X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

پسرک کنار دیوار به خواب رفته بود- کمی آن سو تر دختری  با دامن پر چین قرمز و بلند خودش را در خاک و خل کنار ساختمان رها کرده بود. داشت با خاک مثلا خانه درست می کرد – 

پسرک غلطی زد . نیم نگاهی به خواهر انداخت- دوباره چشمانش به روی هم افتاد. نفهمید چه قدر خوابیده. یک دفعه با صدای خنده دخترک از خواب پرید.....................

به زور خودش را جمع و جور کرد  نیم نگاهی انداخت تا جریان را بفهمد. .............

با تعجب – با نگاهی گرد شده -  خواهرش را در یک دست لباس زیبا- تمیز و خوش رنگ دید... با ناباوری چشمانش را مالید. یعنی راست بود؟ دستانش را برداشت – تصویر اندکی طول کشید تا واضح شود. نه راست بود. چه لباسی ! دخترک حق داشت این طور از ته دل خنده کند.

مانده بود چه کند؟ بخندد؟ هیچی نگوید؟ خندید از ته دل شاد شد ..خندیدو خندید...................

با احساس ضربات درد ناکی که به پهلو و گاه به پاهایش می خورد به خود آمد.....

_ پاشو بیبینم باز خواب دیدی نره خر؟

به خود قول داد بار بعدی دیگر نخندد تا بیشتر ببیند..........

نوشته شده در سه‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1386ساعت 07:25 ب.ظ توسط من نظرات (3)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others