آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

دیگه تو هر جا که قدم بذاری میتونی رد پای بهار رو ببینی و بوش رو حس کنی. بهار عجیب ترین پدیده طبیعی با طمانینه و آرامش مثال زدنی کار خودش رو به بهترن نحو ممکن انجام میده و در آخر باشکوه ترین تصویر ها رو به رخ جهان میکشه.

برای همه آرزو میکنم این آرامش حاکم بر تمام دل ها و خونه هاتون بشه . عشق باهاتون همراه باشه و البته سلامتی که بر همه چیز ارجحیت داره.

سالی که گذشت برای من پر بود از ناملایمات و سختی ها البته بهترین اتفاق این چند سال اخیر هم برامون اتفاق افتاد که شیرینیش تمام سختی ها رو تحت تاثیر خودش داره.

 امسال یکی از آروم ترین سال های تحصیل دخترم بود که با روش های منطقی معلمش به بهترین نحو ممکن گذشت .

بد ترین قسمتش هم تنهایی های طولانی ما بود که از اون هم چیزی نمونده و وقتی که فکر میکنم به زودی از این شهر میریم از خوشحالی پرواز میکنم.

برای همه ی دوستای عزیزی که امسال پیدا کردم آرزوی موفقیت دارم و دلم میخواست تک تک اونا رو از نزدیک میدیدم. خوشحالم از داشتن اینجا و عزیزانی که میان و هستن.

فکر میکنم این آخرین پست امسال باشه و تا بعد از تعطیلات هم نباشم. به امید دیدار و خوش باشین......

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

دیروز هستی از مدرسه که اومد زیاد حالش جالب نبود . تب داشت و بی حوصله بود . براش غذا کشیدم به زور یکی دو لقمه ای خورد و کشید کنار . داشتم ازش احوالات میپرسیدم و بالا پایین میکردم که ببرمش دکتر یا نه ؟؟........ که تلفن زنگ خورد . هستی گوشی رو برداشت و بعد چند ثانیه دیدم زد زیر خنده و  ولو شد روزمین هی جیغ میزنه و قتبل مبارک رو می کوبه زمین و میخنده و اشاره میکنه که بیا گوشی رو بگیر . و لا به لای خنده هاش هی اسم یه کاندیدای نمایندگی اراک رو میاره و دوباره میخنده .

منم کنجکاو دویدم و گوشی رو از بین زمین و هوا قاپیدم  و جملات رو از اینجا شنیدم :

هوای اراک آفتابی و صاف است که البته کمی تکه های پراکنده ی ابر های زیبا در آسمان دیده میشود . هوای اراک تا روز جمعه بسیار لطیف و آفتابی همراه با نسیم بهاری پیش بینی میشود . آماده میشویم تا بر باند دل های شما فرود آییم و برگه های رای شما را با خود ببریم. من .................. هستم نماینده آینده شما..........

 

 

 

دیدم خیر ببینه . هم طرف خلبانه هم خوش سلیقه تبلیغ تلفنی هم  خداییش تا حالا نداشتیم. خوش تیپ هم هست . خودمون عکس مونتاژِی با یه میگ یا فانتوم رو تو خیابون دیدیم عینک هم که داره . هم این که اخلاق گند دختر مریضمون رو خوب کرد  که الهی خیر ببینه. بعد هم تا شب خندیدم وقتی یادمون میافتاد . از همه مهم تر خوراک پست امروز رو هم تامین کرد . اینی که با یه تلفن یه تنه این همه مشکل روحل میکنه یحتمل نماینده خوبی میشه . به همین رای میدیم خوبه............

اون وقت هی نیاین بگین این دفعه آدم خوب نبود توشون پس اینا کین؟

 

 

ما بچه شهرستانیم . خوب چه تونه؟ تبلیغ ای جوری ندیده بودیم .....................

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

هی میخوام غر نزنم نمیشه. هی میخوام هیچی نگم مگه میزارن . نه تو رو خدا تو رو جون هر کی دوست دارین نگین برو تفریح سالم سینما تا دلت وا شه . بچه ات خوب بزرگ شه و زندگی یاد بگیره. به خدا تو این شهر کوفتی جز سینما هیچی نداریم . الان 1 ماهی میشه این یارو فیلم مادر زن سلام بودش هی ما تفریحات تولید میکردیم که نریم. ولی امروز دیگه دل رو زدیم به دریا .....................

آخه من چی بگم؟ کاش این فیلتر میلترا نبود ما یه ذره ف ح ش چارواداری و یه ذره از اون بی تر بیتیا میتونستیم بگیم. هم دلمون خالی می شد هم سبک میشدیم هم میتونستیم احساسمون رو بگیم.

تا من باشم زود خونه رو نتکونم که این قدر وفت اضافه بیارم .

 

 

 

 

 

این پستای اخیر خیلی سینمایی شد می دونم باید ببخشین اینم اضافه میکنم دیگه قول میدم قول میدم از یه چیز دیگه بنویسم قبول؟                                                                                                                              رفیق من سنگ صبور غم ها م                               به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم                           چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از لیلی ها                                 خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی                                     پیر شدم پیر تو ای جوونی

 

 

 

تنهای بی سنگ صبور                                       خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست                                      موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچکس نیومد                                        سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش                                           طاقت بیار و مرد باش

 

 

اگر بیای همونجوری که بودی                            کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده                              هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه                                  هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید                         همیشه محتاجه به نورخورشید

 

 

تو رو خدا نیاین بگین علی سنتوری زده شده زن گنده خجالت نمیکشه............ از ما گنده تراش یه ماهه تحت تاثیرن. اینو برای دو تا از دوستام نوشتم که صبح اول صبح بخونن حال کنن ( چطورین؟ ) یکیشون بی وجدان باید شده باشه تا حالا اون یکی هم کوهه درده خودش نمیدونه...................

 

 

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386

این قدر صدای شکستن دلم بلند بود که وحشت کردم. احساس کردم صدها تکه ی تیز شیشه ای ریخت تو سینه ام نفسم بالا نیومد و فقط توی یه شوک چند ثانیه ای خرد شدم. میدونستم همیشه میدونستم اما شنیدنش وحشتناک بود . میرم یه نگاه تو آینه میندازم : تمام ماهیچه های صورتم گره خورده و جمع شده . تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که خدا رو شکر تنهام تا اومدنش وقت دارم خودم رو پیدا کنم. دوباره با عجله میدوم به سمت آینه : خدای من دست کم 30 سال پیر شدم. خدای من ..........................

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386

امشب در راستای برگزاری مراسم تعطیلات نشستیم یه چند تایی فیلم هندی دیدیم. ای که چه قشنگ اینا دور سبزه ها میچرخند و چه قشنگ دم ساحل دویدن میکنند. عوضی ها هیچ فکر نمیکنند آدم مجرد – زن تنها یا حتی مرد زن مرده اینها را میبینند دلشان میخواهد. بعد میگویند چرا بازار دنیا را گرفته ا ند؟ امشب همه شان با هم فیلم هندی میدادند. از خاور میانه بگیر تا قلب اروپا............. میترسیم کار از این حرف ها بگذرد کم کم فرهنگشان همه گیر عالم شود. بعد ببینیم ناگهان اول اسامی هندی بیایند بعد تر هم این خداهاشان سرازیر شود. ما ملت ایرانی هم که شانس نداریم یه هو ببینیم در حال پرستش گاو بودیم حالیمان نشد.

میخواستیم کمی تذکر بدهیم و الا چشممان به زیبایی آیشواریا و دلبری شاهرخ خان و یک عدد دستمال هم خوش است.

چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386

بازی این دفعه به جان خودم ناموسیه. این مرجان خانومی غرض داشته مارو دعوت نموده. باید ببینم آدم کیه؟

قضیه هم پیچیده اس هم آسون . میتونی راحت بگی : استعداد ؟ من که ندارم خلاص که این همون ناموسیه اس آبروت رفته . بعدم میتونی ردیف کنی استعداد آلات تا خود صبح که خواننده بمونه چی به چیه که این همون پیچیدهه میشه .

الغرض ضمن تشکر از مرجان جان یه همچین نیمچه استعدادکی داریم که میدهیم ثبت دنیای مجازی:

 

 

1-     دم دمای عید که میشه لباسای فرسوده و نخ نما رو میزاریم کنار که بدیم به کسی . ولی دلمون نمیاد حیفه !!!!!!! میزنیم پاره میکنیم میشه کهنه برا زمین و دیوار و شیشه . اونا که رنگ و لعاب داره میشینیم میدوزیم دستگیره و دم کن چایی . تازه برا استفاده از اینا هم خسیسیمون میاد . از پارسال یه کشو پر داریم. ماله امسال هم تو نو بت دوخت.......... اون وقت از دوختش بگم ماه . این درز به اون درز میگه ................ نخور. البته میبخشیند ها .............

2-     دیگه اینکه استعداد داریم تو کارهای کلفتی . کل وقتی که برای تمیز کردن یه خونه 100 متری لازم  دارم فقط 20 دقیقه اس . کسی رکورد داره؟ مسابقه میدیم . برای یه مهمونی بی خبر با تمیز کردن خونه و غذا که آماده رو گاز باشه فیکس 45 دقیقه وقت میخوام . پایین هم نمیام . رکورد دارم. صاحب سبکم.

3-     دیگه اینکه عاشق زبان های بی طرفدار مثل ترکی و عربی هستم. عربی رو میفهمم . ترکی هم دوست دارم بفهمم ( تا چشمات 4 تا شه اونی که خودت میدونی . )

4-     استعداد عجیبی تو اعتماد به آدمای ناجور دارم . تا حالا نشده به کسی اعتماد کنم چوبش رو نخورم . ای نوش جونم آدم که نمیشم که ........

5-     دیگه این که از پشت تلفن محاله کسی بفهمه ناراحتم یا خوشحال البته این مود داره . مودش نباشه تابلو میشه اساسی . اما شده گریه میکردم از بس خندیدم طرف نفهمیده . موده دیگه

6-     استعداد صبوری هم الا  ماشاء ا.... داریم خوبشم داریم .

7-     استعداد اصلیمان دوست یابی است که میدانیم با کی دوست شویم و ایاق که برایمان بماند. با نور چشمی ها بالای 24 سال دوستی داریم بی غل و غش . دلتان بسوزد .

8-     جدیدا استعداد پیدا کردیم حال بعضی ها رو بگیریم بعد بخندیم.

9-     جدیدا منتظر میمونیم دخترمون بخوابه بریم آجبل پهن کنیم تا حلقوم بخوریم. دم بریده ببینه زبون در میاره این هوا میگه مکه تو نمیخوای لاغر بشی؟ چرا این قد میخوری؟

10- در ادامه بند 8 بعدم استعداد فهمیدن این که در انتقام لذت بوده منتها ما فکر میکردیم عفو بوده اونم 38 سسسسااالللللل.

 

 

 

 

ای مرجان هر چی کردیم از این بیشتر نشد. خیلی بد شد نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ خاک به سرم به این بی استعدادی کی حالا من رو میستونه؟

 

 

در ادامه هر کی دوست داره بازی ولی شرکت آق مانی اجباریه.

سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386

این روزا داره نگاهم عوض میشه . وقتی میرم خیابون فقط به ویترین ها نگاه نمیکنم بیشتر چشمم دنبال دستای خالیه و نگاههای پر از حسرت . خیابونا از مردم لبریزه اما هیچکس چیزی نمیخره. قیمتها روز به روز که نه لحظه به لحظه بالاتر میره و یواش یواش خیلی چیزا از سبد خرید مردم حذف میشه . به حذفیات اخیر کدو و بادمجان رو هم اضافه کنید.

 

 

 

این روزا به سالی که مثل برق گذشت فکر میکنم . به روزای یک نواختی که همش قاطی شد با لزوم فرآیند هسته ای و نقش انرژی در زندگی مردم . بوی گند بنزین سهمیه بندی و بازار سیاه و حذف مسافرت ها از روح مردم. ( مسافرتی بود مگه؟)

 

 

این روزا به دخترم نگاه میکنم که بزرگ شده و گله میکنه . اشک میریزه و از من جمع فامیلی میخواد . دلش تنگ شده برای اون روزایی که دورمون پر بود از آدمای چاپلوس که میخوردن و میبردن و دم نمیزدن. چی بگم؟ اعتمادش رو داغون کنم ؟ اشکش رو ببینم؟ هیچی نگم؟ 

گله میکنه از یکی که دیوونه وار دوستش داره و خونمون نمیاد . بهونه میاره سر نمیزنه ؟؟ ما مدتهاست تنهاییم . چی بگم؟

 

 

غر زدم میدونم ولی خدا میدونه که با تمام وجود به داشته هام شاکرم و به نداشته هام شاکرتر. به خودم قول دادم هیچی نباشم جز محافظ قوی و یه سپر بلا برای دخترم . میخوام از همه چی در امان باشه . همه چی به هر قیمتی.   

 

   1      2    >>