X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

آدم تو یه دوره هایی از جوونی یه کارایی میکنه که بعدا که  یادش میاد نمیدونه باهاش چی کار کنه؟

من یه دوستی داشتم( دارم و خواهم داشت ) به اسم شایسته.

اولش که اصلا از همه نظر با هم فرق داشتیم : وقتی کنار هم راه میرفتیم دقیقا لورل هاردی به طور زنده اجرا میشد . من هیکل نتراشیده نخراشیده گرد و کپل اون بلند و باریک.  خلاصه ماجرایی بود راه رفتن ما . وقتی به یه چیزی میخندیدم اصلا حالیمون نبود کجاییم با اون ترکیبای نا متجانس اکثرا شایسته تو دست وپای من گره میخورد چون مثلا میخواستم بزنم رو شونش دستم از تو شیکمش بیرون میومد.

یه مدتی با خواهر این خانومی کلاس کنکور میرفتیم بعضی وقتا شایسته هم میومد.

کلاسمون دقیقا ساعت 2 یا 2.30 شروع میشد و تو اون ساعت تنها وسیله امن اتوبوس بود.اون موقعها بلیط رو تو خود اتوبوس میفروختن.

مسئول این خط کیانپارس- شهدا یه پسره عربه بود.

چشمای بانمکی داشت و لهجه غلیظ عربی. لباساشم هم اکثرا روغنی بود. وقتی میدید ما سر ایستگاه ایستادیم میدوید میومد ته اتوبوس و جیغ میزد : " ببببببلللللللللللللللللیییییییییطططططططططط " .... جمله بعدی هم بدون استثنا این بود : " ببند و برو . " ( یعنی در رو ببند دیگه مسافر نیست . ) و بعد بدون مکث سر میچرخوند سمت من و شایسته در حالی که یه لبخند گنده رو لباش بود داد میزد : " خوبی؟ مهمون ما. والله به خودا . "

وای که دیگه دل من و شاهیسته از تو حلقمون میزد بیرون که آره دیدی با ما بود؟ و هیجان و این حرفا . که بالاخره یکی عاشقمون شد. جه داستانا که براش نساختیم از زن جوونی که داشته و سرطان گرفته  و این حرفا و بچه ای که بعد مردن زنش رو دستش مونده و اون نگاش که نمکی بود مال این بود . حالا و آیا. ............

خب حالا که رسیدیم به اینجا و این همه مهم شد پس اسم میخواست دیگه؟ اسمش رو طی مراسم خاصی گذاشتیم فندقی لابد به خاطر رنگ چشماش بود که بار رمانتیکی هم داشته باشه . فیلم هندی کامل بود : دختر پولدار و پسر فقیر ...........

میموند رقابت من و شایسته که حل بود دیگه. این قدر با هم دوست بودیم که اون یکی پاش رو به نفع اون یکی دیگریه بکشه کنار.

کار به جایی کشید که اگر این تو اتوبوس نبود میموندیم تا با بعدی بیاد . ( یادته داداشم  چه داستانا داشت با این اتوبوس رفتن ما؟ یادته یه روز دم خونتون داد میزد من پول میدم با تاکسی برید . بیچاره فکر میکرد طرف آدم حسابیه میخواد ما رو گول بزنه. )

تا این که هردو ما دانشگاه قبول شدیم و نخود نخود هرکه رود رشته خود ..................

دیگه هر دومون از دانشگاه  که میومدیم این قدر حرف و تعریف داشتیم که اصلا فندقی بیچاره ته خاطراتمون دفن شد.

3-4 سالی گذشت و من تازه عقد کرده بودم. یه روز داشتم از شهدا بر میگشتم کیان پارس سوار یه تاکسی شدم. حالیم شد که طرف مسافر دیگه پشت سوار نکرد. نفر جلو که پیاده شد و رفت بعد یه مسافت کوتاهی راننده برگشت تا نیمتنه عقب و یه سلام بلند بالا کرد : " سلام خوبی؟ " خوب منم جواب گفتم و تعجب این کیه چه آشناست؟ دوباره برگشت و گفت :" تاکسی خریدم. " که یه دفعه شناختمش فندقی خودمون بود . از خوشحالی نیشم تا بنا گوش باز شد که خوراک امشبمون با شادی جوره چه جورم تا صبح تعریف داریم. تقریبا جیغ زدم مبارککککککههههههههه . بعد گفت : " کوجا رفتین یه دفعه با اون دوست لاغرتون. دیگه نبودین سر ایستگاه؟ میگم خونتون عوض کردین؟ " .... که براش شرح ماوقع دادم که آره دانشگاه میرفتیم و نبودیم و این حرفا.

بیچاره کرایه هم نگرفت.

نکته اش اینجاست . وقتی به مقصد رسیدم و پیاده شدم فقط شوکه بودم. که ای خدا ما واقعا از این آدم بی تناسب این قدر خوشمون میومد؟ خداییش شما بودین با این خاطرتون چی کار میکردین؟

من که گذاشتمش اینجا که عبرت سایرین بشه.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 14 دی‌ماه سال 1386ساعت 02:46 ق.ظ توسط من نظرات (7)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others