Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386

سلام خدا جون

خوبی؟ میخوام ازت گله کنم. از خودت پیش خودت. ..............

دیگه نمی دونم بنده خوب خدا بودن یعنی چی؟ نمی دونم تقاص کدوم گناه رو پس میدیم؟ میگن ارحم الراحمین هستی پس گناه کرده رو می بخشی چه برسه به گناه نکرده.

هر از چند گاهی انگاری دلت می خواد یه سر به سری با بنده ات داشته باشی نه؟ 

ولی خالصانه بهت میگم دیگه بسه. بذار همه چی تموم شه دیگه هیچ جایی برای امتحان نیست. بذار این یه ذره ایمانی که مونده بمونه. خودت خوب می دونی تو این چند سال هر چی که اومد و رفت ایمانم تکون نخورد. نذار این یه سرمایه زندگیم هم بره.

خدایا توی اون دنیای بزرگ کبریایی باور کنم جایی برای 3 نفر نمونده؟ بذار لژنشینت برای بنده های عزیز دردونه باشه . قبول. دم در هم جا بود میشینیم.................

 

شنبه 28 مهر ماه سال 1386

اصولا"در خانواده ما فرزندان از تربیت و رسیدگی خاصی برخوردار بودند. در زمانی که ما بچه تر بودیم مادر طی مراسم خاصی تربیت فرزند کوچک تر را به فرزند بزگ تر می داد. در این راستا کمی از تربیت فرزند آخر خانواده – برادر کوچک تر ته تغاری منزل- به ما سپرده شد.

مثلا" ما مختار بودیم در صورت شیطنت ایشان کمی تا قسمتی از خشانت استفاده کنیم. البت نا گفته نماند بهترین دوران زندگی ما همان دوران بود و می توانستیم از تمام وسایل خدا دادی زنانه از جیغ و چنگول گرفته تا مو کشیدن و غیره .  جهت پیشرفت ایشان استفاده کنیم. در این بین خودمان هم تحت تعلیم برادر بزرگ قرار داشتیم و هر جا زورمان می آمد جایی بود که دلی از عزا در آوریم .

البت این قسم تربیت بسیار خوب بود. برادر کوچکتر که معرف حضور می باشد علاوه بر تمامی ایرادات جنس مذکر بسیار بسی شیطان و لوس تشریف داشتند. بنا بر این از همان کودکی احتیاج بسیار شدیدی به تنبیه از خود نشان دادند. از آنجایی که ما مامور بودیم دق دلی خودمان را هم خالی کنیم بسی مشعوف بودیم این کارها را انجام دهیم که ای کاش کمی بچگی بیشتر طول می کشید . چه بسا هم اکنون می توانستیم داغ دل ظلم همسر را هم بر سر ایشان خالی می نمودیم.

الغرض من باب مثل خاطره از خودمان بگوییم که نسل جدید بتوانند پند بگیرند- نسل قدیم تر هم مزه مزه کنند بد نباشد-

روزی مادر گرام فریاد نمودند : این پسر را از کوچه جمع کن به خانه برگردان................. ما به شتاب با سر و وضعی بسیار نا مناسب  شبیه یه ولگردها با پای برهنه به کوچه دویدیم . داد نمودیم: آهای بدو به خانه مادرمان گفته به خانه بیا..................... ایشان تبعیت ننمودند. ما با عجله بیشتر بر گشتیم با چشم تنگ شده – نگاه خشم ناک به مادر فرمودیم : نمیاد- مادر مجددا" احضار نمودند در ضمن با گفتن اینکه به( زور بیاور) اجازه صدور نمودند که یعنی دستمان باز است.

خولاصه دوباره به شیوه پیشین به کوچه جهیدیم و نعره کشیدیم : به خانه بیا......... شرور پسر نیامد که نیامد. جیغ نمودیم فایده نداشت . چنگ زدیم همین طور . مو کشیدیم هیچ که هیچ.  شروع نمودیم به ابتاع کتک و درگیری ................ در آخر دست ایشان را گرفتیم. چه خوب خاطره که  در آن  ایام زورمان به ایشان چه می رسید.................... آوخ و  دریغ که گذشت............... سبک بودند  ما دست میکشیدیم ایشان از عقب به روی زمین کشیده می شدند . پاها پر از خاک و خاشاک و خونین و مالین............... ما مست غرور که دستور مادر به نحو احسن اجرا شده....................  این برادر لوس ما هم که جیغ و داد و گریه که : ولم کن ظالم.......... ناگهان از پشت سر ناغافل یک دست مردانه از پشت دست ما را از شکارمان کشید. بلای آسمانی نازل آمد. ما خشمگین نگریستیم. دیدیم یک عدد مرد غریبه ناشناس دستمان را گرفته میکشد که : چی کارش داری این قد می زنیش؟ .............. در یک آن در همان بچگی ( 4 ساله ) کشف نمودیم این مرد ها عجب جنسی دارند همه مثل هم هستند........... الغرض دندان غروچه نمودیم که برادر خودمان است .. به تو چه........... که به علت پررویی یک سیلی هم نوش نمودیم تا برادر از زیر مشت و لگد ما بیرون بیاید..........نگو از اول ماجرا ما را زیر نظر داشته و پتداشته ما فقط هی می زنیم و مظلوم نمایی این قسم بچه را آشنا نیست.........

ای کاش این رسم هنوز باقی بود تا ما کمی می توانستیم تربیت ایشان را به شیوه قدیم ادامه دهیم .

وااصفا که دنیا زود مدرن شد و این بی تربیت روانشناسی بد جوری بر زندگی زنان سایه افکند وگرنه دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.

به هر حال خوب بود میتوانستیم این انتقام نسوان جامعه را به خصوص جماعت بلوگ اسکای را از ایشان میگرفتیم.

به امید آن روز.................

پنجشنبه 26 مهر ماه سال 1386

قبل از هر چیزاز هر کس که تبریک گفته ممنونم.

بریم سر اصل مطلب. .......

از مسایل پراکنده ای که دائما" اتفاق می افتاد میگذرم و فقط یه خواب دیگه رو  میگم و خلاص.

یه شب گرم تابستون بود. ترم 7 بودیم. امتحانای آخر ترم. مجبور بودیم شبا تو حیاط بخوابیم. همگی کنار هم جا می انداختیم. دور تا دور با کمی فاصله نفت می پاشیدیم که جونور نیاد. اون شب یه نسیم خنک میومد ولی چشمتون روز بد نبینه به نفت که می رسید آنچنان بویی پخش می شد که نگو و نپرس. یه چراغ روشن گذاشته بودیم و از آخرین لحظات برای درس خوندن لذت میبردیم!!!!!!!!!!!

اون شب بوی نفت با حشره کشی که هر چند وقتی یه بار برای فرار پشه میزدیم با اون نسیم دست به یکی کرده بودن. غوغایی شده بود .

نتونستم طاقت بیارم رفتم خودم تنها تو اتاق خوابیدم . گرما تحملش آسون تر بود. نیمه های شب رفتم که بخوابم.. در اتاق باز بود . یه نیمچه بادی هم داخل اتاق میومد. خواب دیدم یه جایی بین یه جمعیت زیاد ایستادم . یه آقایی با صدای خیلی گرم بالای یه صخره ایستاده بود. داشت با حرارت حرف می زد. جمعیت زیاد بود. من مجبور بودم برای دیدنش پا بلندی کنم و جمعیت رو کنار بزنم. همین طور که تنه میزدم یه دفه پری و پسر خاله اش رو دیدم......... داشت توی خواب داد میزد بیا اینجا آقا رو می تونی ببینی............ بیا اینجا.... یک دفعه با صدای داد زدن پری از خواب پریدم. ملافه ای که انداخته بودم روی خودم از شدت باد پف کرده بود. با عجله رفتم تو حیاط دیدم پری هنوز داره تو عالم واقعیت داد می زنه :   بیا اینجا . تو رو خدا بیا ............ برای یه لحظه از تعجب خشکم زد . اول اینکه اینم یه دلیل دیگه که ما خوابای مشترک و هم زمان می بینیم. دوم اینکه این اینقد داد می زنه چرا کسی بیدار نمی شه . یواش رفتم پیشش و آروم گفتم پری جان بیدار شو ............

از خواب پرید. تقریبا" با دعوا گفت: کجا بودی تو اون جمعیت گمت کردم اگه پیشم بودی می دیدیش. ( طفلی هنوز تا حال و هوای خواب بود ) . گفتم داد می زدی پری بیدارت کردم که بقیه از خواب نپرن . فردا شب جفت خودت می خوابم.......... اون روز هر چی ازش پرسیدم اون آقا کی بود؟ مثل همیشه جواب نداشت...... می گفت: خودت می فهمی.

فردای اون شب دیگه تصمیم گرفتم هر بویی بیاد من سنگر رو خالی نکنم. جام رو پیش خود پری انداختم. یادمه اون شب به همه مشکلات سر درد هم اضافه شده بود............

دوباره همون خواب تکرار شد. این دفعه جمعیت بیشتر از شب قبل بود . توی خواب داشتم له میشدم. بازم همراهام رو گم کرده بودم. فشار مردم- هجومی که برای دیدن اون آقا داشتن- گرما اینا چیزاییه که یادم مونده.... تلاش من بی فایده بود. ............

بازم مثل شب قبل با صدای پری که تو خواب حرف میزد از خواب پریدم. داشت داد میزد: ژینوس پشت سرت رو ببین. اونجا تورو خدا نگاه کن- پشت سرت. ........... دستش رو بلند کرده بود و به پشت سرم دقیقا" اشاره میکرد....

خدایا از ترس دارم میمیرم. نور خیلی زیادی از پشت سرم میتابید. گردنم داغ شده بود. بوی گل نمی دونم چه جور توصیف کنم یه بوی بی نظیر. ..................

خدایا طاقت ندارم. نمی تونم تحمل کنم اونی که تو خواب بود الان ایستاده تا نگاش کنم......... چه کنم؟ نتونستم . هنوز قدرتش رو نداشتم. فایده نداشت.

یه لگد به پری زدم که جا به جا بشه دیگه این قد داد نزنه. سرم رو بردم زیر پتو. طاقت نداشتم تا صبح بیدار بودم و می لرزیدم. حتی جرات نداشتم برم تو اتاق .

سپیده تازه زده بود . پری رو بیدار کردم. اولین کاری که کرد یکی محکم زد توی سرم. گفت چرا هر چی التماست کردم نگاه نکردی. گفتم : نمی تونم......... ظرفیتش رو ندارم . حالا کی بود.

مثل همیشه میگفت می خواستی نگاه کنی. جوابی تو کار نبود.

این مسئله تا همین امروز برام حسرت مونده. کاش نگاه کرده بودم.............کاش

چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386

فردا سالگرد ازدواج ماست. برای اولین بار فراموش کرده بودم . یادم رفته بود خیلی بده نه؟

زندگیمون 11 ساله شد. انگار همین دیروز بود..............

چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386

کاش می شد در غروب سرد دل

یک نفس تا اوج خورشید را دوید

کاش می شد در میان ابرها

عکس تنهایی  دریا را ندید

کاش میشد پا برهنه در غبار

ذره ذره گم شد و پیدا نشد

کاش می شد نعره زد تا آسمان

تا که شاید خواب دنیا می پرید

**********************

 

سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386

تا یه چند هفته بعد خبری نبود . پیش خودم گفتم شاید دیگه برام تکرار نمیشه. شاید یه گوشه چشمی بوده..... تمام.  اما بعد متوجه شدم بعضی وقتا از خواب که بیدار میشم یه چیزای مبهمی یادمه . کم کم این تصاویر نامعلوم شکل به خودش گرفت. سعی می کردم از پری کمک نخوام. اون استدلال خودش رو داشت. می گفت هر جا صلاح باشه یادت می مونه لابد صلاح نیست که از خوابات چیزی یادت نمی مونه.

به هر حال فهمیدم بعضی شبا هر سه با هم هستیم. به یه جایی شبیه به یه کلاس درس خیلی خیلی بزرگ با یه شکل و شمایل واقعا" با شکوه میریم. یه جایی با سقف بلند و تزیین شده با شیشه های رنگی که وقتی نور خورشید میتابه سایه های بی نظیری همه جا رو پر می کنه. صندلی های منبت کاری شده با روکش های مخمل قرمز برای هر کس آماده بود و همیشه روی یه تریبون بزرگ و کنده کاری شده از چوب اعلا یه نفر حرف می زد . اوایل از صحبت ها هیچی یادم نمی موند بس که محو تماشای شکوه و عظمت اونجا بودم. ولی آروم آروم با خودم تمرین کردم که دیگه حواسم این قدر پرت نشه.

نکته عجیب تمام این خوابها این بود که ما سه نفر واقعا" با هم بودیم. خوابها اشتراکی بود. یعنی همون ساعت پری هم همون صحنه ها رو می دید

در واقع اونجا یه کلاس تو اون دنیا بود. یعنی این مطلب که همه بعد از مرگ به کمال می رسن این جوری به ما نشون داده شد.

مضمون کلاسها بیشتر فضایل انسانی و اخلاق بود. بعضی وقتها هم فلسفه و عرفان ............

یادمه یه روز کلاس حافظ داشتیم. تازه شروع کرده بودیم به تفسیر عرفانی اشعار تا رسیدیم به مبحث عشق در اشعار حافظ. یک دفعه حرف های استاد به نظرم تکراری اومد. به پری گفتم : ای وای من این حرف ها رو یه جایی شنیدم. ............. حتی میتونستم جمله بعدی رو واو ننداز بگم!

بالاخره یادم اومده بود موضوعات مطرح شده تو خواب چی بوده. و این فهمیدن انگار یه جورایی جایزه داشت دیگه همه چیز یادم می موند . تا ماههای متوالی این خواب های فلسفی ادامه داشت . و لذتش هنوز باهامه.

بی انصاف پری حتی یه ذره هم نم پس نمی داد. همیشه خودم رو مثل یه دونده می دیدم که مجبوره خودش رو به دیگران برسونه.

نکته بعدی هم نوع دید گاه من به امور اطرافم بود. چون یه آدم کاملا" دنیوی بودم بیشتر از جزییات ظاهری مثل رنگ شیشه ها- شکل سالن- لوستر و این چیزا یادم می موند.........

 

دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386

اسباب اثاثیه مختصری که داشتم خیلی زود جمع کردم . یه دست رختخواب- دوتاپتو- یه بشقاب- یه فرش........... خلاصه راهی خونه جدید شدم. هم اتاقیام پری و گیتی بودن. گیتی ترم 8 بود . پراکنده میومد. در واقع بیشتر وقتا من و پری تنها بودیم. اتاقمون تقریبا" وسط دو تا اتاق دیگه بود از یه طرف در داشت برای اتا ق صاحب خونه- از طرف دیگه هم باز در به اتاق بعدی داشت که با رختخواب پرش کرده بودیم. اخر هفته ها کلاس داشتیم . دیگه ترم 5 بودیم و حسابی درس خون. چون من عاشق رشته ام بودم . به هیچ چی جز درس فکر نمی کردم. تنها دلخوشیمون هم بحث های آخر شب بود. که تا دیر وقت بیدار می موندیم از همه چی می گفتیم .

پری نسبت به ما سنش بالا بود – ازدواج نکرده بود و البته این مجردی مثل یک معما مونده بود. هر وقت ازش سوال می کردم جواب نمی داد . طفره می رفت بعضی وقتا هم ناراحت میشد. دیگه دستم اومده بود که حرفامون نباید به ازدواجش برسه. نباید چیزی بپرسم. دیگه برام قطعی بود که پشت این حرف نزدن یه رازه.........

به هر حال یه چند هفته ای گذشت. منم دیگه پی جو نمی شدم. تا اینکه یه شب که از همیشه خسته تر بودم خیلی زود خوابیدم. نیمه های شب تو یه حالت کاملا" هوشیار و اگاه- نمی دونم چه جوری بگم : نه خواب و نه بیدار در حالیکه همه چیزبا آگاهی کامل اتفاق می افته – احساس کردم یکی دستم رو گرفته و از جام بلندم میکنه. خیلی احساس خوبی داشتم. نمی ترسیدم و با اطمینان دنبالش رفتم. احساس می کردم میشناسمش و غریبه نیست. به من گفت میخوام ببرمت مسافرت. آروم آروم از زمین جدا شدیم و یه حالتی مثل پرواز........... حرکت نسیم و حتی عبور ابرا از روی صورت رو به خوبی احساس میکردیم. تو یه چشم به هم زدن رسیدیم دزفول. گفت دارم میبرمت خونمون. خوب همه چیز رو نگاه کن تا یادت بمونه. باور کنید هنوز هم اگه از بالا دزفول رو ببینم میدونم می تونم اون خونه رو پیدا کنم. سر کوچه یه مسجد بود با گنبد آبی. و چند تا مغازه. یه محله قدیمی و کاملا" سنتی. اون خونه تو یه کوچه دقیقا" خونه چهارم و سمت راست بود. با درآهنی کوچیک به رنگ طوسی کمرنگ.

داخل خونه سه تا اتاق بالا که جلو هر سه سه تا پله میخورد. سمت چپ در کوچه پله می خورد برای شوادون( همون زیرزمین ) سمت راست بعد از 4 پله یه اتاق جدا میشد و پله ها هم تا پایین ادامه داشت. وارد اون اتاق شدیم. گفت این اتاق منه......... روبروی در یه تخت آهنی چسبیده به دیوار و  ای وای پری این جا چی کار میکنه؟ اون داشت یه صندوق آهنی سبز رنگ از زیر تخت در می آورد . از بالا نگاه کردم. توش چند تا عکس و نامه بود . داشت می خوند.

یه دفعه از تو حیاط سر و صدا اومد. من با عجله بر گشتم. دیدم یه پاسدار دم در اومده و داره یه چیزایی میگه. تو عالم خواب نگران پری شدم . برگشتم دیدم رنگش پریده و دستاش رو به دیوار گرفته. حواسم بود که نمی تونم کمکش کنم.

یه دفعه از خواب پریدم . ضربان قلبم خیلی زیاد بود...............

نمی دونستم باید به پری بگم یا نه؟ ولی همه چیز رو فهمیده بودم. ..................

تا 2 هفته هیچی به روی خودم نیاوردم. تا این که یه روز عصر با هم برمی گشتیم اهواز. بی مقدمه بهش گفتم: من می دونم تو چرا ازدواج نمی کنی. خندید و گفت مثلا" برای چی؟ گفتم : به خاطر پسر خاله ات. اون شهید شده................   تقریبا" داد زد: کی گفته؟ دوروغه............... با خونسردی گفتم: خودش گفت............. وبراش خوابم رو تعریف کردم.

باورش حتی برای خودش سخت بود. فقط گفت چرا تو؟ ( لابد من شاخ داشتم نمیدونم !!!!!!!!!!! ) از قرار من روزی که خبر شهادت پسر خاله اش رو آورده بودن تو خواب با تمام جزئیات دیده بودم.

و از همه مهم تر اینکه اون به من هیچی از نسبتش با پری نگفت . این برداشت خودم بود . فقط حس کردم. این شروع اتفاقات جدید تو زندگی من بود..................

" تو پست قبل یه غلط املایی داشتم. دوست عزیز ی با نام ( معلم ) تذکر داده بودن. یه غلط:19 . با تشکر از دقت و پیگیری همه................... "

 

 

 

 

 

   1      2    >>