X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

دیروز دیدمش. خود خودش بود. ......... با هم دوست بودیم دوستای خوب . گردش های دسته جمعی و سلیقه های یک جور . گروه خوبی بودیم . خوش میگذشت خیلی زیاد . بچه هامون با هم میساختن و جور بودن . تا دلتون بخواد درد دل میکردیم . تنها این وسط یه چیز بد بود . اونم حسادتش. نمیدونم از کی شروع شد یا اصلا اگه بود از کی بود و چرا بود . یه هو به خودم اومدم که داره دنبال بهانه میگرده . محل نذاشتم. درکش میکردم چون حالتهاش رو و برخورداش رو با دیگران دیده بودم . برام مهم نبود باشه یا نباشه . فقط به این  فکر میکردم که دخترم از قطع رابطه ضربه نخوره تا تا بستون امسال که اومدیم این محل و همسایه شدیم. به ماه نکشید که راطه ها قطع شد و من با دست خالی تموم ذهنم به اوقات دخترم گذشت که بگذره خوب بگذره که گذشت به بهترین نحو ممکن.

نمیدیدمش . برام بی تفاوت شد و رفت ته ذهنم . فراموشش کردم و اصلا ندیدمش تا دیروز تو خیابون . یه آدم درب داغون . خمیده و رنگ پریده . این قدر شوکه شدم که زل زدم تو چشماش و دیدم که سرش رو برگردوند. دلم براش سوخت و سلام کردم.................. به یه آدم پکیده سلام کردم. رفتم تو فکر این تو ناز و نعمت با این وضع مالی که فقط پول 2 تا خونه رو کرده فرش زیر پاش. سفرای آنچنانی و ریخت و پاش آنچنانی تر. شوهر سر به راه . خانواده خوب. پس چشه؟ بیچاره از حسادت دیگه نا نداره.

دلم بیشتر براش سوخت . حسادت داغونش کرده دیگه نمیدونه چی براش لذت داره چی نداره این قدر که از درون بدنش به ظاهرش رسیده................  بیچاره تنها شده . تتنهای تنها..........

نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1386ساعت 01:59 ب.ظ توسط من نظرات (4)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others