X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

کم کم زمزمه رفتن از اون خونه شروع شد . مهتاب انتقالی گرفت برای بروجرد. لیلا فارق التحصیل شد. بیتا و سه تا از بچه ها با هم رفتن. من به خاطر یه سری مسایل دوست نداشتم با هیچکس باشم. یه 2-3 هفته ای این ور اون ور بودم تا اینکه به یه خونه رفتم که بیشترشون ترم بالایی بودن. یه حیاط وسط داشت پر دار و درخت .... و چند تا اتاق دوره.......... صاحب خونه یه بیوه بود با 4 تا بچه قد و نیم قد که تموم درآمدش از همین کرایه ها در میومد. هر اتاق هم برای خودش قانون و آدمای مخصوص به خودش داشت. آب هم که چه عرض کنم؟ چاه بود............ خلاصه خونه قبلی در برابر این مثل یه قصر می موند.

اینا رواضافه کنید به سر و صدای بچه ها.........

اما مزیت هایی هم داشت. اینکه احساس امنیت می کردم و دلم یه گوشه امن میخواست. یه جایی که کسی به کسی کاری نداشته باشه و بشه یه خورده با اطرافیا صادق بود. فقط و فقط به عشق هم اتاق بودن با پری رفتم . دختری که خیلی ازش چیز یاد گرفتم و شاید بتونم به جرات بگم یه جورایی باعث تکامل روحی و شخصیتی من شد. اون یه آدم کاملا" خود ساخته بود. هم کار می کرد – هم درس می خوند . برای من نمونه یه زن کامل- سخت کوش – باا راده و قوی بود. به همه اینا یه جور رمز و راز رو اضافه کنید . هیچ وقت در هیچ زمینه که تمایلی نداشت محال بود بتونی ازش حرف بکشی. زیاد اهل حرف زدن نبود.

خلاصه من باهاش هم اتاق شدم و یه دوره عجیب- طولانی و باورنکردنی برام شروع شد.............

تا همین الن برای نوشتن اون چیزایی که خواهم نوشت شک دارم که بنویسم یا نه  ؟ ولی دل رو به دریا می زنم......... خدایا به امید تو

خودم رو این جور راضی می کنم که برام یه تکلیفه یه جایی باید ثبت بشه...........

نوشته شده در یکشنبه 22 مهر‌ماه سال 1386ساعت 12:59 ق.ظ توسط من نظرات (4)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others