آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386

فیلم دونده ی امیر نادری رو دیدین؟ اون سکانس باشکوه مسابقه ی دو  با پس زمینه آتش های شعله ور و عظیم – آتش به قدری دما ی بالا یی داره که یخ ها خیلی زود آب میشن................... دلم اون آتیشه رو میخواد دیگه واقعا یخ کردیم. سرما نمیخواد تموم شه؟ برای روز دوم دوباره رفتیم تو دمای -20 درجه .......

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

یه کشف بزرگ کردم. آ فریده های خدا به قدری منظم هستن که انگار آفرینششون با خط کش بوده . یه ذره که خط کش خدا کج بشه و از نظم در بیاد همه چی زشت و کریه میشه. حالا برف قشنگه. زمشتون از اونم قشنگ تر ولی خدد جون فکر نمیکنی خط کش آفرینش زمستون کج شده؟ به خدا تموم برفا از بالای خط کش سر خورده اومده سمت اراک ...... از ما گفتن بود. یه ذره صافش کنی بد نیست . چاکریم............

چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386
سه شنبه 9 بهمن ماه سال 1386

تازه  کلا س سوم بودیم داشتیم یه سری تو سرا در میاوردیم که بوی یه انقلا  ب درست درمون !!!!!!! همه جا رو پر کرد. 9 ساله بودیم تازه داشتیم عاشقی!! میکردیم و میفهمیدیم چی به چیه که ما رو هم با تموم قدرت هول دادن تو بازی. چشامون باز شد و خودمون رو دیدیم وسط یه مشت گروه های میلیشــــیایی و چپ و را  ست و مسلمون و بی دین و ..... خلاصه فیلمی بود......

با زیمون شد تظاهرات بازی . یکی میشد لیــــد  ر و شروع میکرد به سخنرانی و ما هم دختر و پسر چندک میشنستیم رو زمین که یعنی ما کلی گوش میدیم و شروع میکردیم به شعار دادن و مشت و لگد و این حرفا. فحشامون شد : فئودال خائن و فالانژ. طاغوتی حرف ناموسی شد . شبا هم میرفتیم حسینیه اعظم برای گوش دادن به سخنرانیای آتشین اون دوره. تابستون اون سا ل رفته بودیم انگلستان برای صفا – سیتی – منگوله . ...... دکتر شریعتی رو تو همون سن وسط پیکادلی شناختیم .  بگذریم......

یه دوستی داشتیم که خونوادش واقعا انقلابی بودن. برادرش شب به شب از آمریکا تماس میگرفت که اوضاع و احوال رو بدونه. حتی بعضی وقتا از پای تلفن شعار میخوند و ما صبح شعار ها رو تو دهن مردم میدیدیم . به نظرم از طرفدارای جبهه    ـ ملی بودن . تو خونه شون بحث  سی اسی همیشه بود . حتی چند سال بعدش برادرش میخواست یه شاخه از توده ـ ای های اهواز منشعب کنه و با هزار بدبختی از اعدام نجاتش دادن.

 هیچوقت یادم نمیره. روز 22 بهمن بود . از رادیو و تلویزیون شنیدیم که انقلاب پیروز شده . با عجله تا در خونه اونا دویدم که بهشون خبر بدم . 1000000000 تا زنگ زدم و از دم در جیغ میزدم و شعار میدادم. دوستم اومد دم در. خوشحال بود . هممون خوشحال بودیم. با تمام بچگی فکر میکردیم که ما هم آره............ با هیجان گفت : با همه خواهر برادرا جمع شدیم با بدبختی شماره داداشم توآمریکا رو گرفتیم بهش بگیم انقلاب شده .

ذوق زده رفتم تو ........ همه خواهر برادراش که 7 – 8 تایی میشدن با مامانش و باباش دور تلفن جمع بودن . با قیافه خیلی جدی دونه دونه تبریک میگفتن .مث گوینده های تلویزیون صداشون از ته حلقشون در میومد . بعد تبریکای خیلی خیلی جدی بزرگ تا کوچیکشون . باباش گوشی رو گذاشت رو زمین و علامت داد یه دفعه همشون شروع کردن با صدای اپرایی سرود ای ایران.............. رو خوندن..... وا ی هنوز که هنوزه وقتی اون قیافه های خشک و جدی که چه طور داد میزدن : ای اایران ای مرز پر گوهر.............. یادم میاد میخندم . اون موقع با خنده تا خونمون رفتم برای داداش بزرگه که عاشق دوستم بود خبر ببرم. فکر میکردم انقلا  ب چه خوب و خنده داره...................

آره خنده دار بود . الان هم میشه بخندی به همه چی به همه چی..............

یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386
یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386

امشب با زم داره برف میباره . حیف تازه داشت خونمون گرم میشد. دلم هوس ترسیدن کرده . یه چیزی که دلت رو بلرزونه . بترسیو کیف کنی مثل بچگیامون که چه چیزایی میدیدیم ولی حتی حالیمون نبود باید بترسیم.

 

 

فکرکنم دیگه همه میدونن ما برای جنگ مجبور شدیم به شیراز کوچ کنیم.

یه خونه بزرگ تو عفیف آباد شیراز کرایه کردیم. یه خونه با یه زیر زمین و حیاط پر دارودرخت.

تو اون خونه تا دلتون بخواد سوژه های ترسناک میدیدم..........

یه وقتایی مجبور بودم تنها بمونم حالا یا دلم نمیخواست برم یا نمیشد. کلاس اول راهنماایی بودم. حسابی درس میخوندم وسرم تو لاک خودم بود. یه شب امتحان داشتم و مجبور شدم تنها بمونم خونه. یه چند باری که تنها بودم متوجه میشدم که یکی از دم اتاقم رد میشه و چون همیشه سرم رو کتابام بود یا مشغول بودم فکر میکردم دارم از تنهایی خیالاتی میشم .جالب هم این بود که اصلا نمیترسیدم. یه حس امنیت خاصی داشتم. ا ون شب حس میکردم یه جورایی با همیشه فرق دره. یه دفعه زد به سرم که اگه این دفعه رد شد پا شم ببینم این چیه . سرم رو کتاب بود که برای بار چندم سایه رو دیدم که ا ز جلوی درا تاق رد شد. اتاق من کاملا   وسط خونه قرار داشت و درش توی یه هال بزرگ باز میشد. یواش خزیدم توی چارچوبه در. ............

خدایا باورم نمیشد یه آدم چهار شونه- بلند قد- با موهای سفید یک دست بلند( تقریبا تا روی شونه )  - به فاصله چند سانتی من داشت به سمت دری که رو به حیاط باز میشد میرفت.

یه دفعه برگشت سمت من. زیبا ترین چهره ای که ممکنه به یه مرد نسبت بدین داشت به من نگاه میکرد. با ریش های بلند سفید و چشم های آبی و یه لبخند پر از مهربونی. آن قدر محو تماشاش شدم که باور کنید ترس یادم رفت . از روی شونش برگشته بود داشت به من نگاه میکرد و در عین حل به طرف در میرفت . یه لباس بلند سفید هم تنش بود. در حل رفتن دست چپش روبالا آورد و تکون داد.

نمیدونم چی شد که من به هیچکس از چیزی که دیده بودم حرفی نزدم. اونو مثل یک راز نگه داشتم . و هر وقت تنها بودم خیلی راحت میدیدمش.

لابد فکر میکردم کسی حرف من رو باور نمیکنه برای چی بگم؟

 

 

 

یه 10- 12 ساالی گذشت . یه شب با عموشاپورم و تموم خانواده نشسته بودیم و چیزای وحشتناک تعریف میکردیم. اون شب منم این خاطره رو گفتم. یه دفعه دیدم مانی داداشم هیجانی شد و شروع کرد به شلوغ کاری. معلوم شد اونم این آدم رو تو شیراز مرتب تو خونه میدیده. از اونجایی که ما به حرفای همدیگه خیلی خیلی باور داریماا ونم چیزی نگفته بود و همیشه مسکوت مونده بود. برای اطمینان تموم نشونی ها یی که از اون آدم داشتیم با هم تطبیق دادیم . یکی بود.............

البته ا ون خونه خیلی چیزای عجیب و غریب داشت . حتی من و مانی با هم یه چیزایی هم زمان میدیدم.

مثلا یه شب من با وضوح خیلی تمام صدای گریه بچه شنیدم وقتی به دنبال صدا رفتم یه گهواره چوبی کنار اتاق پذایرایی دیدم که داشت تکون میخورد و صدای بچه از اونجا میومد.ا ین دفعه رو جدی جدی ترسیدم...............

 

 

بماند............................

 

 

 

 

این بود خاطره ترسناک ما................... بریم بخوسیم

پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386

فردا 5 بهمن تولد عزیز ترین کسم. دختر گلم هستیه. میخوام این جابراش یه مطلب یادگار بذارم :

 

 

 

دقیقا 10 سال پیش. اراک. یه روز سرد و پر برف با پدرت برای آخرین معاینه ها رفتیم دکتر. بعد از چند دقیقه معاینه معمولی دکتر گفت فردا باید برای زایمان بیای. کوچولوی ما نمیچرخید و باید سزارین میشد. از نظر روحی آمادگی نداشتم. دلم شور میزد ولی اینقدر دوره بارداری بدی رو گذرونده بودم که فقط به این فکر میکردم زود تر تموم شه. تو یکی ازا تاقای بخش خصوصی بیمارستان قدس اراک بستری شدم.

درست 3 هفته قبلش پدرت یه نامه به تاریخ 5 بهمن به اسم تو برات نوشته بود و گذاشته بود لای قرآن و یادم نمیره چه قدر بهش میخندیدم که تو چه میدونی کی به دنیا میاد ولی دقیقا همون روز و همون ساعت به دنیا اومدی.

 

اومدنت برام مثل تکرار سمفونی زندگی بود و بی تردید با تو عشق خالص رو تجربه کردم. بزرگ شدنت. قد کشیدنت. راه رفتنت . حرف زدنت اینا رو همه خودم و خودت تنها و با هم تجربه کردیم. حالا میتونم با افتخار سرم رو بالا بگیرم و بگم من نزدیکترین دوست یه دختر زیبا و فهمیده هستم که خیلی از چیزها رو بیشتر از سنش میفهمه . اون همه تنهایی ما داره نتیجه میده اون همه با هم بودن. یه چیزی تو وجودت هست که همیشه من رو حیرون میکنه. تو راز نگه دار ترین موجودی هستی که دیدم و میشناسم . و صبوری که بعضی وقتا میمونم تو چه جوری از پس مشکلات بر میای؟ بعضی وقتا میدونم که از زمین خوردنت درد داری ولی اون خنده قشنگت و نگاه پر انرژیت چیزی از درد رو نداره.

میخوام برات بگم که چه قدر دوستت دارم ولی باور کن نمیدونم چی بگم جز اینکه عاشق ترین مادر دنیام و بهت افتخار میکنم . به هر دفعه که از در میای تو فکر میکنم که این قدمهات هر روز داره محکم تر میشه. بزرگ شدی و بی محابا اون جوری که دوست داشتم باشی میزنی تو دل ماجرا. هیچکدوم از دوستات این جوری نیستن محطاطن و بچه خیلی بجه. بارها دیدم که جه جور وقتی به جون هم میوفتن ساکت میشی و وقتی باهات قهر میکنن غمگین. یادم رفته بهت کینه رو یاد بدم و نفرت. من رو ببخش چون تو دنیای امروز احتمالا اینا رو میخوای.

عزیز دلم .عشقم. نفسم آرزوهای قشنگ و کوچولوت رو میزارم روی چشمام و هر روز دل تنگ تر از روز قبل از پشت شیشه منتظر اومدنت میشم.

عاشقونه عاشقونه عاشقونه دوستت دارم همیشه همیشه همیشه.........