X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

امشب با زم داره برف میباره . حیف تازه داشت خونمون گرم میشد. دلم هوس ترسیدن کرده . یه چیزی که دلت رو بلرزونه . بترسیو کیف کنی مثل بچگیامون که چه چیزایی میدیدیم ولی حتی حالیمون نبود باید بترسیم.

 

 

فکرکنم دیگه همه میدونن ما برای جنگ مجبور شدیم به شیراز کوچ کنیم.

یه خونه بزرگ تو عفیف آباد شیراز کرایه کردیم. یه خونه با یه زیر زمین و حیاط پر دارودرخت.

تو اون خونه تا دلتون بخواد سوژه های ترسناک میدیدم..........

یه وقتایی مجبور بودم تنها بمونم حالا یا دلم نمیخواست برم یا نمیشد. کلاس اول راهنماایی بودم. حسابی درس میخوندم وسرم تو لاک خودم بود. یه شب امتحان داشتم و مجبور شدم تنها بمونم خونه. یه چند باری که تنها بودم متوجه میشدم که یکی از دم اتاقم رد میشه و چون همیشه سرم رو کتابام بود یا مشغول بودم فکر میکردم دارم از تنهایی خیالاتی میشم .جالب هم این بود که اصلا نمیترسیدم. یه حس امنیت خاصی داشتم. ا ون شب حس میکردم یه جورایی با همیشه فرق دره. یه دفعه زد به سرم که اگه این دفعه رد شد پا شم ببینم این چیه . سرم رو کتاب بود که برای بار چندم سایه رو دیدم که ا ز جلوی درا تاق رد شد. اتاق من کاملا   وسط خونه قرار داشت و درش توی یه هال بزرگ باز میشد. یواش خزیدم توی چارچوبه در. ............

خدایا باورم نمیشد یه آدم چهار شونه- بلند قد- با موهای سفید یک دست بلند( تقریبا تا روی شونه )  - به فاصله چند سانتی من داشت به سمت دری که رو به حیاط باز میشد میرفت.

یه دفعه برگشت سمت من. زیبا ترین چهره ای که ممکنه به یه مرد نسبت بدین داشت به من نگاه میکرد. با ریش های بلند سفید و چشم های آبی و یه لبخند پر از مهربونی. آن قدر محو تماشاش شدم که باور کنید ترس یادم رفت . از روی شونش برگشته بود داشت به من نگاه میکرد و در عین حل به طرف در میرفت . یه لباس بلند سفید هم تنش بود. در حل رفتن دست چپش روبالا آورد و تکون داد.

نمیدونم چی شد که من به هیچکس از چیزی که دیده بودم حرفی نزدم. اونو مثل یک راز نگه داشتم . و هر وقت تنها بودم خیلی راحت میدیدمش.

لابد فکر میکردم کسی حرف من رو باور نمیکنه برای چی بگم؟

 

 

 

یه 10- 12 ساالی گذشت . یه شب با عموشاپورم و تموم خانواده نشسته بودیم و چیزای وحشتناک تعریف میکردیم. اون شب منم این خاطره رو گفتم. یه دفعه دیدم مانی داداشم هیجانی شد و شروع کرد به شلوغ کاری. معلوم شد اونم این آدم رو تو شیراز مرتب تو خونه میدیده. از اونجایی که ما به حرفای همدیگه خیلی خیلی باور داریماا ونم چیزی نگفته بود و همیشه مسکوت مونده بود. برای اطمینان تموم نشونی ها یی که از اون آدم داشتیم با هم تطبیق دادیم . یکی بود.............

البته ا ون خونه خیلی چیزای عجیب و غریب داشت . حتی من و مانی با هم یه چیزایی هم زمان میدیدم.

مثلا یه شب من با وضوح خیلی تمام صدای گریه بچه شنیدم وقتی به دنبال صدا رفتم یه گهواره چوبی کنار اتاق پذایرایی دیدم که داشت تکون میخورد و صدای بچه از اونجا میومد.ا ین دفعه رو جدی جدی ترسیدم...............

 

 

بماند............................

 

 

 

 

این بود خاطره ترسناک ما................... بریم بخوسیم

نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1386ساعت 01:07 ق.ظ توسط من نظرات (7)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others