X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

همیشه بعد از هفته دفاع مقدس یاد خاطرات عجیب وغریبی می افتم که دارم . چیزایی که تا امروز به هیچ کس نگفتم………. میخوام دیگه بگم …….. نزدیک 15 ساله مثل یک راز مقدس نگهش داشتم فکر کنم دیگه کافی باشه. اول بد نیست یه توضیحاتی بدم………….. من تو دانشگاه آزاد واحد ایذه رشته ادبیات درس خوندم. ورودی سال 69 . اون موقع هنوز تنور جنگ گرم بود هنوز خیلیا منتظر و چشم به راه بودن. خیلیا باور نمی کردن دیگه عزیزشون رو نمی بینن وحتی بعضیا به قدری پابند بودن که زندگیشون فلج شده بود………نسل ما تو یه همچین جوی مث یه وصله ناجور بود نه این وری و نه اون وری به هرحال… ما تو یه خونه زندگی میکردیم. 9 نفر بودیم که هممون شیطون.. اهل هیچی نبودیم فقط و فقط درس بود و خنده صدای خندمون هیچوقت قطع نمیشد……. خلاف سنگینمون هم احضار روح بود که هر 5شنبه مث یه تکلیف انجام میشد. عمده سوالامون هم راجع به این بود که با کی ازدواج میکنم؟ چی کاره میشم و این حرفا تا این که یه شب روح یه شهید به پستمون خورد………….

نوشته شده در سه‌شنبه 17 مهر‌ماه سال 1386ساعت 11:32 ق.ظ توسط من نظرات (4)


Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others