X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

تازه  کلا س سوم بودیم داشتیم یه سری تو سرا در میاوردیم که بوی یه انقلا  ب درست درمون !!!!!!! همه جا رو پر کرد. 9 ساله بودیم تازه داشتیم عاشقی!! میکردیم و میفهمیدیم چی به چیه که ما رو هم با تموم قدرت هول دادن تو بازی. چشامون باز شد و خودمون رو دیدیم وسط یه مشت گروه های میلیشــــیایی و چپ و را  ست و مسلمون و بی دین و ..... خلاصه فیلمی بود......

با زیمون شد تظاهرات بازی . یکی میشد لیــــد  ر و شروع میکرد به سخنرانی و ما هم دختر و پسر چندک میشنستیم رو زمین که یعنی ما کلی گوش میدیم و شروع میکردیم به شعار دادن و مشت و لگد و این حرفا. فحشامون شد : فئودال خائن و فالانژ. طاغوتی حرف ناموسی شد . شبا هم میرفتیم حسینیه اعظم برای گوش دادن به سخنرانیای آتشین اون دوره. تابستون اون سا ل رفته بودیم انگلستان برای صفا – سیتی – منگوله . ...... دکتر شریعتی رو تو همون سن وسط پیکادلی شناختیم .  بگذریم......

یه دوستی داشتیم که خونوادش واقعا انقلابی بودن. برادرش شب به شب از آمریکا تماس میگرفت که اوضاع و احوال رو بدونه. حتی بعضی وقتا از پای تلفن شعار میخوند و ما صبح شعار ها رو تو دهن مردم میدیدیم . به نظرم از طرفدارای جبهه    ـ ملی بودن . تو خونه شون بحث  سی اسی همیشه بود . حتی چند سال بعدش برادرش میخواست یه شاخه از توده ـ ای های اهواز منشعب کنه و با هزار بدبختی از اعدام نجاتش دادن.

 هیچوقت یادم نمیره. روز 22 بهمن بود . از رادیو و تلویزیون شنیدیم که انقلاب پیروز شده . با عجله تا در خونه اونا دویدم که بهشون خبر بدم . 1000000000 تا زنگ زدم و از دم در جیغ میزدم و شعار میدادم. دوستم اومد دم در. خوشحال بود . هممون خوشحال بودیم. با تمام بچگی فکر میکردیم که ما هم آره............ با هیجان گفت : با همه خواهر برادرا جمع شدیم با بدبختی شماره داداشم توآمریکا رو گرفتیم بهش بگیم انقلاب شده .

ذوق زده رفتم تو ........ همه خواهر برادراش که 7 – 8 تایی میشدن با مامانش و باباش دور تلفن جمع بودن . با قیافه خیلی جدی دونه دونه تبریک میگفتن .مث گوینده های تلویزیون صداشون از ته حلقشون در میومد . بعد تبریکای خیلی خیلی جدی بزرگ تا کوچیکشون . باباش گوشی رو گذاشت رو زمین و علامت داد یه دفعه همشون شروع کردن با صدای اپرایی سرود ای ایران.............. رو خوندن..... وا ی هنوز که هنوزه وقتی اون قیافه های خشک و جدی که چه طور داد میزدن : ای اایران ای مرز پر گوهر.............. یادم میاد میخندم . اون موقع با خنده تا خونمون رفتم برای داداش بزرگه که عاشق دوستم بود خبر ببرم. فکر میکردم انقلا  ب چه خوب و خنده داره...................

آره خنده دار بود . الان هم میشه بخندی به همه چی به همه چی..............

نوشته شده در سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386ساعت 10:41 ب.ظ توسط من نظرات (6)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others