خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 21 دی ماه سال 1386

تا حالا شده دلتون گرفته باشه و بیخوابی به سرتون بزنه و ندونید چی کار کنید. یه دفعه بزنه به سرتون برید تو نت بگردید یه وبلاگی چیزی پیدا کنید بخونید بلکه ساعتای کش دار شب زمستون یه خرده کوتاه بشه . بعد با اون سلیقه سختی که دارین هیچی نظرتون رو جلب نکنه ( تو انتخاب وبلاگا خیلی سخت گیرم هر نثری رو نمیتونم تحمل کنم )  50 – 60 تایی وبلاگ رو بگردین تا حدودای ساعت 3 نیمه شب . بعد یه دفعه به یه وبلاگ فوق العاده استخون دار قدیمی بر بخورید که تا حالا ندیدینش. بعد سریع آرشیو رو باز کنید بذارید بالا بیاد و از اوایل سال 83 شروع کنید به خوندن : عجب تک خالی پیدا کردم . عجب نثری . عجب زندگی پرتلاطمی. ..... بعد یه دفعه یواش یواش داستان عوض بشه نویسنده مریض بشه و از درداش و از بیماریش بگه . بعد با داستان مریضیش اشک بریزید و با خودتون عهد ببندید هر جور شده پیداش میکنم باهاش دوست میشم تا  مرهم درداش باشم و دقیقا لحظه ای که پیمان با خودتون میبندید و پست بعدی رو میارید بالا یه دفعه یه نثر ناشناس رو ببنید با یه نوشته ناشناس که بله............. میفهمید صاحب وبلاگ 2 سالی میشه که فوت کرده و رفته و حالا مادر و خواهرش دارن ادامه میدن ...............

تجربه بدی بود چون باور کنید دلبسته نویسنده شده بودم و زندگیش و مقاومتش به عنوان یک زن . پریشب تا صبح بیدار بودم و براش اشک ریختم و فاتحه خوندم برای پگاه . نویسنده وبلاگ زن سی ساله .

شما چی تا  حالا این تجربه رو داشتین؟

اینی که تو این دنیای مجازی میرایی وجود نداره شیرینه – بد نیست ولی حس از دست رفتن آدمی که اینجا هنوز زنده اس چی؟

جمعه 21 دی ماه سال 1386

البته اراک همیشه این جوری برف میاد ولی فرقش اینه که امسال زود تر اومده یعنی هستی اینا زود تر تعطیل شدن. کلی درس دوره کردیم. کلی مهمونی دادیم . کلی تخمه خوردیم . کلی هم سردمون شد.

 

 

 

یک تجربه: دیروزپنجره ها رو با سفره و نایلون پوشوندم. از پتو و ملافه بهتره دیگه سرما داخل نمیاد و. به خصوص اگه روی همینو با پتو بچوشونید بهتر هم هست.

خواهر آش یادتون نره ..............

فیلم ملایم هم بد نیست . ترجیحا زیر کرسی......................

ما هم که آقامون نیست فیلم میلم اصن نمیبینیم....... اصن – اصن..............

ولی خداییش بعضی وقتا مجردی زندگی کردن بد نیست. هرچند سخته ولی یه جورایی آدم باورش میشه یه چیزایی بلده و میتونه سر فرصت خودش رو محک بزنه . چی داره ؟ چی  نداره؟

من که جدی جدی خودم رو باور کردم. و تازگیها متوجه شدم عاشق خودم هستم شدید. چاکر خودم هم هستم شدید.

اینو جدی میگم . بذارید بعضی وقتا تواناییهاتون معلوم بشه . بذارید اون خود واقعی خودش رو نشون بده . تقریبا 2 ماه بیشتره ما تنهاییم . نمیگم سخت نیست یه جاهایی بوده که کم آوردم . حتی تو خلوت خودم گریه کردم . یا حتی دلم برای خودم سوخته ولی احساس میکنم خیلی قوی شدم و از این حس لذت میبرم .

قوی بودن و قوی شدن برای یه زن خیلی مهمه . تو رو خدا اون خود لوس و از خود راضی رو بندازین بیرون رو پای خودتون باشین. بذارین مرد زندگیتون کنارتون باشه نه شما کنار اون . این قدرته..........

 

 

 

 

بماند......

 

 

 

 

پی نوشت : ای خاله مهتاب  کجونی ؟ اومدی خوندی رفتی اثری – رد پایی ............... ولش کن اصن.....

 

 

-         یه شکر گزاری جانانه برا آخدا . برف خوبه محشره . یختیدیم .................... دیگه کسی جرات داره تو مملکت گل . بلبل سال دیگه بگه  کمبود آب داریم؟

-         دیگه این که خودتون فقط بلتید پست یخی بنویسین؟ مخمون یخ کرد بابا . پستم نویشتیم تو تاریخ ثبت بشه . همین .

-         یه چیز دیگه رضا صادقی با منه میگه نرو؟ امتحانش کنید صداش تو برف میچسبه.................

تو رو خدا تو این سرما یه ذره خرده نون به این گنجشکا بدید ....... چند وقتیه پشت پنجره آشپزخونه خرده نونو یا ته برنج خالصه هرچی باشه میریزم. وقتی یادم میره طفلیا به پنجره نوک میزنن و حالیم میکنن . امروز که براشون نون ریختم به چند ثانیه نرسید که دوباره صدای نوک زدنشون رو شنیدم رفتم دیدم این قد گشنشون بوده که همش تموم شده . دوباره و دوباره ودوباره ریختم. بذارین این زبون بسته ها تو دل سیاه زمستون براتون دعا کنن. باشه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 17 دی ماه سال 1386

اینجا برف زیادی باریده و فردا برای دومین روز مدارس تعطیله . بچه های بلوک ما حوصله شون خیلی سر رفته بود ما هم که دائم التجرد........... بچه ها اومدن ابنجا تقریبا 2 یا 3 ساعت فقط جیغ زدن رقصیدن و بازی کردن بعدم گیر دادن که ما شام میمونیم. امروز چون سرد بود من عدسی پخته بودم خواهر . بهشون گفتم شام همینه بیارم؟ که با جیغ و داد فهموندن کوفت هم بدی میخوریم.

خلاصه براشون آوردم و خوردن . یکیشون که حسابی سیر شده بود بدنش رو چلوی سفره قوس و کش داد : خاله  شام فقیرانه و ساده خوبی بود.

اون یکی میگه . : کم بود کم خوردیم زیادم اومد...........

میکن حرف راست رو از بچه بشنو................

جمعه 14 دی ماه سال 1386

آدم تو یه دوره هایی از جوونی یه کارایی میکنه که بعدا که  یادش میاد نمیدونه باهاش چی کار کنه؟

من یه دوستی داشتم( دارم و خواهم داشت ) به اسم شایسته.

اولش که اصلا از همه نظر با هم فرق داشتیم : وقتی کنار هم راه میرفتیم دقیقا لورل هاردی به طور زنده اجرا میشد . من هیکل نتراشیده نخراشیده گرد و کپل اون بلند و باریک.  خلاصه ماجرایی بود راه رفتن ما . وقتی به یه چیزی میخندیدم اصلا حالیمون نبود کجاییم با اون ترکیبای نا متجانس اکثرا شایسته تو دست وپای من گره میخورد چون مثلا میخواستم بزنم رو شونش دستم از تو شیکمش بیرون میومد.

یه مدتی با خواهر این خانومی کلاس کنکور میرفتیم بعضی وقتا شایسته هم میومد.

کلاسمون دقیقا ساعت 2 یا 2.30 شروع میشد و تو اون ساعت تنها وسیله امن اتوبوس بود.اون موقعها بلیط رو تو خود اتوبوس میفروختن.

مسئول این خط کیانپارس- شهدا یه پسره عربه بود.

چشمای بانمکی داشت و لهجه غلیظ عربی. لباساشم هم اکثرا روغنی بود. وقتی میدید ما سر ایستگاه ایستادیم میدوید میومد ته اتوبوس و جیغ میزد : " ببببببلللللللللللللللللیییییییییطططططططططط " .... جمله بعدی هم بدون استثنا این بود : " ببند و برو . " ( یعنی در رو ببند دیگه مسافر نیست . ) و بعد بدون مکث سر میچرخوند سمت من و شایسته در حالی که یه لبخند گنده رو لباش بود داد میزد : " خوبی؟ مهمون ما. والله به خودا . "

وای که دیگه دل من و شاهیسته از تو حلقمون میزد بیرون که آره دیدی با ما بود؟ و هیجان و این حرفا . که بالاخره یکی عاشقمون شد. جه داستانا که براش نساختیم از زن جوونی که داشته و سرطان گرفته  و این حرفا و بچه ای که بعد مردن زنش رو دستش مونده و اون نگاش که نمکی بود مال این بود . حالا و آیا. ............

خب حالا که رسیدیم به اینجا و این همه مهم شد پس اسم میخواست دیگه؟ اسمش رو طی مراسم خاصی گذاشتیم فندقی لابد به خاطر رنگ چشماش بود که بار رمانتیکی هم داشته باشه . فیلم هندی کامل بود : دختر پولدار و پسر فقیر ...........

میموند رقابت من و شایسته که حل بود دیگه. این قدر با هم دوست بودیم که اون یکی پاش رو به نفع اون یکی دیگریه بکشه کنار.

کار به جایی کشید که اگر این تو اتوبوس نبود میموندیم تا با بعدی بیاد . ( یادته داداشم  چه داستانا داشت با این اتوبوس رفتن ما؟ یادته یه روز دم خونتون داد میزد من پول میدم با تاکسی برید . بیچاره فکر میکرد طرف آدم حسابیه میخواد ما رو گول بزنه. )

تا این که هردو ما دانشگاه قبول شدیم و نخود نخود هرکه رود رشته خود ..................

دیگه هر دومون از دانشگاه  که میومدیم این قدر حرف و تعریف داشتیم که اصلا فندقی بیچاره ته خاطراتمون دفن شد.

3-4 سالی گذشت و من تازه عقد کرده بودم. یه روز داشتم از شهدا بر میگشتم کیان پارس سوار یه تاکسی شدم. حالیم شد که طرف مسافر دیگه پشت سوار نکرد. نفر جلو که پیاده شد و رفت بعد یه مسافت کوتاهی راننده برگشت تا نیمتنه عقب و یه سلام بلند بالا کرد : " سلام خوبی؟ " خوب منم جواب گفتم و تعجب این کیه چه آشناست؟ دوباره برگشت و گفت :" تاکسی خریدم. " که یه دفعه شناختمش فندقی خودمون بود . از خوشحالی نیشم تا بنا گوش باز شد که خوراک امشبمون با شادی جوره چه جورم تا صبح تعریف داریم. تقریبا جیغ زدم مبارککککککههههههههه . بعد گفت : " کوجا رفتین یه دفعه با اون دوست لاغرتون. دیگه نبودین سر ایستگاه؟ میگم خونتون عوض کردین؟ " .... که براش شرح ماوقع دادم که آره دانشگاه میرفتیم و نبودیم و این حرفا.

بیچاره کرایه هم نگرفت.

نکته اش اینجاست . وقتی به مقصد رسیدم و پیاده شدم فقط شوکه بودم. که ای خدا ما واقعا از این آدم بی تناسب این قدر خوشمون میومد؟ خداییش شما بودین با این خاطرتون چی کار میکردین؟

من که گذاشتمش اینجا که عبرت سایرین بشه.

 

 

 

 

چهارشنبه 12 دی ماه سال 1386

بعضی وقتا دلمون هوای یه جیزایی میکنه که ممکنه گیر نیاد . مثل توت فرنگی تو دل سیاه زمستون.

بعضی روزا مممکنه  چشامون دیدن یه چیزی رو بخواد که نیست- نباشه مثل یه دل سیر خنده وسط یه عزاداری.

بعضی شبا گوشمون هوس شنیدن یه صدای نرم و عاشقانه داره که رفته – گم شده مثل یه طوفان وسط یه روز آروم آروم.

بعضی اوقات لبامون تمنای یه نوازش بی ریا میخواد مثل حس  یه روز آفتابی قشنگ وسط یه برف سنگین .

بعضی  دقایق ذهنمون- عقلمون حروم میشه برای فهمیدن چیزی که نیست- محاله مثل همین حالا.

 

 

 

 

تق تق تترق تق تق تترق .................

-         کیه؟

-         منم وا کن این لامصب رو............

-         وایسا وایسا آ تقی اومدم.

-         زنیکه وا میکنی یا بشکنم این درو یالا................

-         مهلت بده آتقی ! مهلت بده دست به آبم......................

 

 

 

نه خداییش بعد میگن چرا دلت اینو خواست و اونو خواست و عقلت حروم شد ........ آقا تقی یه کمی یواشتر – مهربون تر................. لطیف تر...............................!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 ( به علت وجود خشونت محض بعضی صحنه ها حذف شده. بعد نگین انگیزه خانومه کم بود . یا دیگه آتقی اینقدا خشن نیست. به جون خودم جای خشونتش رو خودم دیدم هاااااااا.....)

چهارشنبه 5 دی ماه سال 1386
چیز زیادی به تولدت نمونده..... .............! چه شکلی شدی ؟الان چند سالته؟ کجایی؟ چی کار میکنی؟ اصلا هستی؟ حالا چی میپوشی؟ هنوزم از لی فرار میکنی؟ موهات چی ؟ هنوز به همون سیاهیه؟
سه شنبه 4 دی ماه سال 1386

توی کلاس یوگا 2 هفته پیش تمرین دادن برای عملی به اسم "کارما" یا همون کار بی منت یا فی سبیل الله خودمون. باید بعد از یه تمرین 2هفته ای به مربی میگفتیم به چه نکته ای رسیدیم.

خوب اینی که هستن  آدمایی که  در طول روز کارایی میکنن که توقع هیچ تشکری رو ندارن قابل انکار نیست. مثلا خانما که ا ز صبح تا شب کار میکنن و میزارن و برمیدارن یا حتی اون راننده تاکسی که بدون گرفتن کرایه کسی رو میرسونه یا حتی اون بقالی که میگه پول بعدا بده...........

اما با آگاهی فرق میکنه . چون حواست جمع میشه که کجا و چطوری و به کی میخوای خدمت کنی. یه دفعه به خودت میای که داری به کسایی خدمت بدون منت میکنی که شاید حتی ا زشون نفرت داری و یا حتی روزها و روزها کاری رو تو خونه میکنی که دوستش نداری . خلاصه بد تمرینی بود..............

من فهمیدم برای بعضی از کارام از اطرافم جایزه میگیرم مثلا یه مشکلم خود به خود حل میشه یا کسی رو که بهش نیاز دارم و دسترسی بهش مقدور نیست خود به خود میبینم یا حتی مریض نمیشم در حالی که مثلا پرستاری از یه بیمار مسری رو به عهده دارم...................

اما بعضی کار ها هست که متوجه شدم با اینکه هیچ منتی برای انجامش ندارم و به خوبی هم ارائه میدم اما روحم رو از درون میخوره و آزار میده . تو این مدت تمرین به قدری آزار دیدم که حد نداره . یه دفعه برام پر رنگ شد و به خودم اومدم که تو خیلی از مواقع من ادای کار بی توقع رو در میارم . این وحشتناکه جون از درون خرد میکنه و آدم رو میشکنه.

مونده بودم با این تضاد ها چی کار کنم؟ چون ذاتا" نه اهل تلافی هستم نه دعوا. اغلب وقتی چیزی اذیتم میکنه میریزم تو خودم و تحمل میکنم.

خلاصه شروع کردم به کنکاش که  این از کجاست؟ فهمیدم از عشق. به همین سادگی حتی وقتی ادعا میکنیم یه نفر رو دوست داریم اما همون جا هم نفرت وجود داره. وقتی دوستش داریم نفرت رو قایم میکنیم و کارایی میکنیم که خوشایند معشوق باشه .

هیچکس مجبورمون نمیکنه اما انجام میدیم.

اینا رو هم جمع میشه و اینجاست که بیشتر آدما رو لبه ی تیغ راه میرن . مواظب باشیم از اون طرف نیوفتیم.!!!!!!!

   1      2    >>