X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

اولش فکر کردیم زاییده خیالاتمونه. بعد فکر کردیم یکی تو جمع داره اذیت می کنه. دونه دونه دستامون رو از روی استکان بر میداشتیم تا بفهمیم کار کیه ؟ اما کار هیچ کدوممون نبود . اونشب به هیچ کدوم از سوالات ما جواب داده نشد. خودش خود به خود حرف میزد....... میگفت جبهه جنوب بوده. اسم عملیات . اسم فرمانده و حتی تاریخ شهادتش رو به وضوح کامل نوشت. بعد هم گفت از جنازم چیزی نمونده در واقع مفقودالاثر بود . به قدری صحنه شهادتش دلخراش بود که گریه هممون در اومد. یه دفعه یکی از بچه ها ازش یه نشونه خواست اون خودش رو شهید بور بور معرفی کرد. آدرس کامل خونه اسم پدر و حتی شماره تلفن هم داد. ساعت طرفای 12.30 شب بود......... همون شب به سرمون زد زنگ بزنیم خونه اش. گفتیم اگه راست باشه که هیچ. اگه هم دروغ باشه دور این کارا رو خط بکشیم. خلاصه تماس گرفتیم.  یه آقایی برداشت با یه صدای جا افتاده. خودمون رو معرفی کردیم و اصل ماجرا رو گفتیم . قسمش دادیم که راست بگه که یه دفعه زد زیر گریه. گفت من پدرش هستم اگه چیزی از پسرم می دونید بگیداون تقریبا یه 5 سالی میشه شهید شده. دقیقا همون تاریخی که خودش گفته بود.. مو به تن هممون سیخ شده بود. تازه اون موقع ترسیدیم . از شدت وحشت واز ترس اینکه اون شیطنت ما تبدیل  شده بود به یه ماجرای واقعی داشتیم می مردیم. کی دیگه جرات داشت تو اون خونه تنها بمونه؟ حالا این دفعه اون ماجرا رو باور نمی کرد . فکر میکرد ما مزاحم هستیم . خلاصه تا یه چند وقتی اصلا سمت احضار و این حرفا نرفتیم یعنی جرات نمی کردیم. همه کارمون شده بود اینکه کسی تنها نمونه حتی اگر شده  غیبت بخوریم ولی تنها نمونیم . اما این تازه اول ماجرا بود کنجکاوی مثل خوره به جونمون بود. کسایی که از این کارا کردن خوب میدونن من چی میگم. به خصوص یکی از بچه ها که اسمش لیلا بود دست بردار نبود................

نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر‌ماه سال 1386ساعت 12:51 ق.ظ توسط من نظرات (5)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others