X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

قبل از هر چیز یه توضیح کوچولو :

نوشته ها چند تا ایراد داره که براشون توجیه دارم. اول اینکه برای آدمها هیچ شخصیت پردازی نکردم چون بعدا هیچ کدوم نقشی تو ادامه ماجرا ندارن. دوم اینکه لزومی ندیدم که با توصیفات اضافه کسی رو گیج کنم چون اشیا یا موقعیت قرار گرفتن آدما مثلا داخل اتاق تاثیری تو اصل ماجرا نداره. به نظرم یه جور زیاده گویی میاد. به بزرگواری خودتون می بخشید...........

و اما بعد :

تا یه مدت محیط خونه جدا" ترسناک شده بود . از صداهای اضافه گرفته تا بعضی اوقات حتی صدای حرف زدن. دیگه از اون اتاقی که اون شب هممون توش جمع شده بودیم استفاده نمی کردیم .

یکی از بچه هااسمش مهتاب بود( خدا بیامرزدش چند سال بعد سرطان گرفت و فوت کرد ).خونشون بروجرد بود و مجبور بود تو هفته اونجا بمونه. خلاصه بچه ها قرار گذاشتن شبا پیشش بمونن.دو تا ازبچه ها خیلی شوخ طبع و شلوغ بودن. اون هفته نوبت اون دو تا بود.......  یه شب که خیلی بهشون خوش گذشته بود- کلی خندیده بودن و تا دیر وقت بیدار بودن- تازه خوابشون میبره که نیمه شب با یه سر و صدا  هر سه شون از خواب می پرن. هر چی خونه رو می گردن طبق معمول هیچی پیدا نمی کنن0

دوباره خوابشون می بره و دوباره با هم از خواب می پرن. این دفعه هر سه با هم یه نوری بالای سرشون می بینن . یه نوری که یواش یواش در حال شکل گرفتن بوده. بعد از چند لحظه تبدیل به شکل یه مرد میشه که فقط تا نیم تنه اش پیدا بوده.

وقتی آخر هفته برای ما تعریف کردن از ترس نمی دونستیم چی کار کنیم ؟ یادم نمی ره به مهتاب گفتم شما چی کار کردین جیغ نزدین ؟ گفت: نه! فقط به عقلمون رسید بریم زیر پتو. ولی صبح وقتی یادمون اومد آی ترسیدیم......  

بیچاره ها تا آخر هفته که بقیمون برسیم رفته بودن تو خوابگاه دانشگاه خوابیده بودن..........

این تقریبا اوج وحشتی بود که اونجا داشتیم .

نوشته شده در جمعه 20 مهر‌ماه سال 1386ساعت 04:12 ب.ظ توسط من نظرات (0)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others