خدا رو شکر اونم بارها و بارها . روزای خوبی میگذره . ما بالاخره خونه خریدیم. من کار میکنم . یه درامد مختصر دارم . روابطم از همیشه بهتره . به هیچی گیر نمیدم . هستی درس می خونه و موفقه . کلاس زبانم رو میرم .
همه چی همون جوره که میخواستم . به زودی اسباب کشی می کنیم میریم خونه خودمون .
نمی دونم چه جور شاکر باشم . اگه خدا بخواد داریم یواش یواش یه نفس راحت می کشیم .
عکس هایت را دیدم عزیز . کاش ندیده بودم . نمی دانم . تقریبا نشناختمت . موهایت بور شده . لنز آبی گذاشته ای . لب هایت دائم غنچه است و انگار داری هوا را می بوسی . چشم هایت هم به غایت خمار است . عیبی نیست . ولی شوکه ام . از اینی که زمانی می شناختمت و حالا؟ هرچه چشمانم را باز تر میکنم کمتر خودت را می بینم .ولش کن . به من چه؟ داشتم زندگیم را میکردم !!
فیض "" بوکم بالا خره راه افتاد . یه ایراد مسخره داشت . زمان تاریخ کامپیوتر اشتباه بود . درستش که کردم اینم راه افتاد .
در چه حالی هموطن . خواهر ؛ برادر ؟ اوضاع خوب نیست . می دانم ؛ می دانی؛ نه؟ دلم ستیز و گریز نمی خواهد . آرامش می خواهم . دل خوش. عزیز : من جنگ را تجربه کرده ام . دارم صدای نکبتش را می شنوم . حس میکنم . ای خدا دلم نمی خواهد بچه ام جنگی را لمس کند . دلم نمی خواهد هیچ کس رخت عزا بپوشد یا حتی اشکی بریزد . این روز ها سیاه است خیلی سیاه . منگ شده ام . یعنی راه بهتری نیست؟ برای امنیت میهنم برای غرورش؟ برای این همه آدم ؟ حس میکنم ساعت ها به شمارش معکوس رسیده و تند تند می گذرد . شاید بازی به وقت اضافه برسد . خدایا قول می دهی در وقت اضافه هوای تیم ما را داشته باشی؟ ای خدا نخواه .....
کم پیدا شدم ! خودم میدونم . راستش نت پر سرعت درست شد . یه کار کوچولو هم توی نت گرفتم . بخش خبر برای دو استان سمنان و خوزستان از سایت پرشیاسیتیزبه عهده منه . حسابی مشغولم و صد البته خوشحال . کنار خبر هر استان مراکز گردشگری ، آداب ورسوم ، طبیعت و حتی غذای محلی و گویش های مختلف هم میگذرم . زیاد پول گیرم نمیاد ولی همینی که حس می کنم به درد می خورم کافیه . تو خونه کار می کنم بالای سر دخترم هستم . خونه ام مثل همیشه تمیزه و غذام هم آماده . چی از این بهتر؟
ماه گذشته روز عید غدیر عروسی خواهر همسر برگزار شد . هستی مثل فرشته ها شده بود . لباس مدل رومی انتخاب کرد . با یه کفش جیر پاشنه سه سانتی . من همه اش قربون صدقه اش می رفتم . همه چی خوب بود . خوش گذشت . دوتا از دختر عمه های همسر هم خقد کردن . خدا رو شکر عروسی ها به راهه . پسر عموی خودم هم عروسی داره . چه قدر خوبه که بعد مدت ها ما هم عروسی میریم .
خیلی حرف برای گفتن دارم . میگذارم سر فرصت .....
_ مرچان گلم اگر اینجا رو میخونی : اونی که توی فیض "" بوک پیدا کردی خودم هستم . نمی دونی چه قدر خوشحال شدم و ذوق کردم . ولی نمیدونم مشکل از کجاست؟ من از سیستم خونه نمی تونم وارد صفحه خودم بشم !!!! ممنونم از زحمتی که کشیدی.
چند روز پیش هستی با ذوق و شوق تعریف میکرد که رفته مدرسه و پز داده که آره مامان من بلده چه جور کتابخونه مدرسه رو راه بندازه !!! من فکر کردم کار به همین تعریفای هستی ختم به خیر میشه . نگو سر بزرگ ماجرا زیر لاحافه . خلاصه بعد یکی دو روز دیدم اومد خونه که آره مدیر و معاون دست به دعا دارن بیای مدرسه و کتابخونه رو نجات بدی .
حالا من فکر کردم یه مدرسه مگه چه قدر کتاب داره ؟ میرم براشون مرتب میکنم یکی دو ساعت بیشتر نیست . خلاصه شال و کلاه کردیم رفتیم مدرسه . من دیدم اینا به محض دیدن من چشاشون برق زد و نیش رفت تا پشت بناگوش ... بازم حالیم نشد . کلید انداختیم و رفتیم تو کتابخونه شوکه شدم . یه سالن تقریبا 12 متری دورتا دور طبقه بندی تا سقف و حدود یه وانت پر کتاب وسط سالن روی هم ریخته و نامرتب. خواستم در برم ولی نشد که بشه . مردونه موندم و یه 5- 6 روز شغل شریف حمالی هم تجربه شد .
کتابخونه تحویلشون دادم مرتب وتمیز. با حدود 30 عنوان مختلف طبقه بندی شده و شیک . از رمان خارجی و ایرانی بگیر تا عناوین مختلف مذهبی. از علوم قرآنی تا تفسیر و تربیت دینی . زندگینامه امامان تا حتی ریز کتب سیاسی و غیره .
یه چند تایی هم کتاب معدومی رو هم نجات دادم و کش رفتم . یه دو سه تا از دستم در رفت که دلم خیلی میسوزه . چون کمیاب بودن و به جرم نویسنده اخ *شده باید طبق بخشنامه معدوم میشد . نمیدونم چه جوری از جلو چشمام برشون داشتن .
یه چند تایی هم چارت آموزشی برای زمان خودمون پیدا کردم که خوراک فیض بوکه . به محض اینی که مشکل اینترنت پرسرعت حل بشه عکسش رو میذارم . به هرحال اعتراف میکنم حمالی خوبی بود . همنشینی با کتابها یه عالم دیگه داره . به خصوص این کتابخونه که انگار زمان توش متوقف شده بود . سری کامل کتابهای سوره با نویسنده هایی که اون موقع جوون بودن و پرشور و حالا هر کدومشون یه چیزی شدن برای خودشون . یا پی پی جوراب بلند که وقتی دیدمش دلم نمیومد بذارم تو ردیف خودش . یا حتی بخش صیاصی که پر بود از کتابای ایدئولوژی اول انقلاب یا حتی تفسیر قرآن طالقانی که زمان خودش غوغایی به راه انداخته بود . باتموم سختی و سنگینی کار بهم خوش گذشت . یه جاهایی هم آرزو میکردم کاش یه ذره دستم کج بود و یه کش روی حسابی راه مینداختم . حیف که ژن ما کلهم تمیزه .
* هر چند وقت یک بار یه لیست از بالا میاد به تمام مدارس و مراکز فرهنگی که کتاب ها باید غربال گیری بشه . بعضی ها مورد اخلاقی دارن (که این خیلی کم پیش میاد ) بعضی ها از نظر صیاصی مشکل دارن . بعضی ها هم نویسنده هاشون یه دفعه از چش و چار مسئولان میوفتن .
دلم میخواهد به یک گوشه ای بخزم که هیچ کس نباشد بعد بنشینم سر فرصت دانه دانه فکرهایم را _ حرف های نگفته ام را _ اصلا درد دلم را بریزم روی دایره . آنقدر حرف بزنم تا خالی شوم . اصلا خاله زنک بشوم و یک گوشه ای یک گوش بیکار پیدا کنم بعد دست های پر النگویم را مدام تکان بدهم و با صدای بلند بد گویی کنم . اصلا دلم میخواهد کله پاچه قوم شوهرم را بار بگذارم و گله کنم . اصلا دلم میخواهد بروم همان یک گوشه دنجی که همه چیز را ریخته ام روی دایره سر پا بایستم و جیغ بکشم . آنقدر جیغ بکشم که حنجره ام خش بیفتد و تا مدتها از درد خراش حنجره نتوانم حرف بزنم .
حس آدمی را دارم که قاطی رخت چرک ها حسابی مشت و مال شده بعد پهنش کرده اند تا خشک شود و دیگر صاف نمیشود .
این روز ها داغم . پره از عطش . از صبرم لجم میگرد . از سکوتم بدتر. حال الانم را دوست ندارم . حتی بیزارم . دلم برای خودم تنگ شده . حتی برای خود شش ماه پیش.
هستی را رها کرده ام به حال خودش واین آزارم می دهد . از خستگی هایم خسته ام . از اینی که یکی فکر کند حواسم نیست و درست زیر دماغم هر غلطی بخواهد بکند لجم میگیرد . میخواهم کار کنم ولی هیچی سر جایش نیست . رشته لعنتی امور از دستم در رفته . هر چیزی دست من است عالی است ولی به محض این که به دیگران میرسد انگار میخورد به بن بست . این روزها خیلی چیزها بر خر مراد سوار نیست . و امشب من کاسه صبرم لبریز است . نمی دانم شاید با آمدن مهر کمی اوضاع فرق کند . واقعا نمیدانم .
راستی کسی هست که بداند کجا میشودبا کاسه عشق را گدایی کرد؟
صمیم عزیز زحمت کشیده و قرار یک ختم جمعی قرآن رو برای سومین شب قدر گذاشته . دوستان عزیزی که تمایل به ختم هم زمان قرآن دارن میتونن به وبلاگ صمیم مراجعه کنن . برای ثبت نام تا قبل از 23 رمضان فرصت هست .