قبل از هر چیزاز هر کس که تبریک گفته ممنونم.
بریم سر اصل مطلب. .......
از مسایل پراکنده ای که دائما" اتفاق می افتاد میگذرم و فقط یه خواب دیگه رو میگم و خلاص.
یه شب گرم تابستون بود. ترم 7 بودیم. امتحانای آخر ترم. مجبور بودیم شبا تو حیاط بخوابیم. همگی کنار هم جا می انداختیم. دور تا دور با کمی فاصله نفت می پاشیدیم که جونور نیاد. اون شب یه نسیم خنک میومد ولی چشمتون روز بد نبینه به نفت که می رسید آنچنان بویی پخش می شد که نگو و نپرس. یه چراغ روشن گذاشته بودیم و از آخرین لحظات برای درس خوندن لذت میبردیم!!!!!!!!!!!
اون شب بوی نفت با حشره کشی که هر چند وقتی یه بار برای فرار پشه میزدیم با اون نسیم دست به یکی کرده بودن. غوغایی شده بود .
نتونستم طاقت بیارم رفتم خودم تنها تو اتاق خوابیدم . گرما تحملش آسون تر بود. نیمه های شب رفتم که بخوابم.. در اتاق باز بود . یه نیمچه بادی هم داخل اتاق میومد. خواب دیدم یه جایی بین یه جمعیت زیاد ایستادم . یه آقایی با صدای خیلی گرم بالای یه صخره ایستاده بود. داشت با حرارت حرف می زد. جمعیت زیاد بود. من مجبور بودم برای دیدنش پا بلندی کنم و جمعیت رو کنار بزنم. همین طور که تنه میزدم یه دفه پری و پسر خاله اش رو دیدم......... داشت توی خواب داد میزد بیا اینجا آقا رو می تونی ببینی............ بیا اینجا.... یک دفعه با صدای داد زدن پری از خواب پریدم. ملافه ای که انداخته بودم روی خودم از شدت باد پف کرده بود. با عجله رفتم تو حیاط دیدم پری هنوز داره تو عالم واقعیت داد می زنه : بیا اینجا . تو رو خدا بیا ............ برای یه لحظه از تعجب خشکم زد . اول اینکه اینم یه دلیل دیگه که ما خوابای مشترک و هم زمان می بینیم. دوم اینکه این اینقد داد می زنه چرا کسی بیدار نمی شه . یواش رفتم پیشش و آروم گفتم پری جان بیدار شو ............
از خواب پرید. تقریبا" با دعوا گفت: کجا بودی تو اون جمعیت گمت کردم اگه پیشم بودی می دیدیش. ( طفلی هنوز تا حال و هوای خواب بود ) . گفتم داد می زدی پری بیدارت کردم که بقیه از خواب نپرن . فردا شب جفت خودت می خوابم.......... اون روز هر چی ازش پرسیدم اون آقا کی بود؟ مثل همیشه جواب نداشت...... می گفت: خودت می فهمی.
فردای اون شب دیگه تصمیم گرفتم هر بویی بیاد من سنگر رو خالی نکنم. جام رو پیش خود پری انداختم. یادمه اون شب به همه مشکلات سر درد هم اضافه شده بود............
دوباره همون خواب تکرار شد. این دفعه جمعیت بیشتر از شب قبل بود . توی خواب داشتم له میشدم. بازم همراهام رو گم کرده بودم. فشار مردم- هجومی که برای دیدن اون آقا داشتن- گرما اینا چیزاییه که یادم مونده.... تلاش من بی فایده بود. ............
بازم مثل شب قبل با صدای پری که تو خواب حرف میزد از خواب پریدم. داشت داد میزد: ژینوس پشت سرت رو ببین. اونجا تورو خدا نگاه کن- پشت سرت. ........... دستش رو بلند کرده بود و به پشت سرم دقیقا" اشاره میکرد....
خدایا از ترس دارم میمیرم. نور خیلی زیادی از پشت سرم میتابید. گردنم داغ شده بود. بوی گل نمی دونم چه جور توصیف کنم یه بوی بی نظیر. ..................
خدایا طاقت ندارم. نمی تونم تحمل کنم اونی که تو خواب بود الان ایستاده تا نگاش کنم......... چه کنم؟ نتونستم . هنوز قدرتش رو نداشتم. فایده نداشت.
یه لگد به پری زدم که جا به جا بشه دیگه این قد داد نزنه. سرم رو بردم زیر پتو. طاقت نداشتم تا صبح بیدار بودم و می لرزیدم. حتی جرات نداشتم برم تو اتاق .
سپیده تازه زده بود . پری رو بیدار کردم. اولین کاری که کرد یکی محکم زد توی سرم. گفت چرا هر چی التماست کردم نگاه نکردی. گفتم : نمی تونم......... ظرفیتش رو ندارم . حالا کی بود.
مثل همیشه میگفت می خواستی نگاه کنی. جوابی تو کار نبود.
این مسئله تا همین امروز برام حسرت مونده. کاش نگاه کرده بودم.............کاش