معلوم میشه با  دوستش دعواش شده . دلش تنگه باباشه و خونه هم دلگیره . غر میزنه این تلفن صبح تا شب زنگ نمیزنه چرا؟ خنده ام میگیره .تو مغز اونم همه چی قاطی کرده . آرومش میکنم و سعی میکنم یادم بره چه روز چرتی داشتم. تند تند یه غذایی سنبل میکنم تا بعد ناهار بیام خرید ها رو جا به جا کنم . بعد ناهار و جا به جایی میوفتم به جون خونه . تمیز میکنم و میشورم و مدام به خودم میگم عجله کن الانه که برا تعمیر لوله ها بیان . عجله میکنم و یادم میاد فردا هستی امتحان داره سوال طرح نکردم و خودش هم هنوز پای مشقاشه . دارم آشپزخونه رو تی میکشم که تعمیر کار میاد . میفرستمش تو حموم و تند تند سوال در میارم . یه نگاه به ساعت حالیم میکنه الان دقیقا 10 ساعته سرپام حتی مجال نشستن هم نداشتم . به خودم میگم بد بخت حمالا هم 2-3 ساعتی وقت استراحت دارن. لوله ها تموم میشه .امتحان  هستی رو میگیرم . شام میدم . ساعت 11 تازه وقت میکنم پاهام رو دراز کنم . ............   

 

 

 

تازه این موقع انواع و اقسام فیلما و تموم تفسیرای الجزیره و سریلالی قشنگ قشنگ شروع میشه . اگه فکر کردین بعد این همه جون کندن میرم کپه مرگم رو بذارم – کور خوندین . پس خودم چی  ؟ بیدار میمونم و به سختی فیلم میبینم و وبلاگ آپ میکنم تا چشام چار تا شه . ........

 

 

 

 

 

 اینم برای اون دوستی که میگفت پیدات نیست ............

نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 11:01 ب.ظ توسط من نظرات (4)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others