X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

فکر کنم دوست داشتن بعضی چیزا هم می تونه ارثی باشه. توخانواده ما کلهم گربه دوست داشته و داریم. روزای اخری بود که تو شیراز زندگی میکردیم. اخوی بزرگمون یه دوست آبادانی داشت که برای یادگاری دو تا گربه بی کس و کار رو نمی دونم از کجا پیدا کرده بود آورده بود که ما با خودمون بیاریم اهواز اصرار پشت اصرار که مادر اینا کرمونیه. اصیلن و این حرفا.... هر چند برای ما واقعا" مهم نبود. همین قدر که خوشگل بودن کافی بود  اونا سه ماهشون بود که آوردشون... اینا دو تا خواهر بودن- هر دو سفید بدون یه دونه خال -  یکی موهای بلند و قیافه آروم و خندون- یکی موهای کوتاه و صورت اخمو و خیلی وحشی و بد اخلاق.

باالطبع اونی که مهربون تر بود عزیز تر بود. و جالب اینکه بلد بود چه طور خودش رو جا بکنه. اسمش رو گذاشتیم پیشی خانوم . اون یکی هم یه جورایی تحمل می کردیم بعضی وقتا هم یه چیزی تو مایه های هوی یا ............. اینا صداش می کردیم. بی چاره خودش انگاری می فهمید طفیلی اون یکیه. به هر حال..... یادمه وقتی بر گشتیم اهواز اینا رو نبردیم بعدا" طی مراسم  خاصی داداشمون با اتوبوس تو یه دونه ساک اینا روبرداشت تا اهواز آورد نمی دونید چه ذوقی از اومدنشون داشتیم. مثل یه مسافر منتظرشون بودیم.

خلاصه گذشت و گذشت تا این دوتا به سن بلوغ رسیدن. پیشی خانوم تموم فکر و ذکرش از همون موقع حامله شدن و بچه داری بود. عجیب به مادر شدن علاقه داشت و از هر فرصتی برای این امر تلاش بی شائبه می کرد بر عکس اون یکی با اون اخلاق سگش حتی تو فصل جفت گیری گربه ها هیچ گربه ای به سراغش نمی یومد . خلاصه نمی دونم چه جوری هر دو شون با هم حامله شدن .........

با 2- 3 روز فاصله هر دو با سر و صدای وحشتناکی زایمان کردن. هردو تو یه اتاق یکی زیر این تخت یکی زیر اون تخت......

از شانس بد بچه پیشی خانوم مرده به دنیا اومد. بچه این یکی چاق و چله.......... پیشی خانوم یه عزاداری حسابی راه انداخت باور کنین گریه میکرد و از چشماش اشک می یومد. سینه هاش پر از شیر شده بود و درد ناک. حتی نمی ذاشت بچه مرده رو ازش دور کنیم.......

بر عکس این یکی بچه رو از صبح ول می کرد به امان خدا و می رفت هم چین با عصبانیت و به زور ناز و نوازش و یه تیکه گوشت بهش شیر می داد که نگو. دیدیم که نه اون داره دستی دستی این بچه نخواسته رو میکشه... یه روز که رفته بود ولگردی یواشکی بچه اش رو گذاشتیم رو سینه پیشی خانوم تا یه کمی کمتر بی تابی کنه............. یه دفعه مثل این که بهترین هدیه دنیا رو گرفته باشه شروع به لیس زدن کرد. و با علاقه زیادی بهش شیر داد.

جاتون خالی وقتی مادر بچه اومد و دید که بچه اش رو سینه خواهرش انگار آزاد شده باشه دیگه فقط برای یه ذره غذا خونه میومد. ولگردی بیشتر خوش می گذشپیشی خانوم این قد بچه دوست داشت که بارها از کوچه و خیابون گربه ولگرد می آورد تا شیر بده و بزرگش کنه. یه بار یه گربه تصادفی بزرگ آورده بود بهش شیر می داد که زنده بمونه. ا.ون بد اخلاقه هم وقت زایمان پیداش میشد . با خوشحالی بچه هاش رو پس مینداخت رو دست خاله شون با خیال راحت میرفت تا شیکم بعدی .

این بود خاطره ما از گربه های بی حیا.............

نوشته شده در جمعه 11 آبان‌ماه سال 1386ساعت 08:26 ب.ظ توسط من نظرات (2)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others