X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

سرم رو بالا میگیرم. تو چشمای قشنگت زل می زنم . یه دفه یه قطره اشک از بین مژه های سیاه و بلندت سر میخوره پایین. میدوم یه دستمال میارم و قطره اشک رو پاک میکنم. بهت میگم : برای چی گریه میکنی ؟ چی شده آخه؟ هیچی نمیگی . مثل همیشه به ساکتی یه گل فقط نگام میکنی. همیشه میمونم تو این سکوتی که داری . این صبوری تو داره کلافم میکنه. بهت میگم : از این میترسی که دوستت نداشته باشم؟ از این میترسی که ولت کنم؟ سرت رو تکون میدی که یعنی نه..... دوباره میام آروم میشینم پیشت .دستت رو میگیرم . داغ داغی . میگم : مریضی ؟ تب داری؟ خیلی آروم ابروهات رو میبری بالا. دست به پیشونیت میکشم یه عرق سرد رو پیشونیته با همون دستمال خشکش میکنم. میگم : این دستمال مقدسه میذارمش یه جایی که تا ابد بمونه. بازم ساکتی هیچی نمیگی هیچی.....  

فکر میکنم به اینکه از کی میشناسمت ؟ میبینم چند ماهی میشه . بارها از عشقم برات گفتم و از آرزوی وصال . ولی هیچوقت چیزی ازت نشنیدم یه دفه عصبانی میشم :  تو چرا اینقدر بی تفاوتی؟ چرا هیچی نمیگی ؟ همیشه من حرف میزنم. میخوای چی رو ثابت کنی؟ میخوای حالیم کنی تسلیم منی؟ اشکات بی صدا ولی با شدت بیشتری پایین میریزه. لجم میگیره ! داری سر به سرم میذاری ! پا میشم با تموم زورم آینه رو دیوار رو میندازم پایین. صدای بلندش همه جا میپیچه . خودم شوکه میشم. تو بازم خونسردی. اینقد آرامش داری که یه لحظه شک میکنم. میام جلو یکی میزنم تو گوشت . سرخ میشی. داد میزنم : مگه لالی ؟ یه چیزی بگو احمق.......... آروم چند بار سرت رو تکون میدی که آره..........

وای بر من این چند ماه اصلا حالیم نشد............

همه میگفتن این پر حرفی یه روزی برات درد سرمیشه. چند ماهه یه ریز حرف میزنم امروز اولین بار بود که دلم میخواست تو حرف بزنی....

نوشته شده در شنبه 3 آذر‌ماه سال 1386ساعت 05:30 ب.ظ توسط من نظرات (3)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others