مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب |
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال روزگار شاهزاده نسخه کامل تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
فردا میریم به سمت مملکت آقامون اینا . اولین چیزی که تو کیفم گذاشتم یه لیست بلند بالا از آدرسای ف** یلتر شکنای جورواجوره . میدونم برای روز پنجشنبه کلافه میشم از بی خبری . منزل آقامون اینا آنتن ندارن پس امیدی به تی وی هم نیست . این چند روز تعطیلی نیستم . دنبالم نگردین . همین .
پاییز و زمستون 57 برای من پره از خاطره های جور واجور. اون موقع 9 سالم بود . یه کمکی سری تو سرا داشتم و یه ذره هم بیشتر از سنم میفهمیدم . اولای سر و صدای انقلاب دو تا پسر دانشجو بودن که با موتور در خونه ها کتاب میفروختن . دانشگاه ها تعطیل بود . و دانشجو ها بیکار نمینشستن . بالا خره هر کی یه کاری میکرد . این دو تا کتابای ممنوعه رو برامون میاوردن . صحیفه سجادیه ( اگه اسمش رو اشتباه نکرده باشم !) از امام خمینی . سری کامل آثار صادق هدایت . یه چند تایی کتاب شعر یادگار همون دو تا پسرن که هنوز تو کتابخونه مامان اینا هستن . بحث های سی...ا...سی داغ بود . و سرگرمی عمده مردم رفتن به سخنرانی های انقلابی تو مسجدا بود . بهترین سخنرانای اون موقع اهواز معمولا حسینیه اعظم ( تو خیابون طالقانی ) رو انتخاب میکردن . هم بزرگ بود و هم مرکز شهر. خوب یادمه یه شب با داداش بزرگه رفتیم سخنرانی . اون 13 سالش بود . یه پالتو که پشتش کلاه میخورد تنم بود که کلاهش مثلا شد حجابم . خوب یادمه دستم رو گرفته بود و از ورودی زنها رفتیم تو . دم در ایستادیم که مثلا اگه خبری شد و ریختن تو حسینیه از همون دم در فرار کنیم . تا آخر سخنرانی ایستادیم .خبری هم نشد و خودمون هم برگشتیم خونه . یه بار دیگه هم خوب یادمه با ماشین و خانوادگی تو یکی از فرعی های خیابون امام ایستادیم به سخنرانی گوش دادن . هرکی با ماشین یه گوشه می ایستاد . هیچ کس به هیچ کس کار نداشت . انقلاب با گام های مطمئن و آرام جلو میومد .
یه شاخه گل برمیدارم . دونه دونه گلبرگ هاش رو پر پر میکنم . میخوام کتاب ممنوعه بفروشم ......... بفروشم ؟ نفروشم ؟ بفروشم ؟ نفروشم؟ ....... میخوام برم یه سخنرانی بو دار ...... برم ؟ نرم؟ برم ؟ نرم؟ ........... دوستم داره؟ دوستم نداره؟ دوستم داره؟ دوستم نداره؟........ جرات دارم؟ جرات ندارم ؟ میمیرم؟ نمیمیرم؟ ...............
نمیفروشم . نمی رم . دوستم نداره . جرات ندارم . می میرم . لامصب هیچکدومش نشد که بشه .
وای سرم رفت . خواب از چشمم رفت . دنبال اون هم ناموس محل از بین رفت . ای خدا نمیدونم چرا گربه ها رو این جوری آفریدی؟ آخه زن گرفتن این همه سر و صدا و بی ناموسی داره ؟ الآن چند روزه آبروی محل ریخته . نمیدونم چرا این محله این قدر گربه نر داره آخه ؟ از خروس خون صبح تا خود خروس خون فردا صبح این نا نجیبا همین جور جیغ میزنن و از این دیوار رو اون دیوار . از این پشت بوم رو اون پشت بوم رژه میرن و گرومب گرومب میدون که چیه ؟ میخوان ازدواج کنن خیر سرشون . اصلا این محل انگاری گربه خانوم کم داره . بعد کلی سرو صدا یکی که پیدا میشه تازه دعوا شروع میشه . به جان خودم چندین و چند دفعه دیدم گربه خانوم از جلو خرامون خرامون راه میره اون وقت سه – چهار تا گربه نر از پشتش دنبالش میکنن و به محض اینی که گربه خانومه هوس میکنه اوضاع و احوال پشت سرش رو چک کنه و یه نیگا بندازه دعوای آقایون محترم شروع میشه : پخ – پوخ بعدش هم جیغ و چنگ ...... به هرحال فقط تیپ که مهم نیست شاید برا عروس خانوم زور و بازو هم مهم بود .
اوضاعی داریم ها ............. همین الآن پا میشم یه تلیف میزنم به این مامورای همیشه در صحنه مبارزه با منکرات بیان و محله رو از این بی ناموسی ها تو ملا عام پاک کنن .
فففففععععععععللللللللاااااااااا
- تو این اوضاع و احوال سیستم ف.........ی.% ل"""" ت.....ر مهربون موضوعی به بی خطری بی ناموسی محلمون پیدا نکردم . گفتم یه چیزی بنویسم که پس فردا این مهربون سیستم چیزم نکنه اون وقت طرفدارام !!!!!!!!! آواره این وبلاگ اون وبلاگ بشن . همین .
چند وقت پیش کتاب "دا " رو خریدم و خوندم . کتاب خوبیه . به خصوص برای کسایی که خود جنگ رو از نزدیک لمس کردن و دیدن . یه جورایی تداعی خاطراته . هم تلخ و هم شیرین . خیلی از جاها پا به پای راوی من هم گریه کردم و بی طاقت شدم . خیلی جاها از اینی که راوی نمی خواد از خودش یه اسطوره بی عیب بسازه لذت بردم . از اینی که بی پروا ضعفش رو کنار شجاعتش میاره و از گفتنش پروایی نداره کیف کردم . مثل ترسش از موش و مارمولک . اینا قشنگه و ارزشمند . اما خوندن کتاب رو به کمتر کسی توصیه میکنم . چون پره از صحنه های تشریح جنازه . به نظر میاد ذهن راوی به طور کاملا ناخود آگاه خواسته از تصاویر وحشتناک جنازه ها خالی بشه .
کتاب پره از صحنه های تکون دهنده و تلخ . یه جاهایی هم کلی حرص خوردم بابت تصمیم گیری های بد و ناخوشایند راوی. مثل وسواس عجیب و غریب یا حتی باور نکردنی جمع کردن جنازه های افتاده تو سطح شهر . اونم تو اوج جنگ شهری و خونه به خونه .
از طرفی بعد خوندن کتاب یه دفعه یه شوک اساسی بهت وارد میشه . چون یادت میاد چیزای زیادی تو این دنیا هست که باید از کنارش رد بشی و چیزایی هم هست که باید دو دستی بچسبیش تا از بین نره . فرق زندگی حالا با کمتر از سه دهه پیش چشمگیره و زیادی تو ذوق میزنه . فرق نگاه آدما – جامعه – یا حتی محیط زندگی.
زندگی ساده دور از تجملات . زندگی آرمانی دهه 60 .
به هر حال این کتاب بیخودی معروف نشده اما من به خوندنش هیچکس رو تشویق نمیکنم . اعصاب فولادی میخواد تموم کردن کتاب بدون حس چندش یا حتی تهوع......
بعضی جمله ها به قدری قشنگن که ناخودآگاه آدم یه گوشه یادداشتشون میکنه تا جلوی چشم باشه. دیشب آتیلا پسیانی موقعی که داشت جایزه تئاتر فجر رو میگرفت خیلی صحبت کرد . این جمله اش عجیب به دلم نشست :
" از آدمایی تشکر میکنم که با مخالفتشون ما رو ثابت قدم تر کردن و باعث پیشرفت ما شدن . "
اینجانبان : یک عدد پدر + یک عدد مادر + یک عدد بچه از جنس دختر .... بدین وسیله اعلام مینماییم با قرار گرفتن در خوشه 3 جزو مرفهین بی درد هستیم . زین پس لطف فرموده هر کس هر نیازی دارد به درب منزل ما مراجعه کند تا خودمان به طور خود جوش بر طرف کنیم . هی به مردمان ( به فتح م ) گفتیم ما مرفه هستیم یک خانه ای چیزی بخر گوش نداد . حالا بعضی فخیمه ها قضیه را لو دادند و ما هم فهمیدیم این مرد تا امروز دروغ میگفته . به هرحال جای تشکر و قدر دانی از این حرکت محیر العقول خالی است .
........ بچه ها مچکریم ---- بچه ها مچکریم ......
_ ظاهرا این لیسانس من و آقامون باعث شده بیفتیم با مغز تو خوشه 3 . هی گفتیم تا پنجم بیشتر نخونیم مجبورمون کردن تا دیپلم که هیچی تا لیسانس هم یه ضرب بریم . دریغ که سواد هیچ جا به درد نخورد که نخورد .
این قدر ننوشتم که جای حروف روی کیبورد رو فراموش کردم !!!!! بذارین به حساب حس گند یه آدم چهل ساله شده که دلش چهارده سالشه . یه آدم بلوتوث باز اس ام اس زده ی چه میدونم وبلاگ دار کتابخون فیلم هندی ببین که اگه روش میشد عاشق پیشه هم میشد .
جونم براتون بگه خداییش چهل سالگی پختگی میاره اساسی . باور کنین اینی که میگن چل ساله بشی یه دفعه چیشات وا میشه راس میگن به خدا . برا ما که ای جوری بود .
اون وقت کجاش کیف داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون جایی که تو هر محفل و جلسه ای میرسی یه جوری با یه ترفندی حرف رو بکشی به سن و سال تا جایی که به زور هم شده ازت بپرسن شما چند سالته؟ بعد هم چین این چشا رو خمار کنی و با لحن یه آدم خیلی بزرگ که انگاری جای مامان بزرگ همه ای صدات رو بندازی ته ته گلو و با لطافت بگی من چهل سالمه ................. از این جا به بعدش آی کیف داره !!!!!!!!!!!! یه دفعه دسته که رو زانو و صورت و و اینا میخوره و میگن : وای اصلا بهتون نمیاد !!!! ما فک کردیم شما 30 – 31 – و.......... هستین ( تا حالا بیشترین سنی که تخمین زدن 32 بوده . )
به هر حال جای شکرش باقیه که یه قیافه ای خدا بهمون داده که هیچیش به هیچیش نمیاد . بازم شکر .....
اما مادر که شما باشین !!!! ما کلی تغییرات به خودمون دادیم به مناسبت همین چل سالگی . تغییر دکور دادیم اساسی . از نظر ظاهر و باطن دادیم خرابش کردن و یه مجتمع مسکونی تجاری عالی از توش در اومد . تازه گوشیمون هم عوض کردیم و بلوتوث دار شدیم تازه آهنگ هم داره تو گوشیمون . کنار دمیس روسس زدیم رضا یا و رفقا . بسی حال میکنیم.
به هر حال ما که گفتیم هیچیمون به هیچیمون نمیاد که ................ شوما بگو چرا.....
اما کلام آخر این مدت ننوشتم . هر چی نوشتم زدم تو آرشیو و پست نذاشتم . چون نوشته هام رو دوست ندارم یه جورایی هر کار میکنم اون لحن غمگینش میمونه و رفتنی نیست . دلم برای نوشته های شاد و شنگولم تنگ شده . برای اون لحنی که همیشه یه شوخی توش داشت . از نالیدن متنفرم . ولی هر چی نوشتم تهش یه ناله خوابیده بود . امروز که اینجام . فردا نمیدونم کجام.
فعلا اینا رو داشته باشین و برام دعا کنید دستام به نوشتن بره . این جا رو دوست دارم نمیخوام گرد و خاک روش رو بگیره .
بچه هایی که این مدت احوال پرس بودن ازتون ممنونم . نمیدونم چه جور تشکر کنم؟ مواظب خودتون باشین . دوستتون دارم.

