بانوی ناتمام
پرنسس جنی

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خدا رو شکر اونم بارها و بارها . روزای خوبی میگذره . ما بالاخره خونه خریدیم.  من کار میکنم . یه درامد مختصر دارم . روابطم از همیشه بهتره . به هیچی گیر نمیدم . هستی درس می خونه و موفقه . کلاس زبانم رو میرم . 

همه چی همون جوره که میخواستم . به زودی اسباب کشی می کنیم میریم خونه خودمون .  

نمی دونم چه جور شاکر باشم . اگه خدا بخواد داریم یواش یواش یه نفس راحت می کشیم .


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 دی ماه سال 1390 توسط پرنسس جنی

عکس هایت را دیدم عزیز . کاش ندیده بودم . نمی دانم . تقریبا نشناختمت . موهایت بور شده . لنز آبی گذاشته ای . لب هایت دائم غنچه است و انگار داری هوا را می بوسی . چشم هایت هم به غایت خمار است . عیبی نیست . ولی شوکه ام . از اینی که زمانی می شناختمت و حالا؟ هرچه چشمانم را باز تر میکنم کمتر خودت را می بینم .ولش کن . به من چه؟ داشتم زندگیم را میکردم !!  

 

 

 فیض ""  بوکم بالا خره راه افتاد . یه ایراد مسخره داشت . زمان تاریخ کامپیوتر اشتباه بود . درستش که کردم اینم راه افتاد .


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390 توسط پرنسس جنی

در چه حالی هموطن . خواهر ؛ برادر ؟ اوضاع خوب نیست . می دانم ؛ می دانی؛ نه؟ دلم ستیز و گریز نمی خواهد . آرامش می خواهم . دل خوش. عزیز : من جنگ را تجربه کرده ام . دارم صدای نکبتش را می شنوم . حس میکنم . ای خدا دلم نمی خواهد بچه ام جنگی را لمس کند . دلم نمی خواهد هیچ کس رخت عزا بپوشد یا حتی اشکی بریزد . این روز ها سیاه است خیلی سیاه . منگ شده ام . یعنی راه بهتری نیست؟ برای امنیت میهنم برای غرورش؟ برای این همه آدم ؟ حس میکنم ساعت ها به شمارش معکوس رسیده و تند تند می گذرد . شاید بازی به وقت اضافه برسد . خدایا قول می دهی در وقت اضافه هوای تیم ما را داشته باشی؟ ای خدا نخواه ..... 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390 توسط پرنسس جنی

کم پیدا شدم ! خودم میدونم . راستش نت پر سرعت درست شد . یه کار کوچولو هم توی نت گرفتم . بخش خبر برای دو استان سمنان و خوزستان از سایت پرشیاسیتیزبه عهده منه . حسابی مشغولم و صد البته خوشحال . کنار خبر هر استان مراکز گردشگری ، آداب  ورسوم ، طبیعت و حتی غذای محلی و گویش های مختلف هم میگذرم . زیاد پول گیرم نمیاد ولی همینی که حس می کنم به درد می خورم کافیه . تو خونه کار می کنم بالای سر دخترم هستم . خونه ام مثل همیشه تمیزه و غذام هم آماده . چی از این بهتر؟  

ماه گذشته روز عید غدیر عروسی خواهر همسر برگزار شد . هستی مثل فرشته ها شده بود . لباس مدل رومی انتخاب کرد . با یه کفش جیر پاشنه سه سانتی . من همه اش قربون صدقه اش می رفتم . همه چی خوب بود . خوش گذشت . دوتا از دختر عمه های همسر هم خقد کردن . خدا رو شکر عروسی ها به راهه . پسر عموی خودم هم عروسی داره . چه قدر خوبه که بعد مدت ها ما هم عروسی میریم . 

خیلی حرف برای گفتن دارم . میگذارم سر فرصت ..... 

 

 

_ مرچان گلم اگر اینجا رو میخونی : اونی که توی فیض "" بوک پیدا کردی خودم هستم . نمی دونی چه قدر خوشحال شدم و ذوق کردم . ولی نمیدونم مشکل از کجاست؟ من از سیستم خونه نمی تونم وارد صفحه خودم بشم !!!! ممنونم از زحمتی که کشیدی.

 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 توسط پرنسس جنی

چند روز پیش هستی با ذوق و شوق تعریف میکرد که رفته مدرسه و پز داده که آره مامان من بلده چه جور کتابخونه مدرسه رو راه بندازه !!! من فکر کردم کار به همین تعریفای هستی ختم به خیر میشه . نگو سر بزرگ ماجرا زیر لاحافه . خلاصه بعد یکی دو روز دیدم اومد خونه که آره مدیر و معاون دست به دعا دارن بیای مدرسه و کتابخونه رو نجات بدی .  

حالا من فکر کردم یه مدرسه مگه چه قدر کتاب داره ؟ میرم براشون مرتب میکنم یکی دو ساعت بیشتر نیست . خلاصه شال و کلاه کردیم رفتیم مدرسه . من دیدم اینا به محض دیدن من چشاشون برق زد و نیش رفت تا پشت بناگوش ... بازم حالیم نشد . کلید انداختیم و رفتیم تو کتابخونه شوکه شدم . یه سالن تقریبا 12 متری دورتا دور طبقه بندی تا سقف و حدود یه وانت پر کتاب وسط سالن روی هم ریخته و نامرتب. خواستم در برم ولی نشد که بشه . مردونه موندم و یه 5- 6 روز شغل شریف حمالی هم تجربه شد .  

کتابخونه تحویلشون دادم مرتب وتمیز. با حدود 30 عنوان مختلف طبقه بندی شده و شیک . از رمان خارجی و ایرانی بگیر تا عناوین مختلف مذهبی. از علوم قرآنی تا تفسیر و تربیت دینی . زندگینامه امامان تا حتی ریز کتب سیاسی و غیره .  

یه چند تایی هم کتاب معدومی رو هم نجات دادم و کش رفتم . یه دو سه تا از دستم در رفت که دلم خیلی میسوزه . چون کمیاب بودن و به جرم نویسنده اخ *شده باید طبق بخشنامه معدوم میشد . نمیدونم چه جوری از جلو چشمام برشون داشتن .  

یه چند تایی هم چارت آموزشی برای زمان خودمون پیدا کردم که خوراک فیض بوکه . به محض اینی که مشکل اینترنت پرسرعت حل بشه عکسش رو میذارم .  به هرحال اعتراف میکنم حمالی خوبی بود . همنشینی با کتابها یه عالم دیگه داره . به خصوص این کتابخونه که انگار زمان توش متوقف شده بود . سری کامل کتابهای سوره با نویسنده هایی که اون موقع جوون بودن و پرشور و حالا هر کدومشون یه چیزی شدن برای خودشون . یا پی پی جوراب بلند که وقتی دیدمش دلم نمیومد بذارم تو ردیف خودش . یا حتی بخش صیاصی که پر بود از کتابای ایدئولوژی اول انقلاب یا حتی تفسیر قرآن طالقانی که زمان خودش غوغایی به راه انداخته بود . باتموم سختی و سنگینی کار بهم خوش گذشت . یه جاهایی هم آرزو میکردم کاش یه ذره دستم کج بود و یه کش روی حسابی راه مینداختم . حیف که ژن ما کلهم تمیزه .

 

 

* هر چند وقت یک بار یه لیست از بالا میاد به تمام مدارس و مراکز فرهنگی که کتاب ها باید غربال گیری بشه . بعضی ها مورد اخلاقی دارن (که این خیلی کم پیش میاد ) بعضی ها از نظر صیاصی مشکل دارن . بعضی ها هم نویسنده هاشون یه دفعه از چش و چار مسئولان میوفتن .


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390 توسط پرنسس جنی

دلم میخواهد به یک گوشه ای بخزم که هیچ کس نباشد بعد بنشینم سر فرصت دانه دانه فکرهایم را _ حرف های نگفته ام را _ اصلا درد دلم را بریزم روی دایره . آنقدر حرف بزنم تا خالی شوم . اصلا خاله زنک بشوم و یک گوشه ای یک گوش بیکار پیدا کنم بعد دست های پر النگویم را مدام تکان بدهم و با صدای بلند بد گویی کنم . اصلا دلم میخواهد کله پاچه قوم شوهرم را بار بگذارم و گله کنم . اصلا دلم میخواهد بروم همان یک گوشه دنجی که همه چیز را ریخته ام روی دایره سر پا بایستم و جیغ بکشم . آنقدر جیغ بکشم که حنجره ام خش بیفتد و تا مدتها از درد خراش حنجره نتوانم حرف بزنم . 

حس آدمی را دارم که قاطی رخت چرک ها حسابی مشت و مال شده بعد پهنش کرده اند تا خشک شود و دیگر صاف نمیشود .  

 این روز ها داغم . پره از عطش . از صبرم لجم میگرد . از سکوتم بدتر. حال الانم را دوست ندارم . حتی بیزارم . دلم برای خودم تنگ شده . حتی برای خود شش ماه پیش.  

هستی را رها کرده ام به حال خودش واین آزارم می دهد . از خستگی هایم خسته ام . از اینی که یکی فکر کند حواسم نیست و درست زیر دماغم هر غلطی بخواهد بکند لجم میگیرد . میخواهم کار کنم ولی هیچی سر جایش نیست . رشته لعنتی امور از دستم در رفته . هر چیزی دست من است عالی است ولی به محض این که به دیگران میرسد انگار میخورد به بن بست . این روزها خیلی چیزها بر خر مراد سوار نیست . و امشب من کاسه صبرم لبریز است . نمی دانم شاید با آمدن مهر کمی اوضاع فرق کند . واقعا نمیدانم .  

 

راستی کسی هست که بداند کجا میشودبا کاسه عشق  را گدایی کرد؟


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 شهریور ماه سال 1390 توسط پرنسس جنی

صمیم عزیز زحمت کشیده و قرار یک ختم جمعی قرآن رو برای سومین شب قدر گذاشته . دوستان عزیزی که تمایل به ختم هم زمان قرآن دارن میتونن به وبلاگ صمیم مراجعه کنن . برای ثبت نام تا قبل از 23 رمضان فرصت هست .  

 

وبلاگ صمیم


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1390 توسط پرنسس جنی
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>