X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

هستی 1 سالش نشده بود. خیلی تنها بودم. همسر صبحها یه کار دولتی داشت . شبها هم تا صبح یه جای دیگه کار میکرد. وقتی هم که یه شب خونه می یومد تا صبح بیهوش میشد و میخوابید. اون شب هستی مریض بود تازه از دکتر اومده بودیم که همسر به خونه نرسیده خوابش برد. تب هستی خیلی بالا بود هرچی پاشویه میکردم- تب بر میدادم – دستمال خیس رو پیشونی میذاشتم فایده نداشت. طفلی بی حال بود و هر چند دقیقه یه صدای ناله ازش به گوش میرسید. شیر نمیخورد واشتها نداشت. یه قطره استامینوفن داشت که مجاز بودم هر سه ساعت یه بار بهش بدم. ولی فایده نداشت. از ترس اینکه مبادا از تب تشنج کنه نمیخوابیدم و به زور چشمام باز بود. دلم نمیومد همسر رو بیدار کنم.  نزدیکای 3 -4 صبح بود که دیگه شروع کردم به گریه ..... از لحاظ روحی بد ترین دوره زندگیم رو میگذروندم. تمام غم هام یادم اومده بود و بی قراری میکردم. یه لحظه چشم از هستی بر نمیداشتم و گریه بود و گریه.... یه دفعه نمی دونم چی شد یه حالتی بین خواب و بیدار.....

از گوشه سقف یه نور سبز رنگ مثل یه تونل شکل گرفت . بعد از چند لحظه پدرم رو کنار خودم دیدم. ( نزدیک 2 سال از فوتش می گذشت.) دستم رو گرفت و گفت چی شده؟ اشاره کردم به هستی: تبش پایین نمیاد. نمی دونم چی کار کنم ؟ گفت نگران نباش دیگه کم کم تب پایین میاد. گله کردم : چرا به خوابم نمیای؟ من خیلی دلم برات تنگ شده. گفت میدونم ولی نمیشه من اون دنیا خیلی گرفتارم کار دارم.

یه دفعه یه صدای اذان خیلی دلنشین با یه صدای فوق العاده زیبا به گوش رسید. پدرم گفت : من دیگه باید یرم این صدای اذان اون دنیاست..... پاهاش رو گرفتم و گفتم : من میخوام بیام خیلی دلم تنگ شده . گفت: الان وقت اومدن تو نیست.

آروم به طرف تونل سبز رفت. من هنوز پاهاش تو دستم بود . منم باهاش از تونل به طرف سقف بال رفتم. پدرم رو میدیدم از تونل بالا میره اما من سقف مانعم شد. تونل کمرنگ شد تا از بین رفت. یه دفعه به خودم اومدم.

من بالا بودم و از اونجا روی تخت همسر – هستی- و خودم رو دیدم. با آگاهی کامل فهمیدم این روحمه که بالاست و جسم پایینه.

انگار مغزم فرمان برگشت میداد جون جسم تقلا میکرد و من از بالا میدیدم. روح آروم پایین اومد و از پا وارد بدن شد. این ورود مثل یه شوک تموم بدنم رو لرزوند. اولین کاری که بعد از بیداری کلمل کردم دست زدن به جایی بود که پدرم ایستاده بود داغ داغ.............

 

کاش اگه کسی از این تجربه ها داره بیاد و بنویسه.

 

نوشته شده در دوشنبه 5 آذر‌ماه سال 1386ساعت 11:21 ب.ظ توسط من نظرات (5)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others