FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386

بهم میگه : " یه وقت غصه نخوری؟ یه وقت نگی تنهام؟ من مثل یک کوه پشتتم. هرکاری داری به من تکیه کن . بفهمم کاری داشتی و نگفتی من می دونم و تو..............

من گوشی رو محکم به گوشم میچسبونم که حتی یک کلمه هم نشنیده نذارم. یک دفعه بغض گلوم رو میگیره و اشکام گلوله گلوله میریزه پایین.

 

 

 

بهش میگم:" آره دیشب اینجوری بهم گفت و من بغضم ترکید."

بهم میگه :" آدم عجیبی هستی بهت نگن پشتیبان داری گریه میکنی .بهت هم بگن بارم گریه؟"

بهش میگم:" بس که تا حالا کسی بهم از این حرفا نزده ذوق میزنم اشک شوق میریزم. "

پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386

طبق سنت حسنه صله رحم می خوام یه سر به همسایه هام بزنم. شب جمعه اس ثواب داره خواهر. چادر چاقچول کنم – یه کم سرخاب سفیداب بزنم – یه ذره هم پوست بادوم دود کنم بیزنم به چشام . آها .... بد نشد. خواهر کاش یه کمی از اون حنا پارسالیا داشتم  بد نبود ها .

سنجاق رو محکم کنم . یه کم سقز هم بزارم دهنم. راه بیفتم برم.

تق تق تق......... خاله قزی کفش قرمزی ........... هه هه هه هه

شدم مثل خود خاله سوسکه. برم سرک بکشم ببینم چه خبره؟

اااااااااا اینو ببین خواهر آخی 10-8-7 سالی هست این پسره رو میخواد پسره اونو نمیخواد. آخی مادر برا چی ولش نمیکنی مگه شوهر قحطه مادر؟

دوره آخرالزمونه والله این یکی از غم مادر شوور زده بیابون . مادر یه کم کناربیای حله هااااااااااااااااااا. آخی چه زجری میکشه میگه اینا دارن میان شهر ما مفاسرت چرا میخوان پسرشون رو ببینن برن هتل. ای خدا آقا داوود خدا بیامرزدت مرد تا بودش مادرت کنیزیش رو میکردم.................

ای این یکی رو نگا اینم یه 300000 ماهیه میخواد بره عروسی بیچاره تو مدل لباسش مونده.

برم یه سری هم همساده اینوری که قرار بود خودش عروسی کنه ااااااااااااااااااااا چه چیایی خریده داره از جهاز و طلا بالا میره. خوب مادر اگه یه کم دست پایین بگیری زودتر میری سر خونه زندگیت دست یه بدبختی رو که نداره هم بگیر براش خرج کن مگه چطو میشه مادر؟ دعات میکنه مادر.از ما گفتن بود.

سکینه خانم هم که مریض بود نمیدونم کجاش عمل کرده همچین اعتماد به نفس پیدا کرده که نگو . همش میگه این یارو چشمش به من بود. اون یکی با من بود. ننه کجام عمل کنم؟ خوب میشم ننه؟ ثواب داره منم بیام خوب........... ذلیل مرده سکینه از اولش همین جوری بود . چش و چارش چرا ای جوری بود؟

آخ مادر از پا افتادم یه هم سر به این دختره بزنم نصیحتش کنم : آخه چرا نومزدت تحویل نمیگیری . تو هم شانس داری مادر با این اخلاق گندت ببین چه طور خاطر خواته برا چی گربه رقصونی میکنی گیس بریده؟ خوب برو سر خونه زندگیت . ور بپری......

 

 

 

 

 

 

پی نوشت : من با کسی نبودم گفته باشم!!!!!!!!!!!!!!! ولی خداییش وقتی میای نت تو وبلاگا بگردی بیشتر اینا چیزی میبینی تا خان جون ما یه سر بهش بزنه؟باور کن بعضی وقتا بعضیا یه مشکلایی دارن پتداری تو مملکت گل و بلبل چیزی بد تر از اینا نیست...................... بگذریم.

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386

دیروز مهمان داشتم . یه مهمان خیلی عزیز که نمی دونم چه جور توصیفش کنم . از اون آدمایی که با دیدنشون آرزو میکردین یه جایی دم دستش باشین که همیشه ببینینش.  مهمان عزیز با دخترشون (پوپک ) اومدن . یه دختر سرزنده با یه نوه گوگولی. دخترخانوم مربوطه  پارسال ما رو به جشن تولد دخترش دعوت کرده بود. توی جشن با خواهر شوهرم کلی سوژه پیدا کرده بودیم یکی از اونا دختر و پسری بودن که تازه ازدواج کرده بودن . یه جورایی خیلی نچسب و نا متناسب بودن. طوری که با دیدنشون بعد از کمی تفحص به این نتیجه رسیدم که ازدواجشون پایدار نمیمونه و به زودی طلاق میگیرن. سر همین با خواهر شوهرم شرط بندی هم کردیم.

الغرض................. با پوپک شروع کردیم به پرسیدن که این چی شد . اون چی شد و آمار مهمونای اون سال رو میگرفتیم. خلاصه در جواب یکی از این سوالا و رهگیری ها پوپک یه دفعه گفت : فلانی رو میگی؟ آها اونا طلاق گرفتن.

یه دفعه من با اون هیکل از رو صندلی پریدم و داد زدم: ای ای آذر دیدی گفتم طلاق میگیرن ؟....... و محکم به نشانه بردن در شرط میکوبیدم روی پام و داد میزدم: از اولش هم معلوم بود. عجب زوج نتراشیده و نخراشیده ای بودن با اون شوهر هیزش...........

پوپک تازه کنجکاو شده بود این کی بوده که من از ظاهرشون این قد زود فهمیدم و اونا که فامیل بودن نفهمیدن؟

مرتب اطلاعات میخواست که نشونی بیشتر بده .

منم با ژست میگفتم : اونی که تازه ازدواج کرده بود. لباسش قهوه ای بودو چنان بود و چنین بود.............

که یه دفعه گفت : اون خواهر شوهرم بوده. دائم هم سرخ و سفید میشد..............

خلاصه مونده بودم چه جور جمعش کنم ؟

گفتم: اوهوم من معمولا اشتباه میکنم حافظه دیداری خوبی ندارم ............... ولی ول کن نبود . میگفت : لابد یه چیزی شنیدی . تورو خدا بگو چی شنیدی؟

منم گفتم : حالا خوشبخت شدن یا نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

که دیگه انگاری منتظر همین بود و مرتب میپرسید: تو رو خدا از شوهرش چیزی دیدین؟!!!!!!!!!!

منم با خونسردی جواب دادم: میدونی چیه پوپک جون رفتم تو یه کوچه بن بسته نمیدونم چه جور بیام بیرون به خدا...................

 

 

 

 

آقا امشب ما 2 مطلب دستگیرمون شد. یکیش اینکه از آشنا ها زن دوم گرفته. یکی هم اینکه شوهر دوستمون یاغی شده.

آخیش چه قدر خوبه داشتم خفه میشدم از پنهون کردن این 2 خبر کاش میشد جزییات رو هم با اسم و آدرس کامل و مدرک هم بگم تا راحت بخوابم. چه قد بده از آدم قول میگیرن به کسی نگی هههههههههههههههاااااا......................!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

این سریال ساعت شنی رو میبینین؟ بازیا معرکه اس نه؟ من خیلی لذت میبرم.

دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386

ساعت هنوز 8 نشده. داره اززور خواب به خودش می پیچه. به ملاقات امروزش فکر میکنه.: به دختری که امروز دیده . به دماغش.( دماغش رو عوض کرده !!!!!!!!!!!!!! ) باور کنید راست میگه این اصلا" اونی نبوده که بوده. یه چیزی بوده که اونو اون طوری کرده. از یه دختر یخ تبدیلش کرده بوده به یه دختره لونده........

شروع میکنه با علاقه با دختره حرف زدن . برای یه لحظه فکر میکنه لابد اگه این دماغ عوض شده خودش هم عوض میشه. ولی نه!!!!!!!!!!!!!!!!! از سابق هم که یخ تره که. ای بابا ..............

ازش میپرسه : گواهی نامه گرفتی؟ میگه نه.  د.وباره با تعجب میگه : بابا تو که 2 سال پیش کلاس رفتی. با خونسردی جواب میده: فریده 3 سال پیش اقدام کرده هنوز نگرفته!!!!!!!!!!!!!

ای وای .........................

 

 

 

شما به دل نگیرین از 8 شب خوابت بیاد مگه چی ازش در میاد؟ آدم تو این آرایشگاه ها چه چیزا که نمیبینه خواهر.

 

 

فردا یه مهمون عزیز عزیز دارم فکر کنم بتونم کلی مطلب بنویسم .

 

 

                                                                                                               تا فردا

یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
شنبه 17 آذر ماه سال 1386

تا حالا شده که یه حرفی رو بخواید به یکی بگید بعد نتونید به طرف حالی کنید چی میخواید بگید؟ ما اومدیم ثواب کنیم خواهر آنچنان کباب شدیم که نگو و نپرس . نیتمون خیر بود به خدا ............. تا حالا چند دفه هم با خودمون عهد بستیم به امور س یا س ی کار نداشته باشیم ولی وقتی میبینیم همه چی غلطه یهو مخمون با پاچمون قاطی میشه خو لاصه این جوری میشه که اون جوری میشه..............

شما هم نکنید دیگه توبه کنید از چیزایی که به شوما مربوطی نیست.

 

 

 

بعدم دیگه این که گیلاسی هم جریانش معلوم شد. نمی دونم چی باید بگم؟ اصلا" چیزی باید بگم؟

 

 

ای ای همین الان توبه کردم ها...... میبینین تو رو خدااااااااااااااا

جمعه 16 آذر ماه سال 1386

دیشب یه جشن تولد جمع جور  رفتیم . زن صاحبخونه و دخترشون با من و خواهر شوهرم همگی تو یه روز به دنیا اومدیم. تقارن جالبی بود. از اون جالب تر نمی دونم این روزا چرا ورم میکنم. باور کنین شده بودم عین یه بادکنک. به قدری ورم داشتم که نگو در حال ترکیدن بودم. با این اوضاع بلندمون کردن برای رقص. خلاصه اگه این روزا یه بلوتوث دیدین که یه خانومه شکل یه بادکنک بود خداییش بهش نخندین اون منم.

 

 

از تموم دوستای عزیزی که تولدم رو تبریک گفتن ممنون. همگی لطف دارین.

 

 

 

بعدم اینکه اگه کسی میدونه گیلاسی چرا اینجوری وبلاگش رو درب و داغون کرده یه خبری به ما بدین.

   1      2      3    >>