Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387

این چند روزه مهمون داشتم .مهمونای عزیزی که بارها ازشون گفتم .دوستایی که قدمت دوستیمون دیگه داره به ربع قرن نزدیک میشه . یه جور حس خوبه : ما با هم بزرگ شدیم – درس خوندیم – پای درد ل هم نشستیم – برای هم اشک ریختیم – به جوکای بی نمکمون از ته دل خندیدیم و با هر شادی تو زندگی هر کدوم تا عرش رفتیم . جالبه که اصلا هم بلد نیستیم ادای آدمای این سنی رو در بیاریم . این چند شبه تا 2-3 صبح بیدار بودیم و به اندازه این چند سال وقفه حرف زدیم و حرف زدیم . به محض در اومدن خورشید هم خیابون گز کردیم و خرید رفتیم . به قول اراکیا این چند روز از عمرم نبود به خدا .....................

 

 

 

و اما یکی از این دو تا دوستا به تنهایی خودش یه پروژه اس  که یه کوچولو هوس کردم پا مو تو کفشش کنم. این دوستم 3تا برادر بزرگن و 3تا خواهر و یه برادر دیگه که از همه کوچیکتره . یادمه این 3 تا خواهرا اون 3 تا برادر اولی رو تقسیم کرده بودن بین خودشون : بزرگه برای آبجی بزرگه و وسطی برای خواهر وسطی و آخری هم که اون موقع آمریکا درس میخوند برای خواهر آخری که همین دوست ما باشه . خلاصه جریاناتی داشتن این میون که خودش یه سریال ازش در میاد ...... یه چند روزی بود که صبح میرفتم دنبال دوستم که بریم مدرسه میدیدم چشماش پف کرده و بد جوری قرمزه . چند روزه اول هیچی نگفتم . پیش خودم فکر کردم شاید خصوصی باشه ولی طاقت نیاوردم و بالاخره بعد چند روز پرسیدم : تو چرا صبحا این قدر درب داغونی؟ این چشای پفی و قرمز و از همه بد تر دماغت که دیگه صورتت از زیرش پیدا نیست !!!!!!!!! چی شده آخه ؟ .. که یه دفعه بغض کرد و زد زیر گریه از وسط جیغ و ویغ ها حالیمون شد دلش برای داداش آمریکایی تنگ شده . اون روزا برادر دوستم آخرای درسش بود و دیگه یواش یواش داشت میومد . بهش گفتم : این که کاری نداره شبا به اومدنش فکر کن به این که تو فرودگاه چی کار کنی؟ تو خونه چی براش درست کنی؟ و این که چه جوری خوشحالش کنی؟ ................ کلی ذوق کرد وتشکر کرد . منم تا فردا نفهمیدم چه جوری تا خونه شون دویدم میخواستم نتیجه پیشنهادم رو ببینم . با بی صبری زنگ زدم و منتظر پا به پا میکردم تا در رو باز کنه ...........................

چشمتون روز بد نبینه !!!!!!!!! با یه قیافه ای در رو باز کرد که فقط خدا رحم کرد لال نشدم . دماغ سرخ . چشای باریک شده از گریه . صدای خش دار که انگار تا صبح ضجه بزنی . موهای به هم ریخته و از همه بد تر یه دستمال پشمی دور سرش بسته بود از شدت درد ..

هول کردم . داد زدم : چی شده ؟ چی به سرت اومده ؟ کسی چیزی شده ؟......... به زحمت با یه صدای ضعیف از ته چاه گفت : خدا بگم چی کارت کنه با اون پیشنهاد مسخره ات . تا خود صبح هر وقت قیافه داداشم تو فرودگاه تصور میکردم اشک شوق میریختم از دیدنش . هر چی کردم نتونستم از فرودگاه بیام این ور تر!!!!!!!!!!!

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

پسر.......... چه خبره فوتبال!!!!! دیدین چه بزن بزنیه؟ این اینو میزنه . اون داره راه میره چاقو میخوره که لابد تو غلط میکنی بچه اینجایی می ری با عجما قرار داد مبندی بعد میای برا خودمون گل بزنی؟ بیگیرررررررر ................ این ور تر هم بزرگ ترا به جون هم افتادن این مربی برا اون مربی میزنه . این یکی هم نا مردی نمیکنه زیر آب اون یکی رو میزنه . ..... بعد هم کی بود کی بود من نبودم ! میخونن : آشتی آشتی  مگه دوستم نداشتی ؟

خلاصه از 1000000000 تا فیلم معمایی با حال تره حتی از سیاست و مافیا هم تو در تو تره . هر کی تونست آخر سر بگه کی اول شروع کرد ؟ چرا شروع کرد ؟ و اصلا چی گفت ؟ یه خود رو پرادو بانک سر کوچه خاله مون بهش  جایزه میده .

بیچاره  قطبی از همه جا بی خبر فعلا نقش دیوار کوتاهه رو بازی میکنه تا بعدا با طاغوتیا دیگه فامیل نشه . که بعدش بخواد انکار کنه و از این جا رونده و از اون جا مونده شه .

دیگه هیچی . هی میگم نذارین من برنامه نود نگاه کنم . هیچ کی نیست جلوم رو بگیره . منم این وسط گیر کردم !! نمی دونم معما انفجار شیراز رو حل کنم؟ شایعه گوش بدم ؟ یا دلم به حال قطبی بسوزه . چاره چیه خواهر؟ پاشم پاشم برنجم ته گرفت . .............

یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387

شکوفه سیب عزیز- از اولین خواننده های این جا -  ازمن دعوت کرده که اولین بازی امسال رو انجام بدم. آرزوهای محال:

 

- یه قسمت 2-3 ساله تو زندگیم دارم که دوستش ندارم . اگه میشد پاکش کنم یه نفس راحت میکشیدم.

- اگه میشد زمان رو به عقب برگردونم بر میگشتم به دوره دانشجویی و همون جا تا ابد میموندم.

- اگه میشد میدیدم چه قدر قراره عمر کنم خیلی خوب میشد . اون وقت با خیال راحت تری کارام رو میکردم .

- ودیگه این که اگه میشد یه قرار ملاقات با خدا میخواستم اون وقت تو اون دیدار یه دل سیر درد دل میکردم و آخرش که میومدم بر گردم ازش میپرسیدم آخرش تناسخ وجود داره؟ اگه داره این آدم قبل از من کی بوده که باید تقاص زندگی عوضیش رو من پس بدم؟

- بعد هم دیگه این که به سبک قصه ها آرزو میکنم آرزوهای محال بر آورده بشه !!!!!!!!!!!!!

 

 

در راستای دعوت : مرجان خانم گل- مامان بچه هاعلی اکبر اگه قبول کنه – و رویای خاکستری.

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

قبل از هر چیزی از تمام کسایی که تبریک عید گذاشتن تک تک تشکر میکنم . از این که به یادم بودین ممنونم  و به جرات میگم امسال زیبا ترین عیدی برام دیدن همین پیغام ها بود. خیلی دوستتون دارم و برای همتون دعا میکنم..............

 

 

 

امسال با همسر و فرزند به جنوب رفتیم . شیراز و بوشهر...................... خوش گذشت خیلی زیاد . جاتون خالی یه دل سیر همسر رو نگاه کردیم که در نبودش حسرت نخوریم. این قد نیگاش کردیم که طفلی به این نیگاهای عاشقونه عادت نداشت اون وقت فکر میکرد ما مریضیم یا چشامون لوچ شده. بگذریم...........

 

 

 

از سفر بگم که شیراز برام یه سفر نوستالژی بود . به شهری که بهترین دوره زندگیم رو توش بودم و یه جورایی هنوز تا هنوزه تحت تاثیرش هستم. یک روز کامل رو گذاشتیم برای پاسارگاد و تخت جمشید تا بعد از یک روز کامل 7-8-10 کیلو چاق شیم از باد غرور و سرمون رو بالا بگیریم که ایرانی هستیم. باور کنید دیدن این دو جا از نون شب برای هر ایرانی واجب تره.. جاتون خالی یه راهنمای با سواد و جوون و با حال هم نصیبمون شد که از دیدن گروهی که دنبالش میدویدن و تعقیبش میگردن آن چنان به وجد اومده بود که هر چی در چنته داشت ریخت رو دایره....... کارشناس معماری بود و اطلاعاتش عالی.................

تصور کنید یه خانومه با به دامن چین چینی مشکی و کت قهوه ای . با آخرین مدل آرایش خوگشل  و یه کلاه لبه دار سرخ و زیر همه اینا شلوار صورتی و کتونی  سفید ......................... که تا راهنما میومد تکون بخوره دست سایز کوچیک ترش رو میگرفت و دنبال راهنما هه میدوید ............ من نبودم ها....... کی ؟ من؟ با هستی؟ اصلا – اصلا......................

هستی عشق میکرد و به قدری سوال میپرسید که نگو . فقط ضایع تیپ ما بود که خوشبختانه کسی نمیشناخت و خودمون هم که بی خیال بودیم. آقای همسر هم خودش رو میزد به اون راه که مثلا با اینا نیستم.

من کلا تو سفر آدم سخت گیری نیستم. از تی تیش بازی متنفرم و به هیچی گیر نمیدم . از جای خواب گرفته تا غذا و مکان و ............ به خصوص تو این سفر واقعا میخواستم هم خودم و هم هستی و باباش از تک تک لحظاتمون لذت ببریم که بردیم. از اولش با من عهد کرده بودن که هتل نریم فقط چادر ......... و با این که تو هتل جا رزو کرده بودیم این دم بریده ها نذاشتن . به خصوص تو بوشهر کنار خلیج فارس با اون بادهای بهاری و بوی خوش دریا واقعا چادر از هر هتلی بهتر بود.

تا حالا دریای جنوب نرفته بودم و نمیتونم وصف کنم که چه حالی داشتم . لذت رد شدن ماهیهای خلیج فارس از لای انگشتای پاتون و دیدن زلالی باور نکردنی آب و حتی لمس عروس های دریایی باقی مونده از مد شب قبل ............ نمی دونم چی بگم؟ خدا کنه همتون امتحان کنید.

 

 

برای خرید هم گناوه محشره . قیمتها باور نکردنی و البته کثیفی وحشتناک.......................

 

یه چیز تا یادم نرفته . من شاید 20 سالی میشه که دعوا ناموسی!!!!!!!!!! که مثلا یکی متلک به یه خانومی بگه و بعد دعوا بشه ندیدم . تو شیراز دیدم وسط بازار وکیل ( آی پارچه هاش ارزونن !!!!!!!!) من هم با نیش باز و یه لبخند 4×6 ایستاده بودم به تماشا. آی حال داد................. ( شیرازیا ما مخلصیم شدید . )

 

 

از سریال ها هم بگیم که یه وقت لال از دنیا نریم. از هر سریالی گزینشی خوشم اومد .

مرد هزار چهره : قسمتهای نیرو انتظامی و شاعرا . به خصوص شاعرا که باور کنید تو عمرم این قدر نخندیده بودم .

نشانی : 4 – 5 قسمت آخر یه چیز دیگه بود .

دیار باقی : بعضی لحظات از بازیهای افسانه بایگان – شیلا خدا داد – وغیره .

فیلم هم اصلا ندیدم . برای خودم هم عیدی کتاب خریدم که دارم میخونم . دیگه فک کنم از همه چی گفتم جز این که خواهر هنوز پتو های سینزه به درمون کثیفه نششتم ....................  آها تهران هم رفتیم که از بس خلوت بود کلی گشتیم . خوش باشین خیلی نوشتم . همین .............