X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

ساعتهای آخر هر نمایشگاهی معروفه چون هر کی هر هنری داره ارائه میده. یکی داد میزنه- یکی ژانگولر میشه- یکی آواز میخونه- خلاصه هر هنری میخواین ببینین ساعتهای آخر نمایشگاه بهترین جاست. خلاصه .......امسال برای عید ما هم غرفه داشتیم. شب آخر بود و هنوز هیچی برای خودمون نخریده بودیم. جمعیت غلغله بود . با خواهر شوهرم تصمیم گرفتیم یه دوری بزنیم. اول رفتیم سراغ دوستایی که تو اون چند روز پیدا کرده بودیم. کلی گفتیم و خندیدیم. هر غرفه برای کنترل شب آخر نیروی اضافه آورده بود. و طبعا" چهره غریبه زیاد بود. رفتیم سراغ یکی از بچه ها که یه زن و شوهر جوون بودن. از بس شلوغ بود نتونستیم ببینیمشون. اونا هم کمکی آورده بودن. دست یکی از کمکی ها یه عروسکی بود که خیلی تو نمایشگاه گل کرده بود به اسم عروسک اکسی ( عروسک حیوونای مختلف بودن که با آهنگای مختلف میرقصیدن – مال اینا خر بود.) پسره غریبه بود من رو نشناخت .منتظر بودم کمی خلوت بشه. یه دفعه عروسکه رو راه انداخت .منم نیشم تا بنا گوش باز شده بود میخندیدم. آهنگش که تموم شد با یه صدای نکره ای داد زدم خیلی خوشگله. پسره انگاری شارژ شده بود گرفتش تو بغلش دستش رو تکون داد که: با خاله بای بای کن............! منم که حس هم ذات پنداری پیدا کرده بودم دستم رو آوردم بالا با همون نیش باز داد زدم : آخی بای بای ...............!

 

 

کسی اینجا من رو با یه خر عوضی نگیره ها............

نوشته شده در یکشنبه 11 آذر‌ماه سال 1386ساعت 10:27 ب.ظ توسط من نظرات (1)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others