X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

بانوی ناتمام

پرنسس جنی

میخواستم بنویسم دیدم حوصله ندارم 
نوشته شده در شنبه 3 آبان‌ماه سال 1393ساعت 12:57 ق.ظ توسط من نظرات (0)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392ساعت 12:12 ب.ظ توسط من نظرات (0)

به پایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقی است ....... 

خداحافظ .  

به میمنت و مبارکی این جا تعطیل شد .

نوشته شده در شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 08:28 ب.ظ توسط من نظرات (0)

دکتر رفتم . ام آر آی دادم . یه ۳۰۰ تومنی پیاده شدم . نتیجه ۴ عدد لکه ناقابل توی مغزم هست که اینا روی دید - تعادل - حافظه  اثر میگذاره . دکتر میگفت حتی اگه یک میلی اندازه اینا بزرگتر بود با قاطعیت میگفتم ام اس داری . اما هیچ توضیح اضافه نداد . اینی که این یعنی چی ؟ یعنی زود اومدم ؟ بعدا بزرگتر میشن ؟ تحت کنترله ؟ هیچی نگفت . از اون دکتراس که زیاد حرف نمیزنه . اما تو سمنان بهترینه . به هر حال الان یه چند تایی قرص اعصاب و صد البته قلب مصرف میکنم . ورزش هم چنان ادامه داره . وزن هم کم کردم و ادامه هم میدم . دیگه مثل سابق برام بیماری مهم نیست . انداختمش ته ته ذهنم . زمان برد اما تونستم . اینم مثل همه مسایل زندگیم رفت تو پستو . همین جا از تموم آدمایی که با کاراشون کمک کردن تا این لکه ها جاشون توی مغزم محکم بشه کمال تشکر و قدر دانی رو میکنم . جا داره تشکر ویجه از افراد نزدیک تر بکنم که اساسا این مسایل مدیون اوناست .  

 

 

دوستای عزیزی که نگران شدن . ببخشید یه مدت اینترنت نداشتم . طول کشید تا تونستم این یادداشت رو بذارم . بازم معذرت که باعث نگرانی شدم .  

 

یا حق

نوشته شده در سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1391ساعت 09:19 ق.ظ توسط من نظرات (0)

چند روزیه حال خوشی موجود نیست دکترم معرفی کرده برم دکتر مغز و اعصاب مشکوکم به ام اس _ مامانم هم داره میاد خدا به خیر کنه. حوصله تنش ندارم.
نوشته شده در شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 10:17 ب.ظ توسط من نظرات (4)

من زود تنها شده ام . همان طور که زود بزرگ شدم حالا هم خیلی زود دارم پیر می شوم . گاهی فکر میکنم مگر تا چه قدر میشود این روند پیشرفت پیری را کند کرد ؟ مگر چه قدر به زور ورزش و پیاده روی میشود سلامت تن و بدن را حفظ کرد ؟ کاش به جای همه این ها میشد چاره ای اندیشید تا فکر از درون تازه شود و غصه ها بریزد بیرون . یا حتی یک پاکنی چیزی برداشت و یک چیزهایی را پاک کرد . پیداست حالم خوش نیست ؟

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی‌ماه سال 1391ساعت 03:02 ب.ظ توسط من نظرات (4)

می دونی  زندگی جاریه . می دونی که نمی ایسته . می دونی باید در لحظه زندگی کنی . همه چیز رو می دونی . اما گاهی دلم می خواد برگردم به عقب و بعضی لحظه ها رو دوباره تجربه کنم . من دوره دانشجویی خوبی داشتم . این رو بار ها گفتم . این روز ها خیلی دلتنگ اون روزا میشم . دلتنگ جمع های همیشه خندان و پر سر و صدا . خونه دانشجویی پر هیاهو و پره از رفت و آمد . شب های امتحان و دلشوره یه نمره بالاتر . برای اون کلاس های درب و داغون که به عشق استاداش تا دم در پر بود از آدمای عاشق شنیدن . برای اون دو سه بار شب شعرایی که پسرا فرصت رو غنیمت میشمردن برای ابراز عشقون و شعرای عاشقانه ای که به خمار چشمی تقدیم میشد . دلم تنگه برای اون هوای ناب اواسط زمستان خوزستان که رها میشدیم توی بوی خوش سبزه و درخت . وای از روزای نزدیک عید که همه اشک میریختن برای دوری تعطیلیا و دلایی که جدا نشده تنگ می شد از دوری . چه می دونم اینا اثر گذران عمره و تنهایی .  

 

 

 

- دانشگاهی که میرفتم توی یکی از محروم ترین شهرهای خوزستان بود . ایذه .  وقتی ما قبول شدیم حتی هنوز دانشگاه هم نداشت . یه شهر دور افتاده که یه ساختمون دست چندم رو صرفا به خاطر داشتن اتاقای بیشتر کرده بودن ساختمون دانشگاه . اما همین دانشگاه مملو بود از استادای بی نظیری که هیچ جای ایران پیدا نمیشد . تنها حسن این دانشگاه ابراز سلیقه برای انتخاب استاد بود . استادایی که خودشون صاحب سبک و کتاب بودن . این بود که همین ساختمون بی درو پیکر خیلی زود تبدیل شد به محل جمع شدن کسایی که عاشق شنیدن درس های استادایی بودن که هر جایی نمی شد پیداشون کرد. خلاصه توی روز های خاکستری اون دوران بودن همین دانشگاه کیمیا بود . کیمیا ....

نوشته شده در سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1391ساعت 11:43 ق.ظ توسط من نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    46  >>

Design By : Pichak

LinkDump
Archives
Links
Specific
Design
Others