X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

این چند روزه مهمون داشتم .مهمونای عزیزی که بارها ازشون گفتم .دوستایی که قدمت دوستیمون دیگه داره به ربع قرن نزدیک میشه . یه جور حس خوبه : ما با هم بزرگ شدیم – درس خوندیم – پای درد ل هم نشستیم – برای هم اشک ریختیم – به جوکای بی نمکمون از ته دل خندیدیم و با هر شادی تو زندگی هر کدوم تا عرش رفتیم . جالبه که اصلا هم بلد نیستیم ادای آدمای این سنی رو در بیاریم . این چند شبه تا 2-3 صبح بیدار بودیم و به اندازه این چند سال وقفه حرف زدیم و حرف زدیم . به محض در اومدن خورشید هم خیابون گز کردیم و خرید رفتیم . به قول اراکیا این چند روز از عمرم نبود به خدا .....................

 

 

 

و اما یکی از این دو تا دوستا به تنهایی خودش یه پروژه اس  که یه کوچولو هوس کردم پا مو تو کفشش کنم. این دوستم 3تا برادر بزرگن و 3تا خواهر و یه برادر دیگه که از همه کوچیکتره . یادمه این 3 تا خواهرا اون 3 تا برادر اولی رو تقسیم کرده بودن بین خودشون : بزرگه برای آبجی بزرگه و وسطی برای خواهر وسطی و آخری هم که اون موقع آمریکا درس میخوند برای خواهر آخری که همین دوست ما باشه . خلاصه جریاناتی داشتن این میون که خودش یه سریال ازش در میاد ...... یه چند روزی بود که صبح میرفتم دنبال دوستم که بریم مدرسه میدیدم چشماش پف کرده و بد جوری قرمزه . چند روزه اول هیچی نگفتم . پیش خودم فکر کردم شاید خصوصی باشه ولی طاقت نیاوردم و بالاخره بعد چند روز پرسیدم : تو چرا صبحا این قدر درب داغونی؟ این چشای پفی و قرمز و از همه بد تر دماغت که دیگه صورتت از زیرش پیدا نیست !!!!!!!!! چی شده آخه ؟ .. که یه دفعه بغض کرد و زد زیر گریه از وسط جیغ و ویغ ها حالیمون شد دلش برای داداش آمریکایی تنگ شده . اون روزا برادر دوستم آخرای درسش بود و دیگه یواش یواش داشت میومد . بهش گفتم : این که کاری نداره شبا به اومدنش فکر کن به این که تو فرودگاه چی کار کنی؟ تو خونه چی براش درست کنی؟ و این که چه جوری خوشحالش کنی؟ ................ کلی ذوق کرد وتشکر کرد . منم تا فردا نفهمیدم چه جوری تا خونه شون دویدم میخواستم نتیجه پیشنهادم رو ببینم . با بی صبری زنگ زدم و منتظر پا به پا میکردم تا در رو باز کنه ...........................

چشمتون روز بد نبینه !!!!!!!!! با یه قیافه ای در رو باز کرد که فقط خدا رحم کرد لال نشدم . دماغ سرخ . چشای باریک شده از گریه . صدای خش دار که انگار تا صبح ضجه بزنی . موهای به هم ریخته و از همه بد تر یه دستمال پشمی دور سرش بسته بود از شدت درد ..

هول کردم . داد زدم : چی شده ؟ چی به سرت اومده ؟ کسی چیزی شده ؟......... به زحمت با یه صدای ضعیف از ته چاه گفت : خدا بگم چی کارت کنه با اون پیشنهاد مسخره ات . تا خود صبح هر وقت قیافه داداشم تو فرودگاه تصور میکردم اشک شوق میریختم از دیدنش . هر چی کردم نتونستم از فرودگاه بیام این ور تر!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1387ساعت 11:24 ب.ظ توسط من نظرات (4)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others