Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387

معلم کلاس اولمون خانم صادقی همیشه کت و دامن میپوشید و موهاش رو بالای سرش جمع میکرد . موهاش فرهای ریز داشت و بعضی اوقات تکه هایی از اون تو هوا معلق میموند. درس رو با علاقه میداد و عطر های خوش بو میزد . معلم کلاس دوم یه دختر مجرد و تپل و سفید و خوشگل و شیطون بود . اون لباسای اسپرت میپوشید و رنگ های شاد به خصوص قرمز اسمش خانم جواهر فروش بود .ازش یه کتاب به یادگار دارم. کلاس سوم انقلاب شد اسم معلمم یادم نیست . و چهارم خانم انواری شیکپوش ترین معلمم بود همیشه آرایش و رنگ ناخنش ست بود و کت و دامن زیاد میپوشید که با یک گل سر هم رنگش یا شونه ای چیزی ست میکرد .موهاش کوتاه و همیشه سشوار داشت. معلم پنجم داستانی بود . اون سال برای جنگ شیراز بودیم . معلم ما به هیچ عنوان با حجاب کنار نمیومد و اون سال اولین سالی بود که روسری تو مدارس و پوشش مانتو اجباری شد . اون موهاش رو پوش های پفی میداد و خوب درستشون میکرد بعد با یه روسری و مانتو میومد سر کلاس وتازه اونجا آرایش میکرد . اونم خیلی مرتب بود . یه روز که از درس ها خیلی عقب بودم من رو برد تو دفتر تا باهام کار کنه تا خود ظهر من داشتم به حرفاشون راجع به انواع طرق اضاله موهای زائد گوش میدادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا رو شکر همیشه معلم های خوبی داشتم ولی تاثیر گذار ترینشون آقای تدین استاد دانشگاهمون بودن. مردی شیفته عرفان که وقتی درس میداد به جرات میگم از خودش بی خود میشد . یه روز به قدری از خودبی خود شد که حتی متوجه ساعت هم نبود . اون روز دو ساعتی بدون وقفه به طور کاملا آهنگین صحبت میکرد و نفس از کشی بیرون نمیومد. بعدی هم آقای دکتر امامی عاشق حافظ و مرد عمل - فوق العاده بود .

هر جا هستن خدا حفظشون کنه . اگه خوب نگاه کنیم قسمت اعظمی از زندگیمون رو مدیون معلم های خودمون هستیم . آدمایی که بی صدا میان و میرن . بدون اثر یا حتی رد پا . کاش حد اقل بتونیم پامون رو جای پای اونا بذاریم.

چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387

-         سلام خوبی؟

-         تو چه طوری . چه خبر؟

-         حالم خوب نیست . صبح که همسر رفت بغض کردم. فک کنم سرم خورده به جایی!!!!!!!!!!

-         جدی میگی؟

-         آره . از صبح دلم گرفته.!!!

-         ببین هیچ جا نرو . دست به چیزی نزن . فقط بگو سرت به کجا خورده؟

-         نمیدونم ! اما به گمونم سر گیجه هم دارم.

-         نه !!!!! ببین حالت هیچ خوب نیست . الان میام دنبالت بریم دکتر . ضربه به بد جایی خورده .وگرنه تو و دل تنگی؟ پا شو جمع کن بساطت رو!!!!!!!!!

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

میخواستم یه چند روزی چیزی ننویسم ولی مرگ نگذاشت.......

زن جالبی بود . از اون زنها که آدم از دیدنش سیر نمیشد. همیشه یه عالمه حرف خنده دار برای گفتن آماده داشت . این اواخر حتی برای تک تک لوله هایی که تو دیالیز بهش آویزون میشد جوک ساخته بود . همه ی پرستارای بخش دیالیز عاشقش بودن و وقتی میرسید دورش پر از پرستار میشد . از وقتی یادمه و شناختمش کلی مشکل داشت و یک تنه از پس همه اش بر میومد .

جوون بود خیلی جوون که پسرش شهید شد . شوهرش تاب فراق پسر رو نیورد و خیلی زود از دنیا رفت. زن بد بخت موند با  6 تا به و یه حقوق بخور نمیر . پسر بزرگ هم که انگار کارش فقط خوردن حق این یتیما بود . به هر جون کندنی بود بچه ها بزرگ میشدن – شوهر میکردن – زن میگرفتن . جهاز میبردن – سیسمونی میخواستن . اما هیچوقت هیچوقت صداش در نمی یومد . بر عکس صدای خنده اش باعث دلگرمی همه بود .

یه روز بهش گفتم : عذرا خانم چه جوری از پس همه چی بر میای؟ گفت : به تو میگم تنها چیزی که نگهم داشته حرف زدنه هر جا که سوار تاکسی میشم یا تو اتوبوس حرف میزنم. اونا من رو نمیشناسن که..........

آره اونا تو رو نمیشناختن ولی تو فقط اونا رو لایق دونستی باهاشون حرف بزنی.

دیروز اومدم بالای سرت . با رفتنت یکی از زنای خوب عالم کم شد. ازت خیلی چیز یاد گرفتم و هر جا که کم میاوردم فقط یه لحظه فکر کردن به مشکلات تو و توان تو آرومم میکرد. دیروز تک تک لحظات بیماریت و طاقتت اومد جلو نظرم : دیابت – نابینایی- دیالیز و این اوخر نا توانی در راه رفتن . میدونی هیچ کدوم از اینا علت مرگت نبود. قلبت ایستاد به همین سادگی وگرنه این چیزا تو رو از پا نمی انداخت.

از غم پسزت فقط یه گله جا تو قطعه والدین شهدا نصیبت شد تا زیر پاهای شوهرت آروم بگیری...........

میخواستم ننویسیم اما مرگ نذاشت................

پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387

در راستای حضور محکم و با اراده یه چند روزی نیستیم. میخواهیم در خدمت زن و بچه مان باشیم .

 

 

 

                                                                                                            فعلا خدافظ

چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387

این روزا با آهنگای ا ندی کلی حال میکنم . فعلا تو آشفته بازار موسیقی اوضاعش ای بدک نیست . هی ما یه عمر به آقاهمسر غر زدیم - هی زدیم تو سرمون بابا تو یه ته صدایی داری پاشو برو خواننده شو انگاری حرف ما چی بود ؟ رفته قاطی یه مشت خاک و خل داره صب تا شب کار میکنه . نه خداییش یه نیگا به این خواننده جدیدا بندازین!!!!!!!!!! خدای اعتماد به نفسن . نه قیافه نه صدا نه تیپپ. هیچی هیچی !!!!!!!!!! قدیما حد اقل صدا لازم بود به خدا.

 

 

 

 

دیروز مدرسه دخترم جلسه بود . معلمشون یه نظر خواهی از بچه ها کرده بود . از 21 نفر حدود 15 نفر از پدرا گله داشتن که وقت نمیذارن . به ما نمیرسن. شب که میان ما خوابیم صبح که میرن ما خوابیم. از 17 مادری که تو جلسه بودن عملا  6 نفر شوهرا یه شهر دیگه بودن برای کار و به زور ماهی یک بار سر میزنن. از اون تعدادی که شوهراشون بودن به ندرت  پدری پیدا میشد که وقت کافی داشته باشه . پیدا کنید پرتقال فروش رو بعد که پیدا شد دعا کنید به جون بعضیا. ایشالا یکی پیدا بشه یه دستی به دلای کوچولو این بچه ها بکشه. عملا دارن بی پدر بزرگ میشن

 

 

 

مطالب این پست اگه ربطی به هم نداره خودتون نتونستین پیدا کنید مقصر من نیستم. ربطش اینه که این همه شغل نون آبدار راحت ریخته اون وقت شوهرا چرا این همه جون میکنن؟ برا چی آخه؟

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387

امروز داشتم تلفنی حرف میزدم که چشمم به گوشه دیوار افتاد. یه 20تایی مورچه افتاده بودن به جون مغز یه تخمه آفتاب گردون. با زحمت زیاد داشتن میبردنش . با نمک اینکه لیدر هم داشتن یه مورچه بزرگتر از بقیه مدام دور طعمه میگشت و بعضی ها رو جا به جا میکرد . یه دونه هم سر تیز مغز تخمه رو گرفته بود و با فشار زیادی میکشید. خنده ام گرفت اگه نوک تیز تخمه بکنه چی؟ یواشتر................

 

 

 

 

خونه خودتون کثیفه . چتونه؟ خوب یه روز میخواستیم خواب بمونیم . مورچه ها هم غذا میخوان دیگه!!!!!!!!!!!!!

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387

دستام رو بلند میکنم . اولین تاکسی که میرسه  داد میزنم : بازار! یکیشون ترمز میکنه . با عجله سوار میشم . مرتب به ساعتم نگاه میکنم فقط نیم ساعت فرصت دارم تا قبل از اومدن هستی برگردم خونه . یه دفعه یادم میوفته مسیر خونه تا بازار بیشتر از یه ربع طول میکشه میخوای معجزه کنی؟ همین طور که ماشین میره یادم میوفته از ساعت 8 زدم بیرون . تو چار گوشه شهر کار داشتم . هر طرف یه مسیر جدا و یه عالمه پیاده روی  . تازه امروز بانک ها رو حذف کردم . قبض ها و کرایه خونه . چکهای برگشتی خودم و تموم حساب کتا با مونده برای فردا . سعی میکنم از فکر فردا بیام بیرون . میگم ولش کن بمونه بعد . بازم تو فکر میرم :باید پیاده که شدم پیاز و سیب زمینی و سبزی بگیرم – بعد برم سراغ مرغ و گوشت بعد هم برم سر وقت شریک همسر یه حساب کتابی بکنم . سرم سوت میکشه . موبایل رو بر میدارم یه زنگ میزنم به خانم همسایه . میگم هستی نمونه پشت در ببرش خونه خودتون. بعد سر همه اینا غم غربت میریزه تو جونم. با خونه پدر همسر فقط 2 دقیقه پیاده راه هست اما نمیتونم هستی رو مجبور کنم بره اونجا . نمیره مرغ یه پا داره........... یه دفعه به خودم میام : عجب فکر شلوغی . نمیشه یه ذره امون بدین؟ یادم میوفته دیروز تو ریلکسیشن یوگا از شدت خستگی عجب خوابی رفتم . دیگه به بازار رسیدم . خرید میکنم . به قدری دستم سنگینه که نمیدونم چی کار کنم ؟ با نعمت شریک همسر قرار دارم . میرم سر وقت یه مغازه آشنا . خریدا رو ولو میکنم اونجا میپرم تو یه تاکسی دیگه . میرسم سر قرار . حرفا رو جمع جور میکنم بر میگردم وسیله ها رو بر میدارم و با یه در بستی میرم خونه . تو راه پله یادم میوفته ناهار ندارم. سنگینی بار داره خفه ام میکنه . پرتشون میکنم تو آشپزخونه میدوم بازارچه . سریع یه کم خنضر پنزر میخرم میام خونه . زنگ میزنم هستی بیاد . از دم در با لب و لوچه آویزون میاد تو . بغضش میشکنه . میزنه زیر گریه . بغلش میکنم . تو اشکاش معلوم میشه با  دوستش دعواش شده . دلش تنگه باباشه و خونه هم دلگیره . غر میزنه این تلفن صبح تا شب زنگ نمیزنه چرا؟ خنده ام میگیره .تو مغز اونم همه چی قاطی کرده . آرومش میکنم و سعی میکنم یادم بره چه روز چرتی داشتم. تند تند یه غذایی سنبل میکنم تا بعد ناهار بیام خرید ها رو جا به جا کنم . بعد ناهار و جا به جایی میوفتم به جون خونه . تمیز میکنم و میشورم و مدام به خودم میگم عجله کن الانه که برا تعمیر لوله ها بیان . عجله میکنم و یادم میاد فردا هستی امتحان داره سوال طرح نکردم و خودش هم هنوز پای مشقاشه . دارم آشپزخونه رو تی میکشم که تعمیر کار میاد . میفرستمش تو حموم و تند تند سوال در میارم . یه نگاه به ساعت حالیم میکنه الان دقیقا 10 ساعته سرپام حتی مجال نشستن هم نداشتم . به خودم میگم بد بخت حمالا هم 2-3 ساعتی وقت استراحت دارن. لوله ها تموم میشه .امتحان  هستی رو میگیرم . شام میدم . ساعت 11 تازه وقت میکنم پاهام رو دراز کنم . ............   

 

 

 

تازه این موقع انواع و اقسام فیلما و تموم تفسیرای الجزیره و سریلالی قشنگ قشنگ شروع میشه . اگه فکر کردین بعد این همه جون کندن میرم کپه مرگم رو بذارم – کور خوندین . پس خودم چی  ؟ بیدار میمونم و به سختی فیلم میبینم و وبلاگ آپ میکنم تا چشام چار تا شه . ........

 

 

 

 

 

 اینم برای اون دوستی که میگفت پیدات نیست ............