X
تبلیغات

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

این داستان رو هستی نوشته بابت موضوعی که تو کتابشون بوده . از کتابایی که خونده کمی تاثیر گرفته ولی در مجموع نوشتنش خیلی بهتر شده. اینم متن داستان:

دو تا برادر با هم زندگی می کردند. برادر بزرگ کشاورز و برادر کوچک ماهیگیر بود. یک روز برادر کشاورز در حالی که زمین را شخم می زد دانه ی عجیبی پیدا کرد. این دانه شکل یک سکه بود . آن را در گوشه ای از باغ کاشت و آب داد. چند روز بعد متوجه شد که دانه رشد کرده است. خیلی تعجب کرد که چقدر زود بزرگ شده؟ ! بعد از مدتی شکوفه هایی به رنگ طلایی روی درخت دیده شد.  هر چند روز یک بار هم زیر درخت سکه طلا پیدا میکرد . این دو برادر خیلی فقیر بودند. اولی که خیلی با هش بود با خود فکر کرد اگر جریان را به برادر بزرگ بگویم می رود و همه چیز را به دیگران می گوید . بنابراین فکری کرد و چند سکه را برداشت و به شهر رفت تا کمی وسیله و خوراکی بخرد .

از اولین مغازه ماهی و مرغ خرید. و از دومی دیگ و ملاقه........ به خانه رفت و کمی آش در دیگ درست کرد و به طرف جنگل رفت. آن جا که برادر کوچک ماهیگیری می کرد . آش را در تور آخری گذاشت و به شاخه های درخت مرغ و ماهی آویزان کرد. و به خانه برگشت.

وقتی برادر کوچک را دید به او گفت : " بیا با هم به جنگل برویم . "

به رود خانه رسیدند . برادر کوچک تورها را بالا آورد در تور سوم یک دیگ پر از آش دید .خوشحال شد و گفت :" برادر می بینی ما دیگر گرسنه نیستیم . "

به جنگل رفتند روی درخت ها ماهی و مرغ دید و با تعجب گفت : " تا حالا ندیده بودم روی درخت مرغ و ماهی باشد. "

برادر بزرگ فقط لبخند میزد . همه را چیدند و به خانه رفتند. بالاخره برادر بزرگ به برادر کوچک گفت:" میخوهم رازی را به تو بگویم. ما یکدرخت داریم که سکه طلا می دهد ولی مواظب باش این را به کسی نگویی. "

برادر کوچک فردا صبح همه چیز را برای دوستانش تعریف کرد و این راز به گوش صاحب باغ رسید . صاحب باغ پیش برادر بزرگ رفت و گفت:" از برادرت شنیدم در باغ من درختی پیدا کرده ای که طلا میدهد."

برادر بزرگ گفت : " او دوروغ می گوید . برای خودش حرف میزند . اگر راست می گوید بگوید من کی این را گفته ام؟"

برادر کوچک گفت همان روز که در تور ماهیگیری آش پیدا کردیم و از درخت ماهی و مرغ چیدیم ."

برادر بزرگ گفت :"دیدید چه حرفهای عجیبی میزند؟"

صاحب باغ برادر کوچک را از ماهیگیری محروم  کرد . و اما درخت پر از سکه تا آخر عمر برای دو برادر باقی ماند.

 

فکر کنم حسابی جبران مافات نبودم شد. راستی بچه ام منتظر نظرات شماست براش بنویسین. بعد هم گفتم از کتاباش تاثیر گرفته منظورم فقط یه الگو برداشته بقیه اش کار خودشه .

 

نوشته شده در شنبه 26 آبان‌ماه سال 1386ساعت 02:17 ب.ظ توسط من نظرات (9)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others