آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

تو کلاس ورزش ما هر چند روز یه موضوع رو برای بحث انتخاب میکنیم. مربی ما دیروز بحث داغ  خیانت شوهر به زن رو انتخاب کرد. بی چاره هنوز حرف از تو دهنش در نیومده بود که غوغا شد. کلاس ریخت به هم . همه داد می زدن. بعضی ها به جماعت مردا بد و بیراه میگفتن. بعضیها به دخترای چشم دریده که این جوری خیابون میان. چند تایی هم با صدای بلند سخنرانی میکردن. جاتون خالی محشری بود. با هزار زور ساکت شدن و به نوبت قرار شد حرف بزنن. یکی از خانوما که سنش از همه بیشتره گفت که زن باید صبور باشه باید به خاطر بچه هاش یه  ذره دست پایین بگیره که دوباره همه ر یختن به هم که یعنی چی بگذره؟ جالب اینکه اغلب میگفتن ما طلاق میگیریم. یعنی ساک رو بر میداریم و از راه خونه بابا میریم دادگاه!!! اما واقعا چی کار باید کرد؟ این فقط یه حرف بود. ممکنه تو زندگی خیلیا حتی پیش نیاد ولی شنیدنش و یه بحث معمولی این جوری زنها رو آشفته میکنه و یه سالن کوچولو رو به جنجال و حتی در گیری می کشونه . اگه  اتفاق بیوفته چی؟ بازم با همین انرزی همه چی رو خراب میکنیم؟

من فکر میکنم اغلب خانوما به سادگی یادشون میره که تو خونه و زندگی شریکن و توی ساختن هر چیزی تو زندگی اونا هم حضور داشتن. به سادگی نباید جا رو برای رقیب باز کرد .نکته همین جاست باید موند نه برای گذشت یا تحمل برای داشتن اون چیزی که حق خانوماست.

من به دادن فرصت و این حرفا اعتقاد ندارم ولی به رفتن هم همین طور. به نظر من باید به مرد فهموند که این جا جای منه اگه فکر میکنی که دیگه چیزی تو این خونه برات نیست این تویی که باید بری . یه چیز دیگه هم اینکه بی تفاوتی بهترین وسیله اس . هر چند خیلی سخته ولی مردا در چنین مواقعی نباید بفهمن زن چه ضربه ای خورده. یه زن محکم همیشه پیروزه.

نظر شما چیه؟

سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

من : - ببین داری اونجا میری خیلی مواظب باش . زیاد حرف نزن- لباس مرتب بپوش- اخلاق خیلی مهمه بد دهنی نکن – حواست جع باشه دوباره یه مشت دیوونه دور خودت جمع نکنی؟ این گنجی خره نبینم دور و برت باشه..........

با تموم خونسردی : من اینقد بدم میاد وسط حرف زدن و تصمیم گیری پیام اخلاقی پخش میکنی!!!!!!!!!

 

 

 

با هیجان و خوشحالی :- ببین اینا میگن امکانات همه چی بهت میدیم به نظر تو یعنی چی؟

من : - یعنعی همه جوره تامینت میکنن . بهت میرسن نمیذارن در بمونی.

با ناراحتی : - ولی کاش میدونستم منظورشون چیه؟

من با غیظ : - یعنی ویلا با زیلا بابا بهت مرسن لابد. اینو میخواستی بدونی؟

 

 

 

زیاد نیست رفتی ولی دلمون برات خیلی تنگ شده . خیلی. اینم یه فصل دیگه اس تو زندگیمون......

یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386

درفک- درفک- درفک- شمال – جنون – فرار- فرار؟ عروسی – رنگ- کوه- بالا- پرواز – پرواز- نگاه- عشق- جنون- جنون؟

برو رها – آزاد- رها –بلند- بلندی- پرواز؟

دلم فرار می خواد- رنگ- عشق- جنون- پرواز- ........ لابد دوبی؟

 

صبح داشتم برنامه " مردم ایران سلام " میدیدم. سفر به درفک. کیف میکنم جاتون خالی هر روز صبح . زندگی تو این برنامه جریان داره . ای چیا که نوشته بودم حس و حالم بعد از اون آیتم بود.

آقا نظرتون راجع به بهروز بقایی چیه؟ پای یه همچین مردی باید تا آخر عمر بشینی و حض ببری نه؟ ماهه به خدا....

ولی در کل برنامه باید برای بیننده شعور قائل باشه. این اولین برنامه صبحه که برای مخاطبش شعور قائله....

 

شنبه 26 آبان ماه سال 1386

این داستان رو هستی نوشته بابت موضوعی که تو کتابشون بوده . از کتابایی که خونده کمی تاثیر گرفته ولی در مجموع نوشتنش خیلی بهتر شده. اینم متن داستان:

دو تا برادر با هم زندگی می کردند. برادر بزرگ کشاورز و برادر کوچک ماهیگیر بود. یک روز برادر کشاورز در حالی که زمین را شخم می زد دانه ی عجیبی پیدا کرد. این دانه شکل یک سکه بود . آن را در گوشه ای از باغ کاشت و آب داد. چند روز بعد متوجه شد که دانه رشد کرده است. خیلی تعجب کرد که چقدر زود بزرگ شده؟ ! بعد از مدتی شکوفه هایی به رنگ طلایی روی درخت دیده شد.  هر چند روز یک بار هم زیر درخت سکه طلا پیدا میکرد . این دو برادر خیلی فقیر بودند. اولی که خیلی با هش بود با خود فکر کرد اگر جریان را به برادر بزرگ بگویم می رود و همه چیز را به دیگران می گوید . بنابراین فکری کرد و چند سکه را برداشت و به شهر رفت تا کمی وسیله و خوراکی بخرد .

از اولین مغازه ماهی و مرغ خرید. و از دومی دیگ و ملاقه........ به خانه رفت و کمی آش در دیگ درست کرد و به طرف جنگل رفت. آن جا که برادر کوچک ماهیگیری می کرد . آش را در تور آخری گذاشت و به شاخه های درخت مرغ و ماهی آویزان کرد. و به خانه برگشت.

وقتی برادر کوچک را دید به او گفت : " بیا با هم به جنگل برویم . "

به رود خانه رسیدند . برادر کوچک تورها را بالا آورد در تور سوم یک دیگ پر از آش دید .خوشحال شد و گفت :" برادر می بینی ما دیگر گرسنه نیستیم . "

به جنگل رفتند روی درخت ها ماهی و مرغ دید و با تعجب گفت : " تا حالا ندیده بودم روی درخت مرغ و ماهی باشد. "

برادر بزرگ فقط لبخند میزد . همه را چیدند و به خانه رفتند. بالاخره برادر بزرگ به برادر کوچک گفت:" میخوهم رازی را به تو بگویم. ما یکدرخت داریم که سکه طلا می دهد ولی مواظب باش این را به کسی نگویی. "

برادر کوچک فردا صبح همه چیز را برای دوستانش تعریف کرد و این راز به گوش صاحب باغ رسید . صاحب باغ پیش برادر بزرگ رفت و گفت:" از برادرت شنیدم در باغ من درختی پیدا کرده ای که طلا میدهد."

برادر بزرگ گفت : " او دوروغ می گوید . برای خودش حرف میزند . اگر راست می گوید بگوید من کی این را گفته ام؟"

برادر کوچک گفت همان روز که در تور ماهیگیری آش پیدا کردیم و از درخت ماهی و مرغ چیدیم ."

برادر بزرگ گفت :"دیدید چه حرفهای عجیبی میزند؟"

صاحب باغ برادر کوچک را از ماهیگیری محروم  کرد . و اما درخت پر از سکه تا آخر عمر برای دو برادر باقی ماند.

 

فکر کنم حسابی جبران مافات نبودم شد. راستی بچه ام منتظر نظرات شماست براش بنویسین. بعد هم گفتم از کتاباش تاثیر گرفته منظورم فقط یه الگو برداشته بقیه اش کار خودشه .

 

شنبه 26 آبان ماه سال 1386

دادش گلی بازم من رو به بازی دعوت کرده. 5 تا کاری که دیگه نمیشه انجامش داد: موضوعش اینه...!

باید کمی فکر کنم. یه خورده هم آسونه هم سخت. خیلی چیزا هست که نمیشه الآن تو این سن انجامش داد ولی یه جورایی 5 تا مشخص کردن براش سخت میشه. خوب شروع کنیم.

1-     دلم میخواد یه عروسک خوشگل داشته باشم  و باهاش بازی کنم. اما حوصله خاله بازی ندارم. تو بچگی با عروسکم درد دل میکردم . دلم هوای اون روزا رو کرده. بعدم دو تا عروسک داشتم دو قلو بودن این مامان ما برداشت داد به زن داییمون برای خودش . زن گنده!!!!!!!!!! هنوز چشمم دنبالشونه اگه میشد پسشون بگیرم خیلی دلم خنک میشد.

2-     گریه کردن تو جمع و به خصوص ادا و اصول در آوردن موقع عزا داری. این یکیو دوست داشتم انجام میدادم . ولی نمیتونم . چون دیگه اسممون بد در رفته اون وقت تریپ مقاومت و این حرفا نمیذاره.

3-     آها یه چیز دیگه من اصلا ناز کردن بلد  نیستم. اینم از اون چیزاست که دیگه به سن و سالم نمیخوره ولی دوست دارم انجامش بدم. آی دوست دارم خودم رو به مریضی بزنم و ناله کنم یه نفرم پیدا شه تیمار کنه......

4-     عاشق لباسای زری پری جینگولی هستم ولی یه نفر هست تو فامیلمون که خیلی راحت هر چی دلش میخواد میپوشه و به خودش آویزون میکنه .خلاصه همه از جمله خود من همیشه مسخره اش میکنیم. از ترس مسخره شدن تا حالا حتی یه لباس جینگیلی هم ندارم. اینقده دلم میخواست از این گل سرای هستی بر میداشتم. تاج میذاشتم سرم. آخ لباس عروس.............. ای امان از دست پیری خواهر

5-     آها یادم اومد: زمان ما مهماندار استخدام میکردن. ما تنها دختر بودیم خوشگل هم بودیم همه شرایط هم داشتیم. نذاشتن بریم اگه حتی الان هم میشد دنبالش میرفتم......... بهمون گفتن میخوای کلفت مردم بشی؟ یه چیزی تو مایه های مس مالیدن هرشب پرستو تو چارخونه. امان از دست دماغ پر باد دزفولیا. لامصب هیچی به چشمشون نمیاد..............

شنبه 26 آبان ماه سال 1386

سلام

این مدت کامپیوتر خراب شد . سرمون هم خیلی شلو بود از امروز هستم داستان هستی هم که قول داده بودم میذارم.

فعلا؛

جمعه 18 آبان ماه سال 1386

به نظر شما بد ترین چیز تو دنیا چی می تونه باشه؟

به نظر من بد ترین چیز غربته. اگه میخوای کسی رو نفرین کنی از خدا بخواه بندازتش تو غربت. حالا فرقی نمی کنه این غربت کجا باشه ؟ حتی تو کشور خودت هم ممکنه غریب بیوفتی. ما  11 ساله اراک زندگی میکنیم اما باور کنید مردم عجیب غریب اینجا با آدم راه بیا نیستن که نیستن . من همیشه برای توصیفشون اینو می گم که تنها آدمایی هستن که تو عمرم دیدم که حتی به خودشون رحم نمی کنن . از پیشرفت هم دیگه اصلا خوششون نمی یاد چه برسه به اینکه بخوان تو پیشرفتت ازت حمایت کنن. دائما" در حال زدن برای همدیگه هستن. رفتارهای عجیب و غریب هم خیلی عادیه. مثل اینی که با چند نفر دوستی که دائم خونه ات میان اما موقع دعوت کردن تو میرسه خیلی راحت کنارت می زارن. این رفتارا تو فامیلیاشون خیلی دیده میشه. غیبت و آبروی کسی رو بردن و این چیزا براشون مثل تفریح میمونه. خلاصه 11 سال با نفرت تو این شهر سر کردیم به این امید که فردا از این جا میریم. فکر کن 11 سال با نفرت از خواب بیدار شی. پنج شنبه و جمعه جایی برای رفتن نداشته باشی . دلت بگیره هیچ کی نباشه به دادت برسه اگه هم بفهمن تو ............ عروسی بشه. خلاصه گیر غربت نیوفتی خواهر.............

فقط اگه تعداد5 شنبه جمعه ها رو بشمرین به عظمت مصیبت میرسید....

اما از طبیعتش بگم که محشره . تمام چهار فصل رو داره . پر از جاهای دیدنی و دست نخورده است . پر از قنات و چشمه...... خلاصه خدا اگه تو آفرینش آدمای اینجا یه صفاتی کم داده تو طبیعتش جبران کرده.

--- هستی یه داستان نوشته بعد از ویزایش اینجا میزارمش ............

--- یا حق

   1      2      3    >>